تیتراژ
نوشته شده توسط مهران در ۰۷ / ۱۱ / ۱۳۸۸ – 11:48 ق.ظ -این روزها فقط دارم میگذرونم روزها رو … فقط صبح ها ازخواب که بیدار میشم یک سره میرم شرکت و پشت میزم میشینم و تا شب به (( هیچی )) فکر میکنم … شب ها هم دلم رو خوش کردم به سریالی که به قول یک از دوستان ادامه اون شاید تنها دلیل این باشه که خودکشی نمیکنه و نمیکنم … این درست یعنی اگه امید و میل به زندگی رو توی به فرمول ساده قرار بدی مثل اینکه a+b=c و اینجاست که بدون شک همیشه متغیر ( c ) برابر با صفر در میاد …. یعنی صفر مطلق … و شاید معنی این کلمات رو گم میکنم توی هر لحظه و دیگه مجالی برای معادله ای … شاید ….. نباشه
این روزها بدجوری درگیر دیدن سریال true blood شدم هر چند به نظرم ضرب آهنگ متناسبی نداره ولی توی
دوره ای از دگردیسی پریشان حالی و بی حالی و حتی بی مجالی من ؛ نقطه عطفی باشه برای گذروندن …. و نموندن توی این منجلاب نا امیدی … دوست دارم بگذارم و بگذرم ….
ولی چیزی که در واقع انگیزه شد برای نوشتن اینه که تیتراژ ابتدایی این سریال رو خیلی پسندیدم … هر چند چیزی در مایه های اره برقی تگزاسه …(البته از دید من) ولی با حالتی طعنه وار موسیقی کلاسیک دهه هفتاد رو با تمی جدید و با تصاویری از مرگ و فحشـ*ـا قاطی کرده و به گونه هارمونی خاص رسیده که به نظر من رگه هایی از متافیزیک هم توش هست …. پیچش ندم … در هر صورت ازش خوشم میاد و قبل از هر بار دیدن یک قسمت جدیدش دو بار تیتراژ رو میبینم ……
پی نوشت ۱ : …. یه مطلب دیگه آماده کرده بودم ولی زمانی که برای عکس گرفتن از اون مورد رفتم با برخورد بد یک نفر که البته در مورد همون داستانه برخورد کردم … شاید بعدا فرصت بشه ..شاید
پی نوشت ۲ : ازون دوستانی که تند تند می اومدن و میخواستن بنویسم ممنونم … مطمئنا تنها دلیلشون زنده موندن اینجا بوده ….
و در آخر ممنون یادهای خوب شما /….. مهران و فقط همین
برچسب ها:تیتراژ
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۳۶ نظر


در





آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا
توسط setare
در بهمن ۷, ۱۳۸۸ | پاسخ
اول
[پاسخ]
توسط setare
در بهمن ۸, ۱۳۸۸ | پاسخ
[پاسخ]
توسط setare
در بهمن ۸, ۱۳۸۸ | پاسخ
[پاسخ]
توسط setare
در بهمن ۸, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلام….من این فیلم راندیدم….ولی چون تعریف تیتراژش رامیکنی بایدبگیرم ببینم……..درموردمطلبی که آماده کرده بودی باید بگم میخواستی طرف رابزنی…میخوای بچه هارابگم بیان حالشوبگیرن؟فقط کافیه بگی………راستی توی وبلاگم که خوبیاپارسارانگفتم شیطونیاشو گفتم…ایناراگفتم که دیگه نگی بچه میخوام چون شب وروزت بابچه قاطی میشه مثل من….ازبس کم خوابی کشیدم سرم خیلی دردمیکنه ………..میدونی بچه آرومیه ولی اون موقع ها که اون میخواد بخوابه من خوابم نمی آد واون موقع ها که من میخوام بخوابم آقابیداریش میگیره…..الانم رو پام نشسته وداره مقوامیخوره هرچی میگم نخورگوش نمیده….فکرکنم داره دندون درمیاره….خلاصه خدابهت صبربده
[پاسخ]
توسط setare
در بهمن ۸, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلام….من این فیلم راندیدم….ولی چون تعریف تیتراژش رامیکنی بایدبگیرم ببینم……..درموردمطلبی که آماده کرده بودی باید بگم میخواستی طرف رابزنی…میخوای بچه هارابگم بیان حالشوبگیرن؟فقط کافیه بگی………راستی توی وبلاگم که خوبیاپارسارانگفتم شیطونیاشو گفتم…ایناراگفتم که دیگه نگی بچه میخوام چون شب وروزت بابچه قاطی میشه مثل من….ازبس کم خوابی کشیدم سرم خیلی دردمیکنه ………..میدونی بچه آرومیه ولی اون موقع ها که اون میخواد بخوابه من خوابم نمی آد واون موقع ها که من میخوام بخوابم آقابیداریش میگیره…..الانم رو پام نشسته وداره مقوامیخوره هرچی میگم نخورگوش نمیده….فکرکنم داره دندون درمیاره….خلاصه خدابهت صبربده
[پاسخ]
توسط setare
در بهمن ۸, ۱۳۸۸ | پاسخ
فکرکنم سایتت مشکلی داره هی قفل میکنه وکامنتا را۲ بارمیده….بررسیش کن…..راستی توالان روزارامیگذرونی من کارم همیشه اینه….شادباشی….بای
[پاسخ]
توسط سوگلی* در بهمن ۱۰, ۱۳۸۸ | پاسخ
تنها دلیلت برای خودکشی نکردن!!!!!!
یه زمانی تنها دلیلم برای زندگی کردن فقط و فقط رسیدن به اون بود، تنها دلیل نفس کشیدن و راه رفتن و زندگی کردن و روزها رو گذروندن و . . .
همیشه هم میگفتم اگه بری شک نکن که میمیرم، خودم رو میکشم.
رفت و مهدیه هیچیش نشد، بعد از اون مدتی رو بی برنامه زندگی کرد، بی هدف حرکت کرد، بی اراده حرف زد و بدون هیچ امیدی پیش رفت، هیچ اتفاقی نیافتاد، بدون اینکه به هیچ جای دنیا بربخوره دوباره دور جدید زندگیش شروع شد، عین فیلمی که داری می بینی، بعد از تموم شدن هر سی دی یه سی دی دیگه شروع میشه و شاید یه ماجرای جدید از سر گرفته میشه، خب مسیر جدیدمه، زندگی جدید و راه جدید بدون اینکه بمیرم، نفس کشیدن یادم بره، بدون اینکه به این فکر کنم که یه زمانی به کجاها فکر میکردم. . .
و اگر خودکشی میکردم همه میخندیدن که برای چــــی خودکشی کرد . . .
[پاسخ]
توسط سوگلی* در بهمن ۱۰, ۱۳۸۸ | پاسخ
اینا رو نگفتم که فکر کنی خواستم خاطره ای تعریف کردم، نه مهران همیشه برای چیزی خودت رو اذیت کن که ارزش داشته باشه، ببین مهربون به اون دلایلی که تو گفتی میخوای خودکشی کنی، به نظر من اصلا ارزش فکر کردن نداشته چه برسه به اینکه بخوای خودکشی کنی، دیگه بهش فکر نکن، مهران زندگی تو و جوونی تو ارزشش بیشتر از اینه که بخوای به این راحتیا خرابش کنی.
[پاسخ]
توسط سوگلی* در بهمن ۱۰, ۱۳۸۸ | پاسخ
اینا رو نگفتم که فکر کنی خواستم خاطره ای تعریف کردم، نه مهران همیشه برای چیزی خودت رو اذیت کن که ارزش داشته باشه، ببین مهربون به اون دلایلی که تو گفتی میخوای خودکشی کنی، به نظر من اصلا ارزش فکر کردن نداشته چه برسه به اینکه بخوای خودکشی کنی، دیگه بهش فکر نکن، مهران زندگی تو و جوونی تو ارزشش بیشتر از اینه که بخوای به این راحتیا خرابش کنی.
[پاسخ]
توسط سوگلی* در بهمن ۱۰, ۱۳۸۸ | پاسخ
مراقب خودت و دل مهربونت باش، به این راحتیا دلت رو ابری نکن
[پاسخ]
توسط سوگلی* در بهمن ۱۴, ۱۳۸۸ | پاسخ
یک صبح مه آلود نمی تونه دلیلی برای ابری بودن اون روز بشه . . .
[پاسخ]
توسط سوگلی* در بهمن ۱۴, ۱۳۸۸ | پاسخ
هیشکی تو رو دوست نداره؟
[پاسخ]
توسط setare در بهمن ۲۰, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلام…اومدم حالت برابپرسم///خوبی؟
[پاسخ]
توسط setare در بهمن ۲۰, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلام…اومدم حالت برابپرسم///خوبی؟
[پاسخ]
توسط setare در بهمن ۲۶, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلام..حالا چرااینقده بداخلافی………….می اومدی باخانومت اصفهان تفریح وعشق وحال…..زنگ میزدی ماهم ببینیمت واست گزبیاریم بخوری تاجوش نیاری……..نشستی پاسیستم وهی به این واون گیرمیدی؟گیرنده خوب نیست…..
[پاسخ]
توسط shahrzad در بهمن ۲۶, ۱۳۸۸ | پاسخ
salaaaaaam.khoofi.dar kol anchenan chizi navafamidam
[پاسخ]
توسط سوگلی* در بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ | پاسخ
ســــــــــــــــــــلام، مهران بگم خدا چی کارت کنه! هم تو رو هم حامد رو، در به در کردی ما رو، بخدا اینقدر دنبال پروژه گشتم که دارم دیوونه میشم، البته من که مشکلی ندارم ولی اون دوستم بیچاره
اون عموههههههه هم خوب داشت باهات حرف میزد که، من از پشت تلفن میشنیدم صداش رو و خوب صحبت میکرد، تو بد میگیری حرفا رو
خب امیدوارم که مسافرت خوش گذشته باشه، همیشه شاد باشی. . .
[پاسخ]
توسط سوگلی* در بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ | پاسخ
ســــــــــــــــــــلام، مهران بگم خدا چی کارت کنه! هم تو رو هم حامد رو، در به در کردی ما رو، بخدا اینقدر دنبال پروژه گشتم که دارم دیوونه میشم، البته من که مشکلی ندارم ولی اون دوستم بیچاره
اون عموههههههه هم خوب داشت باهات حرف میزد که، من از پشت تلفن میشنیدم صداش رو و خوب صحبت میکرد، تو بد میگیری حرفا رو
خب امیدوارم که مسافرت خوش گذشته باشه، همیشه شاد باشی. . .
[پاسخ]
توسط سوگلی* در بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ | پاسخ
اههههههههههههههههههههههه من یه کامنت گذاشتم، حتی تایید شد!!!!!
دیگه حوصله ندارم بنویسم
[پاسخ]
توسط سوگلی* در اسفند ۱, ۱۳۸۸ | پاسخ
خصوصی رو چک میکنی
[پاسخ]
توسط سوگلی* در اسفند ۱, ۱۳۸۸ | پاسخ
خصوصی رو چک میکنی
[پاسخ]
توسط setare
در اسفند ۴, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلام…مسافرت بودی؟خوش گذشت؟………..به روزم
[پاسخ]
توسط سوگلی* در اسفند ۹, ۱۳۸۸ | پاسخ
مهران جان میشه آپدیت کنی، واقعا حالت تهوع گرفتم از این نوشته ات، تو با این دیر به دیر آپدیت کردنت باعث میشی که نوشته هات واقعا بی روح و بی ارزش بشه.
میگی نه از بقیه بچه ها بپرس
در ضمن تا اطلاع ثانوی باهات قهرم
[پاسخ]
توسط سوگلی* در اسفند ۲۷, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلاممممممممممممممممممممممممم، سال نو مبارک مهربون. . .
ایشالا که سال سبز و شادی باشه برات . . .
[پاسخ]
توسط حامد
در فروردین ۱, ۱۳۸۹ | پاسخ
سلام
مهران جان سال نو مبارک
بی معرفتا بیاین به من سر بزنید.
جاتون خالیه واقعا
[پاسخ]
توسط حامد
در فروردین ۱, ۱۳۸۹ | پاسخ
سلام
مهران جان سال نو مبارک
بی معرفتا بیاین به من سر بزنید.
جاتون خالیه واقعا
[پاسخ]
توسط setare در فروردین ۶, ۱۳۸۹ | پاسخ
سلام…سال نومبارک…………….مهران خیلی تنبل شدی ها…آپ کن دیگه…حداقل بگوسالمی….خبری ازت نیست.
[پاسخ]
توسط سوگلی* در فروردین ۸, ۱۳۸۹ | پاسخ
هیچ معلوم هست کجایی؟ تبریک بی تبریک
[پاسخ]
توسط سوگلی* در فروردین ۸, ۱۳۸۹ | پاسخ
هیچ معلوم هست کجایی؟ تبریک بی تبریک
[پاسخ]
توسط zeinab khatun
در فروردین ۹, ۱۳۸۹ | پاسخ
سلام … بالاخره پیداتون کردم بعد از اینهمه سال
خیلی وقته ازتون بی خبرم … منو که یادتون میاد … برای وبلاگم یه قالب درست کرده بودید عکس آشوارای پشت زمینه اش بود؟
وبلاک مهریشت هم میومدم سر میزدم داستانهاتون رو می خوندم
به هر حال خوشحال شدم از اینکه یه وبلاگ نویس قدیمی رو دوباره پیدا کردم
[پاسخ]
توسط نیما
در فروردین ۹, ۱۳۸۹ | پاسخ
سلام مهران عزیزم.سال نو مبارک.
عجب سرنوشت تلخ غم انگیزی که کرم ابریشم تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود… همه مثل همیم.
[پاسخ]
توسط کاملیا
در فروردین ۲۷, ۱۳۸۹ | پاسخ
سلام رفیق قدیمی خوبی ؟
عیدت مبارک. یه مدته همه همینیم. منم لاست نگاه می کنم. زیر درختهای گل ابریشم راه می رم و سوت می زنم.تازگیها برادران متعهد فکر خوانی هم یاد گرفتن. هنوز ننوشته اس ام اس می دن که اگه بنویسید التون می کنیم و می بریمتون اونجا که عرب نی انداخت. ایندفعه قراره تو ذهنمون خط سبزبکشن.پس تا اطلاع ثانوی.باید سریال نگاه کردو راه رفت و سوت زد.
[پاسخ]
توسط setare
در اردیبهشت ۱, ۱۳۸۹ | پاسخ
سلام مهران………..باباکجایی؟؟؟؟؟؟؟؟….حالت خوبه؟
[پاسخ]
توسط zeinab khatun
در اردیبهشت ۴, ۱۳۸۹ | پاسخ
سلام … مرسی سر زدی به وبلاگم … و مرسی به خاطر قالبی هم که می خوای بدی ممنونم… راضی به زحمتت نیستم… فقط یه سئوال دارم … یه داستان هست که دارم آروم آروم روش کار می کنم اما نمی دونم اصول داستان نویسی و این چیزا چیه… کمک لازم دارم … اگه یه روزی وقت کردی کمک کن
[پاسخ]
توسط zeinab khatun
در اردیبهشت ۴, ۱۳۸۹ | پاسخ
سلام … مرسی سر زدی به وبلاگم … و مرسی به خاطر قالبی هم که می خوای بدی ممنونم… راضی به زحمتت نیستم… فقط یه سئوال دارم … یه داستان هست که دارم آروم آروم روش کار می کنم اما نمی دونم اصول داستان نویسی و این چیزا چیه… کمک لازم دارم … اگه یه روزی وقت کردی کمک کن
[پاسخ]
توسط سوگلی* در اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۹ | پاسخ
امیدوارم آخرین نفر باشم و اولین نفر تو پست بعدی.
بابا خیلی پر رو تشریف داری
[پاسخ]