داستان چشمهای آبی
نوشته شده توسط مهران در ۱۳ / ۰۴ / ۱۳۸۲ – 2:56 ب.ظ - بنام حق
داستان
چشمهای آبی
صدای زوزه باد توی گوشم می پیچد . همزمان که باد می وزد و پوست بدنم را از سرما کرخ می کند ، چند برگی رقصان از جلوی چشمانم هم آغوش باد می گذرند و در کمی آنطرفتر ، پای دیوار کاه گلی باغ آرام می گیرند.
پای دیوار مملو است از برگهای زرد و سرخ و خشکیده .
هوا ابریست . بغض سنگینی که آسمان و ابرهای سیاه گرفته اند، دارد، یک هفته پیرتر می شود. کاش زودتر ببارد تا لااقل تکلیف این بارانی بلند وتیره ای که هر روز مادرم وقت بیرون آمدن به زور تنم می کند، روشن شود.
توی کوچه باغ قدیمی مان که حالا سنگفرشش را لایه ای خاک باد آورده پوشانده است ، جز صدای کلاغی پیر، که لانه اش همین پشت، توی باغ قدیمی ارباب است، صدایی شنیده نمی شود.
امروز صبح، آفتاب به مانند چند روز پیش، آرام از پشت ابرها و گرد و خاکهایی که آسمان را زرد رنگ نموده اند ، بالا آمده و توان خود نمایی ندارد .
سوزش سرما دم از قدم زمستان می زند و گذشت فصلی پیر، پر از خاطره های فراموش نشدنی.
آدم کینه توزی نیستم ، شاید به مهتاب آبجی کوچکم ، زمانی که از جلوی دستم نانی را کف برود اخمی کنم و شاید هم کینه ای کوچک .
ولی منظورم از کینه توزی پسر ارباب است. شاید خود را هنوز قدٌ این حرفها ندیده ام که جلوی او دلم جای کینه داشته باشد که اگر هم داشته باشد ،خری کرده ام و خود خوری واهی .
از ته کوچه پیرزنی دارد این طرفی می آید . نمی شناسمش . ولی نه ، فقط لباسهایش نواست . آره همان پیرزن ته کوچه ای ست که پسرش دوسالی می شود رفته توی نظام و آجان شده و زحمت خواندن نامه های مادر فدایت شَوَمش افتاده
گردن من . با هر بار آمدن نامه، دو سه تومنی پول می آید و توی جیب پیرزن می رود . پیرزن حق دارد اگر پُز پسرش را جلوی این وآن می دهد . سرکوفتش هم می شود، نصیب من و امثال من .
می گویند برجی ۱۰ تومان حقوق می گیرد ، من که توی عمرم پنج تومان نقد، ندیده ام ، چه برسد به …
ولش کن لابد زحمت می کشد . پیرزن به چند قدمی ام رسیده . از روی سکوی سنگی کنار دیوار باغ، پائین می پرم وبه رسم ادب سلامی نثارش می کنم . سرش را بالا می آورد و نگاهم می کند . توی صورتش چین و یرا بدجوری درگیرند ، ولی لبخند مزحکش هنوز از لبهای ترک خورده اش بند نبریده است .
با صدای لرزانش جواب سلامم را می دهد و شروع می کند به گشت وگذار پاکت نامه ، توی بغچه اش .
عادتی شده ام . شاید این را یک وظیفه می دانم ، پس منتظرش می مانم . هی دارد خرت وپرت های توی بغچه اش را زیر و رو می کند ، من هم برای اینکه ،ای شاید پیرزن فکر نکند علاقه ای به دید زدن توی بغچه اش دارم ، نگاهم را پس می کشم و اطراف را نگاهی می کنم . توجهم به ته کوچه جلب می شود . از خود بی خود می شوم . آنجاست لیلا . آنجاست دلیل خاطره هایم . دارد از ته کوچه ، کشان کشان ، چیزی را که با چادرش پوشانده و روی زمین می کشدش ، از در پائینی باغ ارباب تو می برد . زیباست و دوست داشتنی . نه به پسر ارباب ، بلکه به هر کسی حق می دهم ، شیفته اش باشد ، چه برسد به من .
می ایستد ونگاهم می کند . توی چشمان لرزان و سرخش ، خیلی حرفهاست . انگار با آن چشمهای آبی زیبایش که در هاله ای سفید متمایل به قرمز ، در تنگناست ، می خواهد سخنی بگوید .
خیلی دیده امش . از زمانی که بچه بوده ایم ، تا اولین باری که عاشقش شدم . همان زمانی که برای درس خواندن مجبور به ترک آبادی بودم . بعد از آمدنم ، اول دوران عشق بازی نگاهها و چشمها . فرق خنده و گریه اش را می دانم . می دانم الآن باید خیلی ناراحت باشد . به خاطر چشمان سرخش و حتی گونه های از اشک خیس شده اش ، ولی چرا ؟! این چیزیست که خیلی علاقه به دانستنش دارم .
صدای پیرزن که حامد گویان مرا خطاب قرار می دهد ، رشته افکارم را پاره می نماید . سرم را بر می گردانم و پیرزن را نگاه می کنم که با پاکت نامه ای در دست ، و همان لبخند همیشگی روی لبهای ترک خورده اش ، ملتمسانه توی چشمهایم زل زده است و با زبان بی زبانی خواندن نامه را از من طلب می نماید .
با اینکه دلم جایی دیگر است ، ولی با خوشرویی نامه را آرام از دستش می گیرم و نگاهی گذرا به کلٌ کاغذ می اندازم . مثل همیشه چند خط توی هم رفته و ناخواناست ، روی یک کاغذ اعلاء ، که آرم دولتی بالایش خود نمایی می کند .
با عرض سلام خدمت مادر عزیز تر از جانم .
نگاهی به پیرزن می اندازم . چاک دهانش درامتداد با همان لبخند همیشگی اش ، دارد باز تر می شود و ترک های لبش نمایان تر .
صدایی از پشت سرم می آید . سریع سرم را برمی گردانم و نگاهی می کنم . برادر کوچکتر لیلا دوان دوان به این سو می آید . با چهره معصومی که اشک روی گونه های کثیفش راهی به پائین یافته و اثرش مانده است . می دود . چنان که گویی کسی توی کوچه نیست ، از کنار ما رد می شود و به آن سوی کوچه روانه . بدون شک دنبال لیلاست . من می دانم لیلا کجا رفته ، ولی تا می آیم به او بگویم ، دور و دور تر شده است . نامه را ادامه می دهم .
مادر جان ، می بخشی که این برج پولت دیر به دستت رسیده . آخر
مواجبمان را دیر دادند . البته حالا هم که داده اند یک تومان اضافه تر
شده که پنج ریالش را برایت توی این نامه فرستاده ام .
باز از پشت سر صدا می آید. توی این یک هفته ای که هوا گرفته است ، خیلی چیزها اتفاق افتاده . می گویند ارباب لیلا را برای پسرش خواسته . گفته اند آخر هفته ، می آییم و می بریمش . یعنی امشب . ولی لیلا ، می دانم دلش با من است . سرم را بر می گردانم . مادر لیلا با چهره ای آشفته ، که چند تار مویش افشان از زیر روسری اش بیرون زده اند و در میان باد و قطرات اشکی که روی گونه هایش لغزانند و به این سو و آن سو می روند ، توی چهار چوب در ایستاده است. فریاد خفته ای دارد که آبرویش اجازه نمی دهد رهایش بسازد . توی چشمهای سرخش که دائم این طرف و آن طرف را دید می زند حرفی سنگینی می کند . ناگهان پدر لیلا، با آن چهره زمخت و خشنش که حالا نفس نفس زنان ، چشمهایش گشاده تر و چشم غرٌه هایش نثار زن بیچاره می شود ، پشت سر مادر لیلا ، پیدایش می شود و او را آرام از در چوبی خانه به داخل می کشد .
کنجکاوی ام دو چندان شده است . راستی چرا لیلا توی باغ متروک و قدیمی ارباب رفت ، و آن چیزی که با خود برد …؟
نگاهی به ادامه نامه می اندازم . همان سخن های همیشگی است . پیرزن که سواد ندارد . چیزی که باید از نامه می فهمید ، حالا می داند ، پس خلاصه اش می کنم .
مادر جان دستت را از راه دور می بوسم . خدا نگهدار .
صدای جیغ بلندی می آید . مادر لیلا از در خانه بیرون می زند و جیغ کشان ، بی تابی می کند . طولی نمی کشد ، که کوچه پر از آدم می شود و همه دور مادر لیلا جمع . صدایی بلند می شود. بوی سوختگی می آید ، دود، توی باغ است . چیزی دارد می سوزد . همه نگاه ها به هاله دودی که از فراز دیوار کاه گلی باغ ، لول می خورد و بالا می رود، دوخته می شود .
آنهایی که به در باغ نزدیکترند سریعاً تو می روند و با اولین نگاه از ته دل فریادی بلند سر می دهند .
حدث می زنم چه شده . ولی نمی خواهم قبولش کنم .
در یک چشم بهم زدن مردم به سوی باغ روانده شده اند و نظاره گر چیزی که هضمش برایم غیر ممکن است . با اینکه توی پاهایم احساس سنگینی می کنم ، ولی راه می افتم و به طرف باغ می روم . از بین خیل جمعیٌتی که ایستاده اند خودم را جلوتر می کشم .
تله ای سوزان که توی هم جمع شده است ، بدجوری زبانه می کشد و دو چشم به رنگ آبی در میان سرخی آتش با خیلی حرفهای نگفته ، توی چشمانم زل زده است. لرزشی شدید ، تمام اعضای بدنم را گرفته است . پاهایم توان نگه داشتن وزن بدنم را ندارند ، پس زانو می زنم .
بوی سوختن لیلا، که حالا دست به گریبان برگ های زرد و خشکیده کف باغ است که همراه با گُر گرفتن لیلا ، می سوزند و دودشان آرام لول می خورد و به دل آسمان می رود ، شامه ام را اذیٌت می کند .
حالا تار می بینمش ، در بین اشکانی که توی چشمهایم ، آخری تصویر لیلا را موهوم کرده ا ند ، شعله ها یکی پس از دیگری زبانه می کشند ، رو به آسمان .
بغض سنگینی که روی گلویم فشار می آورد ، قدرت فریاد زدن را در نزدم ربوده است . شعله ها بیشتر و بیشتر می شوند و تصویر چشمهای آبی لیلا ، موهوم تر. هاله دود آرام سر می کشد و به میان آسمان می رود . توان دیدن این صحنه را دیگر ندارم . پس به آسمان نگاه می کنم .
رعدی در میان ابر ها می زند و در یک چشم به هم زدن باران روی گونه ام می لغزد . بغض آسمان هم ترکید ، و حالا نوبت ترکیدن بغض من است . هیچ ابائی ندارم از اینکه کسی اشکانم را ببیند . سرم را بر می گردانم و پدر لیلا را پشت سرم ایستاده و با چشمانی خیس می بینم . آسمان همچنان می بارد و لیلا همچنان زبانه می کشد .
و من ایستاده ام ، روبروی آتش ، زیر باران ، و درمسیر باد ، و همچنان با صدایی بلند گریه می کنم .
زمان نگارش داستان: شنبه ۱۷/۳/۱۳۸۲
برچسب ها:داستان چشم های آبی
مربوط به دسته ی بوی خاک و بلوط،وبلاگ سابق | دیدگاهها خاموش


در






آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا