استخوان ها و جدیدی که قدیمی شده
نوشته شده توسط مهران در ۳۰ / ۰۱ / ۱۳۸۸ – 12:10 ب.ظ -تعجب کردم
نمیدونم باید خوشحال می شدم یا ناراحت …
اولین تجربه شاید به اندازه ی تمام تجربه های بعدی باشه … از اینکه بترسی … متنفر بشی … خوشحال و یا اینکه بری توی یک فکر عمیق
وقتی برای اولین بار تکه های باقی مونده از تاریخ خودم رو دیدم نمیدونستم که باید چی بکنم و یا چه حرفی بزنم ….
همون طور که توی عکس مشخصه اینها تکه ها باقی مونده از استخانهائیه که روزی جد من بوده …
حتما اون روزها برای خودش کسی بوده …برو بیایی داشته …. میگن پدرش که میشه تقریبا شش نسل قبل از من مالک نیمی از املاکی بوده که الان شهر ما روش بنا شده … ولی حالا جز تلی از خاک براش چیزی نمونده …. وقتی برای اولین بار دیدمش نمیدونستم باید از چی حرف بزنم … از این بگم که روزگار مثل لجن میمونه … یا بگم با اون همه ابهتت نسل های بعدت چی کردن…. شاید برای یک لحظه به خاطر تموم اشتباهات قبلی ها من خجالت کشیدم …
حالا من شاید چیزی باشم شبیه بخشی از هـــیچ ممتد که به آخر همه چیز کشیده شده پر خاک و این وسط ما مثل — می گردیم
شاید سلام…. البته نه برای اینکه باید حتما بگم سلام … نه …. فقط برای اینکه کسی فکر نکنه من هنوز با خودم قهرم یا از کسی بیزار …
بالاتر گفتم روزگار مثل لجن می مونه … کسی هست که اینو باور نداشته باشه ؟…اتفاقا لجن بسیار مفیده ! … یه عمویی توی یکی از این شبکه های در پیت تلویزیون وطنی میگفت لجن از لحاظ غذایی پنج برابر بهتره از از علف کاشتن برای گاو ها … لابد خودش امتحان کرده دیگه …. شاید هم دیگه نمیدونن چی بگن از این اراجیف می کنن توی مخ ملت
همه چیز تکراری شده …
از آسمون به جای بارون خاک و گل می باره … یادم نمیاد هیچ سالی اینقدر آسمون گند زده باشه به زمین … شاید اون هم داره جاشو با زمین عوض میکنه … زمین لخت و پتی ….
آسمون
عید اومد و رفت … امسال سر سال تحویل به جای عید و عید دیدنی بالای سنگ قبر خاله نشستم و با اون سال جدید رو نو کردم … شاید این بهتر بود /…. شاید هم نه … ۲۶ فروردین و روز تولدم هم رفت و درست روز چهلم خاله مصادف شد و من برعکس تموم این سالهای وب نویسی چیزی ننوشتم …. راستی اگه کمی متنهای قبلی رو بخونین فکر کنم درباره خاله نوشته بودم … وقتی که برای زیارت رفتش مکه و اون اتفاقی که اونجا براش افتاد … جونش رو روی همین سفر گذاشت …. جای گلایه نیست ..اتفاقیه که افتاده …. فقط برام سخته هضم کنم که اون آدم نماهایی که زیر پا لگدش کردن آیا حجشون قبوله ؟…..
حج…//……… نمیدونم … یک دو بیتی از خیام سالهاست ذهنم رو مشغول کرده …
حامد (آسمان نقره ای) توی پست ۲۷ فروردینش درباره اون روزها و حالاتمون نوشته …. آره … همون جوون مایل به مسیحیت من بودم … ولی شاید دنیا چیز دیگه ای باشه …..
شاید چیزی بین هیچ و هیچ …
شاید
حضرت خیام میگه :
قومی متحیرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
من نمی ترسم … شاید روزی من به جای بارون از آسمون ببارم … مطمئنم اون روز ذره ای دریغ نخواهم کرد لطف و صفای ترنم را
فعلا….
مهران
برچسب ها:اجداد،استخوان ها
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | نظرات غیر فعال


در



آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا