شاید راهی باشد
نوشته شده توسط مهران در ۳۰ / ۰۵ / ۱۳۹۰ – 5:44 ب.ظ -شاید راهی که رفتم درست بوده و شاید هم نه ….
این را روزگار خودش روشن خواهد کرد
ولی این را می دانم که همیشه در زندگی باید بگذرد تا بگذرد ………..
پس در انتظار آن روزم
برچسب ها:خصوصی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۱۵ نظر
برای هانی
نوشته شده توسط مهران در ۱۳ / ۰۵ / ۱۳۹۰ – 8:40 ق.ظ -
وقتی یاد نگاه های معصومانه و ساده ش می افتم ناخواسته در بین تداعی لبخند های کودکانه ش …در بین صدایی که در عین بچگی شبیه یک آدم بزرگ محبت رو بهت می فهمونه … وقتی به پدرش میگفت (( باباش )) …درست اون موقعی که دلم قنج می رفت ازین همه بچه بودن … از این همه معصومیت … حالا …. تمام سهم من از اون شده تنها چند تیکه کلیپ ساده که تولد یک سالگی و بعد کمی بعد از تولد دو سالگیش ازش گرفتم … و یک عکس سه در چهار که خودش بهم داد و گفت بذار توی کیفت …
نمیدونم الان کجاست و داره چکار میکنه … خوشه و یا خدای نکرده نه …. ولی امیدوارم …. امیدوارم حتی یک لحظه هم چشمای دوست داشتنیش حتی یک قطره اشک هم نبینه …
این وسط فقط من می مونم و دل شکسته ی بهترین دوستم … دوستی که باهاش پیمان برادری بستم و خدا بهتر میدونه که نزدیک ترین برادرمه … حامد رو میگم … اینکه با این دل شکسته چطور میتونم پیشش باشم در حالی که خودم از درون شکستم …
خدا ازت میخوام بهش صبر بدی … بهش این توفیق رو بده که باز هم بتونه دوباره با جیگر گوشه ش …با دخترش زندگی کنه و دوباره من زنده باشم و ببینم اون بوسه های شیرینی که وقتی میخواست خودش رو لوس کنه برای باباش از سر و صورتش میکرد …
هیچوقت فکر نمیکردم من که بارها و بارها دورتر از اون بچه و برادرم هستم اینقدر در این دوری بسوزم …
دوستان من …
خواهش میکنم هر کدوم که اینو میخونید براشون دعا کنید … چون من واقعا عشق واقعی یک پدر رو به دخترش دیدم …
من واقعا دیدم که این پدر از همه چیزش برای این دختر گذشته … مهر و محبتی که بینشون بود رو دیدم …
خدا … قسمت میدم به نور و دریا … قسمت میدم به تموم بیکران هایی که برای من بزرگتر هستند از ذهن سنگین و زخم خورده ام
این وصل را هجران نکن
تقدیم به برادرم حامد که تنه ی بیشترین خاطرات جوانی منه
مهران
برچسب ها:اختصاصی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۲۱ نظر


در



آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا