ماژیک مارکر
نوشته شده توسط مهران در ۱۴ / ۰۶ / ۱۳۹۰ – 12:06 ب.ظ -از صبح گزارش کار رو داشتم مرور می کردم و روی مطالب مهمش با ماژیک مارکر نارنجی خط میکشیدم
فکر و خیال بدجوری ورم داشته بود … دائم توی فکر خیلی چیزها بودم … از آینده و مشتری که باید باش تماس میگرفتم و البته حوصله ش رو نداشتم و حتی فیش ناقابل ۷۵ هزار تومنی برق که خدا میدونه کجای خونه دو نفره ما مصرف میشه … فکر کنم یه جایی چکه میکنه … باید بگردم پیداش کنم
غرق در فکر بودم که یکی از همکارام ازم خواست که در مورد یک مطلب توی یک سایت براش توضیح بدم …
داشتم مطلب رو میخوندم براش و ترجمه کردم و توضیح میدادم که دیدم اون همکارم و یکی دیگه که کنارش وایساده بود یواشکی دارن می خندن … راستش به خودم کمی شک کردم … دستی کشیدم به موهام که شاید احیانا جایی از موهام سیخ نشده باشه … آخه صبحی که می اومدم سر کار توی سرویس یه چرتی هم رفته بودم و بعید به نظر نمیرسید که جریان به مو ها مربوط باشه … چند بار تست کردم … ولی به نظر همه چیز مرتب بود … توضیحات رو ادامه دادم … بازم خندیدن … دیگه اعصابم داشت به هم میریخت … یقه رو هم چک کردم و از شما چه پنهون حتی زیپ شلوار رو …. ولی انگار نه انگار ….
غرق در فکر بودم که یک لحظه به خودم اومدم و دیدم تموم مانیتور نارنجی شده … آره … زیر تموم مطالب مهم توی مانیتور رو هم با ماژیک مارکر هایلایت کرده بودم … خب دیگه اینه عاقبت فکر و خیال زیاد….
پی نوشت : ببخشید که مقداری کم کار شدم … توی خونه اینترنت ندارم فعلا و مجبورم که توی شرکت بیام و البته در حین کار فرصت خیلی کمی دارم برای فکر کردن و نوشتن …
مهران ![]()
برچسب ها:روزمرگی،عمومی،ماژیک،گیجی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۱۱ نظر


در




آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا
توسط آتیلار
در شهریور ۱۴, ۱۳۹۰ | پاسخ
من هم با این مورد برخورد کردم
ممنونم از اشتراک در فیسبو/ک
[پاسخ]
توسط رضا
در شهریور ۱۴, ۱۳۹۰ | پاسخ
سلام داش مهران. ممنون از همدردیت. اما ناصر فقط یکی بود و دیگه رفت …
[پاسخ]
مهران پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵م, ۱۳۹۰ ۸:۰۲ ق.ظ:
سلام من هم بر شما رضا جان …
راست میگی .. واقعا حیف بود … خدا بیامرزدش
[پاسخ]
توسط کاملیاکاکی در شهریور ۱۴, ۱۳۹۰ | پاسخ
سلام با داستانی تازه به روزم
آخرین شب توپولف
[پاسخ]
توسط سوگلی* در شهریور ۱۵, ۱۳۹۰ | پاسخ
اوه مهران ازت ناامید شدمممممممممممممممم

)
البته حق داری، ما هم سوتی کم نمیدیم ولی در این حد نیست
بخند و شادی کن، بزار زندگی و روزگار به خودش شک کنه نه اینکه بر تو غالب بشه .
(f) (f) (f)
[پاسخ]
مهران پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶م, ۱۳۹۰ ۸:۵۰ ق.ظ:
گفتیم فضا عوض بشه
[پاسخ]
توسط حامد
در شهریور ۱۷, ۱۳۹۰ | پاسخ
مهران از تو بعید نیست این کارا من میشناسمت
[پاسخ]
توسط آنا
در شهریور ۱۷, ۱۳۹۰ | پاسخ
حالا تازه اولشه گاهی به خودم شک میکنم که این من بودم یا کس دیگه ای هست ؟بعضی وقتا چنان حواس پرت میشم
[پاسخ]
مهران پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹م, ۱۳۹۰ ۸:۳۹ ق.ظ:
اینی که شما میگی دیگه شده بابا اتی … کیه؟ کیـــه ؟ کیـــــــــــــه؟
x
[پاسخ]
توسط راد ,...~*¨¯*•فروغ لایزال,.-~*´¯¨*•
در شهریور ۱۸, ۱۳۹۰ | پاسخ
وقتی نیستی…….
وقتی نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند،نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم
عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
برای روز مبادا……..
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،
روزی درست مثل همین روزهای ماست.
اما کسی چه میداند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.
وقتی نیستی،نه هستهای ما چونان که بایدند،نه بایدها
هر روز بی تاب، روز مباداست.
آیینهها در چشم ما چه جاذبهای دارند…
آیینهها که دعوت دیدارند…….
دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار ….
دیوارهای صاف،دیوارهای شیشهای شفاف،
دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.
آه…….دیوارهای تو همه آیینهاند،
آیینههای من همه دیوارند.
[گل]
سلام م م م م م م م [قلب]
گفتم کله صبحی بیآم و یه سلامی بدم و برم .
آدینه تان سبز و در پناه مولا سالم و سرخوش باشی .
یا علی مدد[گل]
[پاسخ]
مهران پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹م, ۱۳۹۰ ۸:۴۰ ق.ظ:
ممنون حمید رضا جان … پاینده باشی
[پاسخ]