کیو کیو بنگ بنگ

نوشته شده توسط مهران در ۰۲ / ۰۹ / ۱۳۸۸ – 7:30 ب.ظ -

سلام … به قول ۹۰ گردان دلخواه من مغالطه نشه … این روزها مثل این میمونه که یک وزنه سنگین چند تنی رو روی دوشم گذاشته باشم و به جرمی ندانسته فاصله خودم تا من رو حمل کنم …. یا شاید چیزی شبیه افسانه سیزیوف محکوم به قل دادن یک تکه سنگ بزرگ …

احساس سنگینی بی بارونی توی بغض آسمون و یا آفتاب تیز بی بخاری که حتی توان گرم کردن پوست صورتم رو نداره

… و به قولی : آخر یه شــــب این گریه هــــــا سوی چشامو میبره … عطرت داره از پیرهنـــی که جا گذاشتی
می پره ……… باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی ….راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی …. پیدات کنم حتی اگه پروازم رو پرپر کنی … محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی ….

چیزی شاید شبیه یک خلا توی وجودم رو فرا گرفته که نمیدونم چطور و با چی میتونم پرش کنم ولی این رو مطمئنم که اون حتما یک چیز زمینی نیست … راستش به این نتیجه رسیدم که این دلبستگی های زمینی که برای خودمون درست کردیم و پشتش قایم میشم به پشیزی نمی ارزه …

اصل موضوع

دیروز عصر تقریبا طرفای پنج و یا شاید کمی دیرتر بود که داشتم غرق در فکر از یکی از میدون های وسط شهر میگذشتم … البته قبلا میدون داشت ولی الان نمیدونم طی چه محاسبه این همه میدون رو برداشتن و آسفالتوندن ////….. موتورم دو سه روزی بود که این چرخ عقبش لنگ میزد حوصله هم نداشتم ببینم چه دردشه … ظهرش نیگاش کردم و متوجه شدم اصلا بوش نداره و خدا رحم کرده قفل نشده و بزنه پدر استخونای پام رو در بیاره … نیست عادت دارم با سرعت خیلی بالا موتور سواری کنم کافی بود یکباره قفل کنه و منو بفرسته سینه قبرستون … اصولا نمیدونم چرا وقتی پشت موتور میشینم بدجوری حال میکنم تا آخرین جای توان موتور بگازونم حامد میدونه …. از سرعت زیاد خوشم میاد و این روی موتور خیلی بیشتر به چشم میاد تا ماشین … آخه موتور تموم باد و فشار سرعت رو حس میکنی و یه حالی داره که نگو … حالا بگذریم …. توی این شهر ما بیشتر تعمیرکارای موتور و قطعه فروش ها توی خیابون کوروش هستن و اون میدون هم که قبلتر گفتم همون میدون کوروش هست که البته محل زیاد جالبی هم نیست … حالا بماند ….

داشتم غرق در فکر با سرعت خیلی کم (برای خرابی موتور) میروندم که درست بیخ گوشم شاید کمتر از یک و نیم متر یا دو متر صدای بلندی به گوش رسید … بنــــــــــــگ …………. مثل کسی که توی خواب باشه و یهویی چرتش بپره روی زین موتور بالا پریدم … تا اومدم به خودم بیام چند تا شلیک دیگه هم شد و صدای چیـــــــــــــــــــغ یک زن هم پیچید لای صدا ……… صدای کلت بود … ماشینی که از داخلش شلیک شد به سرعت با صدای جیغ همون زنه پیچید جلوم و از مسیر خروجی سمت چپ به سرعت دور شد …… همه این چیزا توی یک لحظه اتفاق افتاد … زدم کنار و مات و مبهوت دستم رو کشیدم روی بدنم … باور کنین احساس می کردم بهم تیر خورده … خوب که توجه کردم با یه صحنه جالب مواجه شدم /….////// ……. یک زن که تا کمر از شیشه ماشین خودش رو کشونده بود بیرون با یه آرایش بسیار غلیظ یک اسلحه گرفته بود دستش رو در حالی که با صدای بلند جیغ میزد و می خندید رو به آسمون تیر هوایی در میکرد … بیشتر که توجه کردم متوجه شدم اونها جزو ماشین هایی هستند که پشت سر ماشین عروس در حال بوق زدن و شادی کردن هستن …

و من مات و مبهوت محو تماشای ای نصحنه شدم یعنی شادی به سبک جیغ بنفش و کیو کیو بنگ بنگ

مهران (f)


برچسب ها:،،،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۵۳ نظر