داستان رهایی

نوشته شده توسط مهران در ۱۶ / ۰۳ / ۱۳۸۲ – 6:11 ب.ظ -

من مهران منوچـهرآبادى هستم. در زیر، شما نمونه اى از کارهاى من را مشاهده مى نمایید.

رهایى

باریکه نور مهتابی از تنها منفظ چسبیده به سقف اتاق یکراست به زمین می تابد و تنها نقطه نورانی اتاق تنگ وتاریک است .و در میان باریکه نور و فضایی که از آن عبور می کند گرد وخاک هاله ای سفید ساخته است . چند تا از آجرهای دیوار تن از زیر سیمان سیاهی که رویشان را پوشانده است ،بیرون کشیده و بوی نم فضا را دو چندان می کنند .
و آجر ها که انگار سالهاست نم وبوی ادرار این و آن را جذب کرده اند و اینک به یکبـاره پس مـی دهند پابـه پای گرما و فضـای سنگـین اتاق
بد جوری خفقان آور جلوه می نمایند.
اتاق که ابعادش فقط اجازه دراز کشیدن یک نفر بیشتر را نمی دهد درست در روبروی منفظ نور،دری آهنی وزنگ زده دارد و دریچه ای در میان در که روزی سه بار، باز می شود و صورتی ودستی و کاسه سوپی بدبو در میانش ظاهر .
باریکه نور مهتابی از تنها منفظ چسبیده به سقف اتاق یکراست به زمین می تابد وشکلی مستطیلی با سه خط سیاه، روی کف سلول می سازد و دو دست با چروکها وناخنهای بلند در میان مستطیل نورانی سوسکی کوچک را بازی می دهند .صاحب دست ها مردیست میان سال که موهـای سفـید وکـمپـشتـش بیـشـتر از سنش نشـان مـی دهـند . ریـش و
سبیـل های سفیـدش هـم آنچـنان بلنـد شده کـه روی پیراهنـش سابـیده

می شوند ، و پیراهنش خاکستریست با دهها عکس ترازوی کوچک .
خستگی و فرتوتی از سر و رویش می بارد و چشمهای از حدقه بیرون زده اش که سفیدیشان دیگر به سرخی می زند به سوسکی کوچک زل زده است .سوسک در میان دیوار بلند انگشتان مرد ، راه فراری نمی بیند ناخواسته و تسلیم شده و گیج روی زمین یک جا ایستاده است و تنها دستان مردند که اورا بین خود رد بدل می کنند . سوسک بیچاره گاه به پشت می افتد وگاه روی پاهای کم نا یش ومرد باز ادامه می دهد.
تا صـدای چفـت در بلـند می شــود مـرد سـریـع سـوسـک را در مـشت
می گیرد و لای انگشـتانـش پنـهان .
دریچه در باز می شود و کاسه سوپ ، دست و صورتی در میانش ظاهر مـی شـود . مـرد جـلوتـر مـی رود و با دسـت دیگـرش کاسـه سـوپ را
برمـی دارد و بـه محـتـویاتـش نـگـاهـی می انـدازد . نگـهبـان چـهره ای
غضب آلود می گیرد و فریاد زنان می گوید : مرتیکه عوضی آشغال نکند انتظار بیش از این داری کره خر .مگر قاتل دیوانه ای مثل تو که حـتـی به زن ودخـتر خـودش هـم رحـم نمـی کند بیـش از این سهمش
می شود . به خدا اگر دست من بود همان طوری که زن وبچه ات را با چاقو تکه تکه کردی خودم همیـنجا سلاخی ات می کردم و گوشتت را هم می انداختم جلوی سگهای هار . البته زیاد مطمئن نیستم به گوشت سگی همچون تو لب بزنند .

نفرت توی چشمهای مرد زندانی موج می زنند و خیره نگاهش هر آن تندتر می شود .گوشه لپش اندکی بر آمده شده و آب دهانش درونش جمع ولی اینبار بر خود غلبه می کند و آب دهانش را قورت
می دهد تا مانند دفعه قبل که به روی نگهبان پرتش کرد ،کتک مفصلی نخورد. پس سرش را پائین می اندازد ،کاسه رابرمی دارد و دریچه بسته می شود .می رود گوشه ای از اتاق و زیر نور می نشیند .
نگاهی به درون کاسه می اندازد و باتمام قدرتش کاسه و محتویاتش را به طرف آجر های دیوار روبرو پرتاب می کند .
دستانش را روی صورتش می فشارد و فریادی بلند می زند . از لای انگشتانش نوری به میان چشمهایش می زند و اندکی آرامش می کند .
جنبشی روی وگونه اش حس می کند ،تازه متوجه می شود که سوسک را روی صورتش می فشارد ،پـس دستـش را جـمع می کند وسوسک را
می گیرد . چهـره آرامـی به خـود می گیـرد ،بـه سوسـک خیره می شود و باصدایی لرزان ، آرام می گوید : تو پسری یا دختر .
نه حتما” دختری . شاید هـم پسر باشـی . اصلا” چه فرقـی می کند پـس دخترم دستت را بده به بابا ببینم . دستی می برد ویکی از پاهای سوسک را می گیرد وبا فشاری کم از جای می کند . تا که می بیند پای سوسک کنده شده قهقهه ای بلند سرمی دهد وسوسک را توی جیبش می گذارد
دراز می کشد و چیزی نمی گذرد که به خواب فرو می رود.

صدای در می آید . مرد بلند می شود وبه دریچه در نگاهی می اندازد . اندک نور زردی از منفظ به درون می تابد و به کف اتاق می نشیند . ولی اینبار دریچه در باز نشده ،بلکه خود در است که روی لولا ها با صدای جیرجیر بلند می چرخد و باز می شود .و دو سرباز در میان در نـمایـانـنـد . مرد تـا می آیـد به خـودش بجـنبـد ،زیـر بـازو هـایـش را
می گیرند و از اتاق بیرونش می برند و توی راهرویی که به نقطه ای نورانی که چشم مرد را اذیت می کند روی زمین می کشند .
مرد سرش را بالا می برد و به چراغهایی که از بالای سرش یکی یکی عبور می کنند نگاهی می اندازد . هر چه به نور نزدیکتر می شوند چشمهای مرد بیشتر اذیت می شود . به نور که رسیدند دیگر مرد چشـمهـایـش را بـستـه و احـسـاس مـی کنـد که دمپـائی هاش را از پایـش مـی کنـنـد و بـالای چیـزی می بـرنـدش و طنابی را دور گردنـش می اندازند و دستهایش را از پشت می بندند . یک لحظه چشمـهایش را باز می کند و چند سـرباز را اسلـحه به دست روبـرویـش
می بیند . لرزشی توی پاهایش افتاده است و مات ومبهوت سربازان را نظاره می کند که اندکی پائین تر از سطحی که او قرار گرفته در روبرو با چهره هایی گاه مصمم و حتی چند چهره ترسیده او را خیره می پایند.
جنبشی توی جیبش حس می کند . سرش را پائین می اندازد وسوسک را در حالی که از جیبش بیرون می آید می بیند .

سوسک یکراست میرود و روی شانه مرد می ایستد . دستی از پشت پارچه ای سیاه روی چشمان مرد می بندد و او دیگر چیزی نمی بیند .
و در حالی که مأمور اعدام دستور را فریاد می زند ،صدای پر گرفتن سوسک از فراز شانه مرد آخرین چیزیست که او می شنود .

پایان


برچسب ها:
مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاه‌ها خاموش