او خودش بود

نوشته شده توسط مهران در ۲۴ / ۰۲ / ۱۳۸۹ – 8:04 ب.ظ -

دلم می لرزید

دستانم همچنین

دوباره نگاه کردم

باید خودش می بود … ولی … ولی او که سالها می شود که رفته است از اینجا

دلم می لرزید… کف دستهام عرق کرده بود …  هیجانی دلهره مانند ته دلم را می سوزاند … یعنی می شد که برگشته باشد ؟

یعنی امکان داشت که بشود برگشت … عینکم را جابجا کردم … با پشت دست نم گوشه ی چشمم را گرفتم و سعی کردم دوباره نگاه کنم …

خودش بود … با همان لبخند همیشگی اش … حتی با وجود فاصله زیاد می توانستم بوی عطرش را که مصرانه ازش استفاده می کرد تشخیص بدهم … همان بوی شیرین و خنکی که این سالهای آخر قبل از رفتنش همیشه ماندگار حضورش بود …

خودش بود … با همان قد بلند و بالاپوش قهوه ای اش که بار ها گفته بود تنها رنگی است که میشود او را در آن هاله دید …

سعی کردم نزدیک تر بروم و سوالی که با حالتی جنون وار تمامی وجود را فرا گرفته بود ازش بپرسم …

سعی کردم در بین آدمهای دلسرد بی خیالی که طول پیاده رو با حالتی سترگ پر کرده بودند خودم را بکشانم جلو … او دورتر و دورتر میشود و گویی جمعیت بیشتر و بیشتر …

تا به خودم آمدم قهوه ای لباسش در بین رنگهایی که در پیاده رو غوطه می خوردند گم شد

او رفته بود …

دلم می لرزید

دستانم همچنین

بدون حتم خودش بود …. حسش کردم …

ولی

چطور میشود باور کرد …

آخر … او … سه سال پیش … در یک تصادف رانندگی به همراه همه اعضای خانواده اش و صدها خاطره برای همیشه رفته بود ….

و من هنوز از یک چیز مطمئنم

بدون حتم او … خودش بود …

مهران (f)


برچسب ها:،،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۲۷ نظر