برای هانی
نوشته شده توسط مهران در ۱۳ / ۰۵ / ۱۳۹۰ – 8:40 ق.ظ -
وقتی یاد نگاه های معصومانه و ساده ش می افتم ناخواسته در بین تداعی لبخند های کودکانه ش …در بین صدایی که در عین بچگی شبیه یک آدم بزرگ محبت رو بهت می فهمونه … وقتی به پدرش میگفت (( باباش )) …درست اون موقعی که دلم قنج می رفت ازین همه بچه بودن … از این همه معصومیت … حالا …. تمام سهم من از اون شده تنها چند تیکه کلیپ ساده که تولد یک سالگی و بعد کمی بعد از تولد دو سالگیش ازش گرفتم … و یک عکس سه در چهار که خودش بهم داد و گفت بذار توی کیفت …
نمیدونم الان کجاست و داره چکار میکنه … خوشه و یا خدای نکرده نه …. ولی امیدوارم …. امیدوارم حتی یک لحظه هم چشمای دوست داشتنیش حتی یک قطره اشک هم نبینه …
این وسط فقط من می مونم و دل شکسته ی بهترین دوستم … دوستی که باهاش پیمان برادری بستم و خدا بهتر میدونه که نزدیک ترین برادرمه … حامد رو میگم … اینکه با این دل شکسته چطور میتونم پیشش باشم در حالی که خودم از درون شکستم …
خدا ازت میخوام بهش صبر بدی … بهش این توفیق رو بده که باز هم بتونه دوباره با جیگر گوشه ش …با دخترش زندگی کنه و دوباره من زنده باشم و ببینم اون بوسه های شیرینی که وقتی میخواست خودش رو لوس کنه برای باباش از سر و صورتش میکرد …
هیچوقت فکر نمیکردم من که بارها و بارها دورتر از اون بچه و برادرم هستم اینقدر در این دوری بسوزم …
دوستان من …
خواهش میکنم هر کدوم که اینو میخونید براشون دعا کنید … چون من واقعا عشق واقعی یک پدر رو به دخترش دیدم …
من واقعا دیدم که این پدر از همه چیزش برای این دختر گذشته … مهر و محبتی که بینشون بود رو دیدم …
خدا … قسمت میدم به نور و دریا … قسمت میدم به تموم بیکران هایی که برای من بزرگتر هستند از ذهن سنگین و زخم خورده ام
این وصل را هجران نکن
تقدیم به برادرم حامد که تنه ی بیشترین خاطرات جوانی منه
مهران
برچسب ها:اختصاصی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۲۱ نظر


در



آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا
توسط حامد در مرداد ۱۳, ۱۳۹۰ | پاسخ
مرسی مهران…
خوب بلدی آدمو گریه بندازی ها…
[پاسخ]
مهران پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳م, ۱۳۹۰ ۸:۵۲ ق.ظ:
خدا خیرت بده دارم هنوز گریه میکنم ;( ;( ;( ;( ;(
[پاسخ]
توسط سوگلی* در مرداد ۱۳, ۱۳۹۰ | پاسخ
مرثیه خونی هیچ فایده ای نداره، البته سوء تفاهم نشه مهران جونم، ولی روز اول هم من همینجوری فکر میکردم ولی الان که گذشته میگم باید دوره اش طی بشه، من توی فامیلای نزدیکم دیدم، مرده دخترش رو از ۲ سالگی تا ۷ سالگی اصلا ندید، فکر کن، زمان کمی نیست برای یه پدر که ۲ سال مادر بچه بود و زنه نمی دونم از کجا پیداش شد و بچه رو ۵ سال برد، روزی که دختره به پدرش رسید با پدرش غریبی میکرد ولی الان که ۱۳ سالشه تموم زندگیش پدرشه و خوشحاله که دیگه مامانشو نمی بینه. . .
من خوشحالم که هانی بهترین روزهای عمرش رو میتونه در کنار یه پدر مهربون و خوش قلب مثل حامد باشه. . .
مهران برادرت رو تنها نزار، شرایط سخته با در کنار هم بودن سختی ها رو کمتر کن (f) (f) (f) (f)
[پاسخ]
توسط setareh در مرداد ۱۳, ۱۳۹۰ | پاسخ
وای خدایاتوکه جای حق نشستی…چراچرا/>؟؟؟؟مهران ازدیروزکه فهمیدم کلی به هم ریختم…اینقدرازخودم بدم اومدکه نگو…من نفهمیدم داداشم ناراحته..این خیلی بده…

[پاسخ]
توسط رها در مرداد ۱۴, ۱۳۹۰ | پاسخ
سلام.چه خبره اینجا؟ الهی بمیرم که هانی کوچولو رو از بابیای مهربونش جدا کردن.خدا خودش جای حق نشسته من مطمئنم هانی جون خیلی زود پیش باباش برمیگرده. هانی خیلی خوشبخته که بابایی به گلی حامد داره.خدایا دوری و فاصله ها رو کم و کوتاه کن برای این پدر و دختر (f) (l)
[پاسخ]
توسط آنا
در مرداد ۱۶, ۱۳۹۰ | پاسخ
سلام
من سر میزنم اما خب نامحسوس ،شرمنده
امّا درباره ی این دوست شما آقا حامد !!!!!! دعا میکنم عشق و مهر ِ مادری این خانم با دیدن دخترش پر رنگ تر بشه ،حیفه که قدر این فرشته رو ندونه ولی بیشتر به نظرم این خانم مریضه و باید تحت درمان تخصصی باشه خدا کمکشون کنه
[پاسخ]
مهران پاسخ در تاريخ مرداد ۱۷م, ۱۳۹۰ ۸:۲۲ ق.ظ:
مرسی آنای خوب …
[پاسخ]
توسط راد ,.~*¨¯*•فروغ لایزال,.-~*´¯¨*•
در مرداد ۱۷, ۱۳۹۰ | پاسخ
مهران عزیزم سلام . ممنون از حضور سبز و دلگرم کننده ات . داداشی می دوسمت . وقت کردی یه یادداشت خصوصی برام بزار و بنویس کجایی و چه می کنی . خیلی وقته ازت خبری ندارم . فدات
[پاسخ]
توسط راد ,.~*¨¯*•فروغ لایزال,.-~*´¯¨*•
در مرداد ۱۷, ۱۳۹۰ | پاسخ
می آیم به سویت با یک دنیا امید. آری خواهی دید
آمدنم را . آمدنی که بازگشتی در آن نیست . من خود و به تنهایی
آمدن تو را با تموم وجود باور کردم. اما لحظه رفتنت را
یک فاجعه آن لحظه ای که طومار زندگیم را
یکباره در هم پیچید . باور کن حتی زمانیکه نسیم
خاکستر وجودم را به بازی بگیرد باز خواهی شنید که میگویم
دوستت دارم
[پاسخ]
توسط راد ,.~*¨¯*•فروغ لایزال,.-~*´¯¨*•
در مرداد ۱۷, ۱۳۹۰ | پاسخ
در گذر حادثه ها…
حادثه ها بی من و تو
نغمه شب را به سحر
تا لب بام خانه ها
تا شب این حادثه ها
در غم شب در نم چشمان سیاه
تا دل بی تاب زمان
حوصله ها کم شده است
من تنهای شب و
من بی من شده هم
در تب این حادثه ها
در لب بام خانه ما
در غم آن چشمان سیاه
اندوه به جان دارم وبی حوصله ام
کاش کسی بود که این غصه بی مدت من
با نغمه او به لب خانه آن چشمان سیاه
به هواخواهی این دل بی تاب
فرستاده شود!
کاش؟
این حرف و سه حرف از دل من کنده شده
من خود این نغمه به او خواهم که رساند….
[پاسخ]
توسط راد ,.~*¨¯*•فروغ لایزال,.-~*´¯¨*•
در مرداد ۱۹, ۱۳۹۰ | پاسخ
عزیز ترجیح میدم تلفنی با هم بیشتر صحبت کنیم . تلفنتو برام بزار . فدات
[پاسخ]
توسط zeinab در مرداد ۱۹, ۱۳۹۰ | پاسخ
همچین از این عشق گفتی که رفتم توی رویا های آینده ی خودم …. امیدوارم همیشه عاشق هم بمونن …
[پاسخ]
توسط setareh در مرداد ۲۳, ۱۳۹۰ | پاسخ
سلام.خوبی؟کم پیداشدین…ازحامدچه خبر؟هرچی سایتشومیزنم ارورمیده وبازنمیکنه…چیزی شده؟
[پاسخ]
توسط سوگلی* در مرداد ۲۴, ۱۳۹۰ | پاسخ
ستاره جونم نگران نباش عزیزم، مشکلی برای حامد پیش نیومده، من ازش خبر دارم و مطمئنم که مهران بیشتر ازش خبر داره.
ستاره دعا کن . . .
[پاسخ]
setareh پاسخ در تاريخ مرداد ۲۵م, ۱۳۹۰ ۱۰:۱۲ ق.ظ:
سوگلی جونم همش به فکرشونم…خیلی نگرانشونم..وبلاگشم که بازنمیشه..
[پاسخ]
توسط راد ,...~*¨¯*•فروغ لایزال,.-~*´¯¨*•
در مرداد ۲۵, ۱۳۹۰ | پاسخ
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
سلام مهربون [گل]
[پاسخ]
توسط setareh در مرداد ۲۸, ۱۳۹۰ | پاسخ
سلام مهران…خوبی؟کجایی توووووووووو؟
[پاسخ]
توسط مهران
در مرداد ۲۹, ۱۳۹۰ | پاسخ
سلام به هممگی … ببخشید مدتی نبودم …
به زودی برمی گردم :whistling:
[پاسخ]
توسط راد ,...~*¨¯*•فروغ لایزال,.-~*´¯¨*•
در مرداد ۳۰, ۱۳۹۰ | پاسخ
گریه][قلب شکسته][گریه][قلب شکسته][گریه]
[پاسخ]
توسط صبا در شهریور ۱, ۱۳۹۰ | پاسخ
چی باید بگم…
اینقدر دیر میرسم که حرفی برای گفتنم باقی نمی مونه …هنوز در جریان نیستم .هانی رو از حامد گرفتن ؟؟؟
[پاسخ]
مهران پاسخ در تاريخ شهریور ۳م, ۱۳۹۰ ۸:۲۹ ق.ظ:
متاسفانه آره …
خدا بهش صبر بده تا بتونه این مدت رو بگذرونه
[پاسخ]