از غم دوست…

نوشته شده توسط مهران در ۲۳ / ۰۳ / ۱۳۸۸ – 10:01 ق.ظ -

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

که برم شکوه برم داد ز بی داد کشم

عاشم عاشق روی تو نه چیز دگری

بار هجران و اسارت به دل شاد کشم

در غمت ای گل شاداب من ای خسرو من

جور مجنون ببرم تیشه فرهاد کشم

سالها می گذرند حادثه ها می آیند

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم


برچسب ها:،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۵ نظر

و سکوتی سخت

نوشته شده توسط مهران در ۲۱ / ۰۳ / ۱۳۸۸ – 5:42 ب.ظ -

later

و سکوتی سخت

دم دمای صبح کم کم خیابون ها خلوت شده بود

تقریبا چیز زیادی باقی نمونده بود از اون همه صدا و شور

تنها بنر های تیکه پاره و پوستر های چروک شده کف خیابون جا خوش کرده بودن

و فقط تنها فکری که توی ذهن می پیچید این بود که فردا چه خواهد شد

به امید فردای خوب و فرداهای بهتر

مهران


برچسب ها:،،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | نظرات غیر فعال

چیزی به نام لجن روزمرگی

نوشته شده توسط مهران در ۱۸ / ۰۳ / ۱۳۸۸ – 12:12 ب.ظ -

grief

تو ذره ذره در لجن روزمرگی … تو برگ برگ زرد تر از روزهای قبل … در دست بادهای شناور …سکانس بعد

چیزی به نام لنج روزمرگی … یا شاید چیزی که اصلا این نیست و از همه چیز جدا

چند خط بود  که نوشتم …. ولی گویا باید پاک میشد …… شاید

این چند خط بنا به دلایلی پاک شدند … همین


برچسب ها:
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۵ نظر