عید و اینترنت

نوشته شده توسط مهران در ۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۹ – 7:58 ب.ظ -

واژه غریبی نیست … از وقتی بوده ام بوده و شاید اگر بگذارند بعد از من هم خواهد بود … اگر بگذارند
همیشه آخر سال که میشد به اینکه ناراحت گذشت عمر و تمام شدن سال باشم تقویم شمار روزهای باقی مانده می شدم و لحظه ها را به عشق اینکه سال تمام بشود میگذراندم …
بعد سال تحویل میشد و انگار نه انگار که اتفاقی می بایست بیافتد … حس خاصی نبود … پدر عیدی میداد … همدیگر رو می بوسیدیم … تلفن زنگ میزد و هر کسی که خودش رو نزدیک تر احساس میکرد عید رو تبریک میگفت … بعد خیلی زود خانه شلوغ میشد … همین …
این سالهای آخر یک چیز برای من فرق کرده …
درست لحظه تحویل سال میزدم زیر گریه … چه اون زمانهایی که در انتطار این بودم تا عید پیشم باشه و حتی سال پیش که پیشم بود … باز گریه کردم … دلیلش رو هم نمیدونم
امسال خیلی فرق داره … هفت سین ندارم … یعنی قرار نیست که سال تحویل بیدار باشم … و البته بیدار خواهم بود … با خودم قرار گذاشتم لحظه سال تحویل آنلاین باشم و بی خیال تمام رسوم …
امسال باز هم پیشم نیست … هنوز نمیدونم که گریه خواهم کرد … یا نه
هنوز نمیدونم عید برای من عید هست یا نه …
حس خاصی ندارم …
دلم میخواست میزدم بیرون و نیمه شبی میرفتم سراغش … ولی میدونم که عاقلانه نیست …
دلم میخواست خیلی کارهای دیگه بکنم و خب … نمیشه
دیشب با یکی از دوستان چت میکردم … خوشحال شدم که دیدم کسان دیگه ای هم هستند که مثل من توی عالم خودشون زندگی میکنن و براشون مهم نیست اطرافشون چی میگذره … واقعا عاشقن
دوست عزیز من مرسی
میخوام عید امسال رو تقسیم کنم با محیط مجازی که این روزها دنیا منه …
وعده من با خودم باشه ساعت شب … موقع عید … حتی اگه کسی هم آنلاین نباشه
عیدتون مبارک …. کاش میشد آرزو کرد سال خوشی داشته باشید و در حد یک آرزو نمی موند
مهران


مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۲۲ نظر

چه دنیای عجیبیه

نوشته شده توسط مهران در ۱۹ / ۱۲ / ۱۳۸۹ – 5:10 ب.ظ -

دلم شکست

روزها به سرعتی باور نکردنی میگذرند و این درحالیه که من نمیخوام از دستشون بدم

و اما ناخواسته اینجور میشه

روزهای کار

روزهای خستگی های یکنواخت

روزهای که بدجوری کمر بسته به در هم تنیده شدن عقده بزرگی که بی مهابا داره تموم حیطه ی ذهنم رو فرا میگیره ….

و اما من …

هر روز بیشتر از پیش آرزو میکنم (( کاش فردا نیاد ))

از فرداهایی که در پس فرداست میترسم … از روزگاری که میگذره می ترسم

از تقویمی که آروم آروم باطل میشه …. از روزی که به حتم برام میشماری روزهای بی بو تو بودن رو …

می ترسم ….

می ترسم از از اون لحظه ای که بگی چند شبه که بی من سرت رو روی بالشت گذاشتی و حتما نخواهی فهمید که من بی تو نخوابیدم ….

بیشتر از ده روزه که شبها نمیتونم بخوابم … و حیف که تو نخواهی فهمید …حیف

راستش نمیدونم چطور باید وصف کنم وسعت تنهایی هایی که در برم گرفته …

ولی یک چیز رو میدونم ….

خیلی تنهام

خیلی


مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۱۹ نظر