وقتی کلاغها

نوشته شده توسط مهران در ۰۲ / ۱۱ / ۱۳۸۷ – 3:24 ب.ظ -

255

چند وقتی می شود از پائیز جسته و گریخته ناگزیر رد شده ایم و چه بسا هنوز رد پای خزان شاید به قیمت جان هنوز تداعی می شود در هر غروب در میان
(( خیابان شهید مطهری…!!!! ))
وقتی کلاغها خودشان را راحت میکنند …
آماجی از کلاغها همچون توده ای سیاه با تعدادی به تقریب شاید یک کلاغ برای یک نفر و یک نفر برای یک کلاغ ، هر عصر حیطه ای غریب می گسترانند بر (( خیابان شهید مطهری )) …غبطه می خورم بر جایگاه خداوند که چرا می توانست و نکرد ..شاید ذره ای شعور می بایست که کلاغی بفهمد وقتی خودش را راحت میکند …. شاید بچه ای بستنی در دست یا سوئیت کورن خوران می آید از دور ….شاید آن جوان رعنا که با حجمی از فکر که فردا در پی عشقش چه خواهد کرد … و البته که حتما آن کلاغ شعورش نمی رسد حتما و حتما که دارد رد می شود آن سرهنگ کرار سه قپه بر دوش …

وقتی کلاغها خودشان را راحت می کنند ؛ به حتم که برایشان مهم نیست که من هم در پی خویشم … گرداگرد حلقه ای بی منتها در ذهن و غوطه می خورم در فکر و فقط برای یک لحظه به اجبار کلاغی پی می برم که هنوز هم کسی هست من را در برابر با کسی دیگر بیاندیشد …شاید بهتر می بود از این موضوع لطیفه ای میساختم خواندنی و بهتر دیدم که استعاره ببرم در کار …
شما با سلیقه خودتان برداشت کنید …

مهران …. :D


برچسب ها:،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | نظرات غیر فعال

متأسفم، نظرات این نوشته بسته است.