نیمه شب (بن بست دنیا)

نوشته شده توسط مهران در ۰۴ / ۰۴ / ۱۳۸۸ – 6:31 ب.ظ -

بن بست

ساعتی از نیمه شب هم گذشته بود

خیابان خلوت …. کلاغها در خواب … سنگفرش پیاده رو دور از مردم دلسرد بی خیال

و تنها من بودم که سکوت خیابان را می زدم بر هم … همین دیشب بود … همین دیشب ….آن جوان شاید از من جوان تر کیسه ی زباله را با چنگ پاره پاره می کرد برای تکه ای نان … با سرعت گذشتم … او انگار که من را ندیده باشد تا سینه رفته بود توی سطل زباله ی تیره و نایلون پر از برنج مانده از جشن دیشب را با ولع چنگ میزد … دور شدم … نزدیکای میدان امام خمینی … بود ..((حتما ))…

ناخواسته میدان را دور زدم و برگشتم … آن طرف خیابان نگه داشتم …. کیسه ی زباله پر از برنج مانده را با چنان ولعی چنگ می زد که گویا چند روز گشنه مانده بود … با خودم عهد کردم دستم را توی جیبم کنم و هرچه آمد دستم بدهم به او … خدا را شکر …قسمتش خوب بود پول قسط وام آمد توی دست … خندید … ولی میشد به وضوح دید که خنده اش چه مصنوعی ست … خوب که توی صورتش زل زدم شناختمش … شاید همین چند سال پیش بود … توی یک دبیرستان با هم … بوی بدی میداد … مطمئنا مرا نشناخته بود …

گفتم برو چیزی بخور …

با حالتی آرام که از ضعف مملو بود گفت : چشم آقا …

روشن کردم … شاید فکر من در آن لحظه این بود که فردا دیگر کدام یک از مردم را اینگونه خواهم دید …

هیهات …

هیهات

حرکت کردم و راهم را گرفتم و رفتم که از طرف میدان امام خمینی به خانه برسم


برچسب ها:،،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۱۰ نظر