پدر شدم …
نوشته شده توسط مهران در ۲۷ / ۰۲ / ۱۳۹۱ – 11:59 ق.ظ -پدر شدم …. خیلی ساده …
راستش نمی دانم باید خوشحال باشم … استرس داشته باشم و یا اینکه ….
فقط میدانم کمی چیزها فرق کرده است …
چشم به راه روزهای آینده هستم که دخترم … آرنیکای من بزرگ شود و برای اولین بار بهم بگوید : پدر و من به حتم به یک بابای ساده هم راضی خواهم بود … آنوقت دلم کلی قنج برود و از خوشحالی بروم دراز بکشم زیر دوش آب سرد …
این روزها بیشتر از همیشه دوش آب سرد می خواهم …
حس خاصی دارم //// نمی دانم باید خوشحال باشم … استرس داشته باشم و یا اینکه ….
پدر شدم …. خیلی ساده ….
تازه می فهمم پدر را وقتی من آمده بودم … حیف دیگر پدر نیست تا بهش بگویم بابا …
پدر دوستت دارم
برچسب ها:آرنیکا،خصوصی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۱۱ نظر
عادت
نوشته شده توسط مهران در ۲۰ / ۰۲ / ۱۳۹۱ – 8:52 ق.ظ -شب دلهره های من به حرف های تو عادت دارد …
سرشارم از دلهره های هیجان های جوانی … انگار دوباره زده است به سرم … میخواهم جوانی کنم ….
دیشب تا صبح بارها طول کوچه را دویدم … خندیدم … گریه کردم … باز خندیدم و باز …. صبح که از خواب بلند شدم پاهام درد میکرد … شاید روح در پرواز من از دویدن بدش نیامده بود …
این روزها شامه ام را عادت داده ام به بوی رز های سرخ و زردی که وقیحانه هوش از سرم می برند … گویا تصمیم گرفته اند به دیوانه کردن من …
امروز چهارشنبه است … سه روز دیگر که به حتم شنبه خواهد بود من پدر خواهم شد … اینبار هیجان من بیشتر از دلهره است …
نمیدانم گاه به خودم نهیب میزنم کاش یک بطری بزرگ اینجا …
خودم را مست تا نفهمم می گذرد و اما …
خب … میدانم من را هیچ مست نخواهد کرد مگر یک دوستت دارم ساده …
برچسب ها:خصوصی،روزمرگی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۴ نظر
دنیای خاکستری
نوشته شده توسط مهران در ۲۳ / ۱۱ / ۱۳۹۰ – 5:44 ب.ظ -شاید نشود گفت … اینکه میگویم کاش دنیا عاری از رنگ می بود شاید نشود گفت … شاید
شاید این حس امروز من است و فردا رنگی دیگر باشد … ولی کاش دنیا بی رنگ بی رنگ بود …
همه یک شکل … همه اگر بودیم ؛ خاکستری … بی رنگ … سفید و سیاه …
آن وقت بی شک ……آن قرمزی لبهات دنیایم را به حتم به باد نمیداد … گم نمیشدم در میان قهوه ای لرزان چشمهات و خاطراتم لابد آسمانی نبود که آن غروب شیرین ، تک درخت سبز بالای تپه ای که به دشت می انجامید و من و تو را و قابی که از لحظه ساخته بودیم …
شاید اگر دنیا عاری از رنگ بود اینهمه دلهره نبود … این همه هیجان … شاید برای یک بار هم که میشد آرام می خوابیدم … هر چند خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد
برچسب ها:خصوصی،روزمرگی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۳۴ نظر


در









آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا