موز یا سیب زمینی !

نوشته شده توسط مهران در ۲۸ / ۰۵ / ۱۳۸۸ – 7:06 ب.ظ -

اول اینکه سلام ….می خواستم یک نکته ساده و در عین حال مهم رو متذکر بشم و اون مربوط میشه به عناوینی که این دو سه نوشته آخرم دارن … لطفا هیچوقت با خوندن عنوان نوشته فکر نکنین حتما میشه توای اون رو هم حدس زد …. شاید یکمی مربوط باشه و یا شاید بیشتر … ولی تموم محتوا نیست … یادم میاد چند سال پیش عضو هیئت اجرایی یک جشنواره داستان نویسی بودم … دبیر اجرایی برای هیئت داوران یه فرم ساخته بود که به عناصر داستان نویسی نمره بدن .. کاری که به نظر من و خیلی ها منسوخه … البته خلایق هر چه لایق … توی باروم بندی برای عنوان داستان بیست نمره از صد رو در نظر گرفته بودن .. فکر کنم اگه این نوشته های منو نمره بدن زیر ۵ میگیرم …

آدمها از متن ها برداشت های عجیبی میکنن و البته بیشتر برداشتها بنا بر سلیقه ، طرز تفکر و موقعیت خاص زندگی خودشونه … تا حالا چند بار پیش اومده وقتی یک موسیقی رو گوش میدین گشته باشین سراغ اینکه خواننده قطعه قسمتهایی از شعرش شبیه زندگی شما و یا اطرافیانتون باشه ؟؟؟!! یا چند بار پیش اومده وقتی شعر حافظ رو بعنوان فال میخونین شباهتهایی با زندگی واقعی خودتون توی اون پیدا کنین ؟؟؟؟…. چیزی که واضحه آثاری از جمله دیوان حافظ در مورد مشکلات عمومی مردم هستن و ناخواسته میشه شباهتهای مختصری از اون رو توی زندگی خودتون پیدا کنین و شاعر رو با عنوان لسان الغیب عنوان کنین … ولی واقعیت اون چیزیه که در وجود خود ماست و میلی که ما داریم به پیدا کردن وجه تشابه ها با زندگی شخصیمون … وگر نه اگه حافظ زبان غیب داشت پس حتما باید از زمره معصومین و امامان و انبیا باشه و این درحالیه که اونها این رو رد میکنن …

مثلا در مورد متن قبلی با عنوان دروغ های کوچک وبزرگ … یکی از دوستان بدون اینکه متن رو تا آخر بخونه ، برداشتی از عنوان نوشته کرده و به زندگی دچار مشکل شده کنونیش شباهت داده … و البته این درحالیه که اصلا این متن چیزی درباره اون نداشته و البته من هم لزومی برای این کار نداشتم و ندارم … از اون دوست عزیز به جز یک نام مستعار و یک آی پی چیز دیگه ای نیست که البته احترام ایشون و هر کس دیگه ای برای من واجبه چون احترام گذاشتن به دیگران ، قبل از اینکه احترام به اونها باشه نشانه شخصیت ارزشمند خود آدمه … ضمنا مغذرت میخوام از اینکه بگم این آی پی حتما متعلق به ایشون نبوده و مربوط به بهترین وصمیمی ترین دوست منه که بوی خاک و بلوط با دوستی و همت اون و سایر دوستهای عزیزمه که هنوز پابرجاست ….

بعضی از دوستان هم همون دو خط آخر رو میخونن که به قولی نتیجه کار توشه که البته توی متن قبلی نوشته بودم موضوعاتی هست که هنوز تموم نشده … فکر کنم این دوست عزیز اگه آخر متن رو هم خونده باشه موضوع نا تمام رو موارد مربوط یه خودش میدونه …

یک نکته دیگه که به نظرم اومد اینه که از کم بودن تعداد کامنتم ناراحت نیستم … این روزها نسبت وبگردی های شما رابطه مستقیمی با تعداد کامنت شما داره و البته موندگاری این ماجرا هم لزوما زیاد نیست در حال حاظر چون از سرعت بسیار کمی برای اتصال بهره میبرم توانایی گشت و گذار بیشتر از این رو هم دارم … دوستای عزیزی که با وبلاگ سابق من آشنا بودن که الان بیشتر از شیش سال از شروع به کارش میگذره دیده بودن که من پستهای بالای ۳۰۰ کامنت هم زیاد داشتم که حتی نمیتونستم صفحه مربوط به اونا رو بازکنم … آخه اونموقع پرشین بلاگ توی صفحه کامنت صفحه بندی نداشت و همه یکجا باز میشد … البته پست بالای هزار و دو هزار کامنت هم داشتیم (منو حامد) که یه ماجرای خاص داشت که گفتنی نیست … (y)



پس وقتی که همین چهارتا کامنت که البته برای من ارزش بیشتری از اون صد تا کامنت داره رو توی وبلاگم میبینم خوشحال میشم همش چاق سلامتی و احیانا چیزی شبیه این گلایه های کودکانه دوستانی که براشون سوءتفاهم پیش اومده نباشه … متن رو بخونین … یک خط در میان هم باشه بد نیست … در مورد خود متن نظر بدین … دوست هم داشتین میتونین چاق سلامتی هم بکنین … روزگار سختی برام شده .. در عینی که میون جمع هستم خیلی احساس تنهایی میکنم … یک سالی هست نتونستم داستان آخرم رو تموم کنم … شاید باید یک رویه دیگه رو در پیش بگیرم ….. (b)

امروز مهمون داشتیم …خواهرم که دوماه پیش برگشته شهر خودمون با شوهرش دارن میرن کربلا … حالا اینکه چرا اینا رو فقط ماه رمضون میبرن بماند   (*)   … چند کیلو موز گرفتم … بین راه طبق رسم همیشگی یه پاتکی زدم به موزا که ببینیم مشکلی چیزی نداشتی باشه که خودم رو پیشمرگ مهمونا بکنم  (d)  … باور نکردنی بود … موزه مزه سیب زمینی خام میداد  (i)  … فقط قیافه بود … تازه گرونتر از همه جا هم گرفته بودم … تا رسیدم خونه تندی گذاشتم توی آشپزخونه زدم به چاک … انگاری همه هم خورده بودن و طبق مثال مفت باشه کوفت باشه همه هم خوششون اومده بود ;)

… پارسال هم یه سری موز اومده بود که بو و مزه ی گلابی میداد ، با این تفاوت که نرم تر بود …

حالا به این حرف رسیدم که :…. موز هم موزای قدیم …….. رفیق هم رفیقای قدیم … ;)


برچسب ها:،،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۱۵ نظر

دروغ های کوچک و بزرگ (۱)

نوشته شده توسط مهران در ۲۲ / ۰۵ / ۱۳۸۸ – 5:28 ب.ظ -

یک متن غیر اعتراضی….. غیر جناحی … غیر جنائی … آس معرفت بازی … (کلا من بچه خوبی ام)
بعضی جمله ها در زبان تقریبا فارسی حال حاضر معانی دیگه ای دارن … چیزی شبیه همه چیز الا اون چیزی که گفته میشه … مثلا روی دستشویی های ادارات و موسسات همه به اتفاق با ماژیک به صورت دو خط نوشته خراب است … این متفق القول بودن هم جزء عجایب واقعا جالب بشر کارمندی کشورمونه … یا اینکه هر روز تلوزیون داد میزنه تورم داره میاد پائین ، پائین تر … پائین تر تر … اینجوری که اینا میگن بنظرم همین زودیا میزنه زیر صفر … اونموقع چیکار کنیم از سرما … و این در حالیه که قیمت گوشت مرغ ۲۵ درصد گرون میشه و ربع گوجه فرنگی قوطی خون بابا … نون که توی شهر ما هنوز همون ۲۰ تومنه … باور کنین من هنوز نفهمیدم این تورم توی کجا پائین میاد .. بالا رفتنش که معلومه ولی پائینش .. چه عرض کنم
چند روز پیش به این فکر میکردم که اگه یه آمار سرانگشتی از رفتارهای خودمون و اطرافیانمون بگیریم تعداد دروغ هایی که میگیم بیشتر از راستهاییه که میگیم و یا نمیگیم! …. دروغ یه جور فرهنگ شده … رفته توی خونمون … رفته توی وجودمون … تو رو خدا فقط برای یک بار به خودت دورغ نگو … یه ذره فکر کن ببین این حرف منو قبول نداری … خدا وکیلی خود شما که این متن رو میخونی چقدر دروغ میگی ؟؟؟؟ … نگو که نمیگم که اونم خودش یه دروغه و از همه بدتر اینه که یه آدم به خودش دروغ بگه ….
البته به خودمون دروغ گفتن دیگه داره رسم میشه … مثلا بوی گند رودخونه وسط شهر ما از گرما بلند شده … کسی هم نیس بیاد لایروبی کنه … همه به هم دروغ میگیم که مشکلی نیست و همه چیز بر وقف مراده … پیکان و پراید و هواپیمای فوکر و توپولوف سوار میشم .. میگیم که به به عجب وسیله نقلیه ایمنی …
گند آنفولانزا بالا اومده توی دنیا … آدم ها دارن میمیرن …. تلوزیون و بهداشت و مردم میگن که بی خطره … کشنده نیست … آخه یکی نیست بگه مگه حتما باید یک بیماری آدم رو بکشه تا اینکه پیشگیری و درمان درستی روش انجام بدین مگه ضعف شدید و از کار افتادگی برای یک آدم چیز الکیه که ازش اینقدر راحت میگذرید … همین دیروز یکی از بیماران مبتلا به این آنفولانزای جدید از به اصطلاح قرنطینه زده بود بیرون و داشت توی حیاط بیمارستان قدم میزد … اینجا سرایت بیماری رو گذاشتن دلبخواهی … یعنی اگه بیمار شدی میتونی نگی و صدتای دیگه رو هم مبتلا کنی کی به کیه …. یکی از دوستان میگفت قرنطیه با quarantine فرق میکنه … حالا فرقش رو میفهمم … این فقط اسمش قرنطینه س … اون واقعا quarantine
این روزا حرف های ضد و نقیضی شنیده میشه که واقعا نمیتونم توجیهی براش پیدا کنم … به یاد ندارم هیچوقت اینقدر گند یکجا توی مملکت و پشت سر هم بالا بیاد … از جنازه توی مخزن آب شرب پونک گرفته تا سه چهار تا مشکل پرواز و سقوط فقط توی دو ماه ! … دیشب هم که رفته بودم بنزین بزنم این مسئول باجه همیجوری سر خود داشت بنزین آزاد رو لیتری ۶۰۰ میگرفت …
از اینکه این چند روزه نبودم عضر میخوام … چند موضوع پیش اومده بود که میخواستم بنویسم ولی چون هنوز آخرش معلوم نیست گذاشتم برای بعد …
فعلا
مهران


برچسب ها:،،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۹ نظر

اگر یک اسلحه داشتم

نوشته شده توسط مهران در ۰۱ / ۰۵ / ۱۳۸۸ – 12:14 ب.ظ -

اگر یک اسلحه داشتم

تازگی ها از خیلی چیزهایی که دور و برم اتفاق میافته اوقم میگیره … دلم میخواد چند ساعت مداوم روش بالا بیارم… بعد بذارم برم جایی که هر جایی باشه الا اینجا ….

دل زده شدم از سکوت … سرخرده از حرف زدن … پا پس کشیده از هر رقم عشق ، به نظرم دیگه کسی منو درک نمیکنه … کسی برای من اشک نمیریزه … کسی به یاد من نمیخنده … کسی در فکر من نیست … البته اینها در نظرم اتفاق می افتن … در حد یک آن چشم بهم زدن .. یک آن خیره شدن به نقطه ای نامعلوم از اتاق … بعد سوزشی که نشون میده دقیقه های زیادی رو خیره در پس تنهایی هایی که در برم گرفته اند سپری کردم …

تیک نقطه ام زده بالا …. دلم میخواد هزار تا نقطه بزارم بعد هر جمله کوتاه ……………………………………………… ………………………………….. ……………………… ……………. ………………………… ………………………………. …………………………

اصلا دلم میخواد بزنم به کوه … یا اصلا نزنم به کوه … یک آن دلم میخواد زیر آب یک آبشار سرد سر پا وایسم تا آب خستگی شونه هامو التیام بده …

ملولم … گیج افکار در همی هستم که در طوئمان اشک و نگاه ، پاکی و صداقی که پایمال لگد های اطراف شده رو به ضرب دشنه ای در دم کشته ام … تازگی ها هر وقت حرصم میگیره خودم رو پشت دوربین اسلحه تک تیرانداز حس میکنم که دارم پیشونی دنیا رو هدف میگیرم … کابوس شبهام ، رویای بعد از ظهر داغ تابستونی ، آمال شیرینم و همه و همه که انگار به حکم ابدیت مهر حرام بر پیشانی ام زده باشه …. من مرددم … مرتدم (اشتباه نکنید مرتد) … از همه چیز بریده ام … سالهاست که رد کرده ام هر چه میبایست بر من نوشته میشد … رد کردم و شاید ردم کردند …

کاش یک اسلحه داشتم … یک کلت کمری …و بی شک به تعداد گلوله هاش آدم میکشتم …

دلم میخواست اول از همه خودم را بکشم .. زیر گلو … درست همینجا.. اینجا ….. ماشه را بفشارم و تمام کنم این شالوده ی مزخرف مرگ و زندگی را … سرخی خونی که لای سبزی برگ پنهان است ..

شاید اول خودم را میکشتم …. و شاید بعد از اینکه همه را کشتم خودم را …..

همه را میزدم با تیر … آنهایی که دوستشان داشتم … آنهایی که دوستشان دارم و آنهایی که ازشان بدم می آید …. همه را میکشتم … آنهایی که دوستشان دارم را با گلوله ای سریع در سر … برای اینکه خیلی زود بدون درد از کثافت دنیا رها شوند … و آنهایی که ازشان بدم می آید را با گلوله ای در شکم که بمیرند تا بمیرند . و آنهایی که دوستشان داشتم … شاید آنها را نخواهم کشت … میگذارم تا همیشه این نکبت دنیا را تحمل کنند و ذره ذره بمیرند و بسوزند و بیشتر ببازند …

پنج سال گذشته است از آن روزی که کنتور این نکبت زندگی ام دوباره صفر شد … بازگشتم به دنیا

شاید همین روزها نزدیک باشد برای دوباره رفتن … هر چند من ۵ سال پیش مرده ام ….

اگر یک اسلحه داشتم …


برچسب ها:،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۲۳ نظر