<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بوى خاك و بلوط &#187; 2003 &#187; جولای &#187; 04</title>
	<atom:link href="http://mehransw.ir/2003/07/04/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mehransw.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 07:49:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>داستان چشمهای آبی</title>
		<link>http://mehransw.ir/1382/04/cheshmhaye-abi-story/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1382/04/cheshmhaye-abi-story/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jul 2003 10:26:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[بوی خاک و بلوط]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ سابق]]></category>
		<category><![CDATA[داستان چشم های آبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=328</guid>
		<description><![CDATA[بنام حق داستان چشمهای آبی صدای زوزه باد توی گوشم می پیچد . همزمان که باد می وزد و پوست بدنم را از سرما کرخ می کند ، چند برگی رقصان از جلوی چشمانم هم آغوش باد می گذرند و در کمی آنطرفتر ، پای دیوار کاه گلی باغ آرام می گیرند. پای دیوار مملو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><!--[if gte mso 9]><xml> <w :WordDocument> </w><w :View>Normal</w> <w :Zoom>0</w> <w :PunctuationKerning /> <w :ValidateAgainstSchemas /> <w :SaveIfXMLInvalid>false</w> <w :IgnoreMixedContent>false</w> <w :AlwaysShowPlaceholderText>false</w> <w :Compatibility> <w :BreakWrappedTables /> <w :SnapToGridInCell /> <w :WrapTextWithPunct /> <w :UseAsianBreakRules /> <w :DontGrowAutofit /> </w> <w :BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer4</w> </xml>< ![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> <w :LatentStyles DefLockedState="false" LatentStyleCount="156"> </w> </xml>< ![endif]--> <span style="font-size: 12pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;;" dir="rtl" lang="AR-SA">بنام حق</span><span style="font-size: 12pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;;"><br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">داستان</span><br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">چشمهای آبی</span><br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">صدای زوزه باد توی گوشم می</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">پیچد . همزمان که باد می وزد و پوست بدنم را از سرما کرخ می کند ، چند برگی رقصان</span> <span dir="rtl">از جلوی چشمانم هم آغوش باد می گذرند و در کمی آنطرفتر ، پای دیوار کاه گلی باغ</span> <span dir="rtl">آرام می گیرند</span></span>.<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">پای دیوار مملو است از برگهای زرد و سرخ و خشکیده</span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">هوا</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">ابریست . بغض سنگینی که آسمان و ابرهای سیاه گرفته اند، دارد، یک هفته پیرتر می</span> <span dir="rtl">شود. کاش زودتر ببارد تا لااقل تکلیف این بارانی بلند وتیره ای که هر روز مادرم وقت</span> <span dir="rtl">بیرون آمدن به زور تنم می کند، روشن شود</span></span>.<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">توی کوچه باغ قدیمی مان که حالا</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">سنگفرشش را لایه ای خاک باد آورده پوشانده است ، جز صدای کلاغی پیر، که لانه اش</span> <span dir="rtl">همین پشت، توی باغ قدیمی ارباب است، صدایی شنیده نمی شود</span></span>.<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">امروز صبح، آفتاب به</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">مانند چند روز پیش، آرام از پشت ابرها و گرد و خاکهایی که آسمان را زرد رنگ نموده</span> <span dir="rtl">اند ، بالا آمده و توان خود نمایی ندارد</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">سوزش سرما دم از قدم زمستان می زند و</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">گذشت فصلی پیر، پر از خاطره های فراموش نشدنی</span></span>.<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">آدم کینه توزی نیستم ، شاید به</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">مهتاب آبجی کوچکم ، زمانی که از جلوی دستم نانی را کف برود اخمی کنم و شاید هم کینه</span> <span dir="rtl">ای کوچک</span> </span>.<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">ولی منظورم از کینه توزی پسر ارباب است. شاید خود را هنوز قدٌ این</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">حرفها ندیده ام که جلوی او دلم جای کینه داشته باشد که اگر هم داشته باشد ،خری کرده</span> <span dir="rtl">ام و خود خوری واهی</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">از ته کوچه پیرزنی دارد این طرفی می آید . نمی شناسمش</span> . <span dir="rtl" lang="AR-SA">ولی نه ، فقط لباسهایش نواست . آره همان پیرزن ته کوچه ای ست که پسرش دوسالی می شود</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">رفته توی نظام و آجان شده و زحمت خواندن نامه های مادر فدایت شَوَمش افتاده</span></span></span></p>
<p><span dir="rtl" lang="AR-SA">گردن من . با هر بار آمدن نامه، دو سه تومنی پول می آید و توی جیب</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">پیرزن می رود . پیرزن حق دارد اگر پُز پسرش را جلوی این وآن می دهد . سرکوفتش هم می</span> <span dir="rtl">شود، نصیب من و امثال من</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">می گویند برجی ۱۰ تومان حقوق می گیرد ، من که توی</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">عمرم پنج تومان نقد، ندیده ام ، چه برسد به</span></span> &#8230;<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">ولش کن لابد زحمت می کشد . پیرزن</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">به چند قدمی ام رسیده . از روی سکوی سنگی کنار دیوار باغ، پائین می پرم وبه رسم ادب</span> <span dir="rtl">سلامی نثارش می کنم . سرش را بالا می آورد و نگاهم می کند . توی صورتش چین و یرا</span> <span dir="rtl">بدجوری درگیرند ، ولی لبخند مزحکش هنوز از لبهای ترک خورده اش بند نبریده است</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">با صدای لرزانش جواب سلامم را می دهد و شروع می کند به گشت وگذار پاکت نامه ،</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">توی بغچه اش</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">عادتی شده ام . شاید این را یک وظیفه می دانم ، پس منتظرش می مانم</span> . <span dir="rtl" lang="AR-SA">هی دارد خرت وپرت های توی بغچه اش را زیر و رو می کند ، من هم برای اینکه ،ای</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">شاید پیرزن فکر نکند علاقه ای به دید زدن توی بغچه اش دارم ، نگاهم را پس می کشم و</span> <span dir="rtl">اطراف را نگاهی می کنم . توجهم به ته کوچه جلب می شود . از خود بی خود می شوم</span></span> . <span dir="rtl" lang="AR-SA">آنجاست لیلا . آنجاست دلیل خاطره هایم . دارد از ته کوچه ، کشان کشان ، چیزی را که</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">با چادرش پوشانده و روی زمین می کشدش ، از در پائینی باغ ارباب تو می برد . زیباست</span> <span dir="rtl">و دوست داشتنی . نه به پسر ارباب ، بلکه به هر کسی حق می دهم ، شیفته اش باشد ، چه</span> <span dir="rtl">برسد به من</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">می ایستد ونگاهم می کند . توی چشمان لرزان و سرخش ، خیلی حرفهاست</span> . <span dir="rtl" lang="AR-SA">انگار با آن چشمهای آبی زیبایش که در هاله ای سفید متمایل به قرمز ، در تنگناست ،</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">می خواهد سخنی بگوید</span></span> .</p>
<p><span dir="rtl" lang="AR-SA">خیلی دیده امش . از زمانی که بچه بوده ایم ،</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">تا اولین باری که عاشقش شدم . همان زمانی که برای درس خواندن مجبور به ترک آبادی</span> <span dir="rtl">بودم . بعد از آمدنم ، اول دوران عشق بازی نگاهها و چشمها . فرق خنده و گریه اش را</span> <span dir="rtl">می دانم . می دانم الآن باید خیلی ناراحت باشد . به خاطر چشمان سرخش و حتی گونه های</span> <span dir="rtl">از اشک خیس شده اش ، ولی چرا ؟! این چیزیست که خیلی علاقه به دانستنش دارم</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">صدای پیرزن که حامد گویان مرا خطاب قرار می دهد ، رشته افکارم را پاره می</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">نماید . سرم را بر می گردانم و پیرزن را نگاه می کنم که با پاکت نامه ای در دست ، و</span> <span dir="rtl">همان لبخند همیشگی روی لبهای ترک خورده اش ، ملتمسانه توی چشمهایم زل زده است و با</span> <span dir="rtl">زبان بی زبانی خواندن نامه را از من طلب می نماید</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">با اینکه دلم جایی دیگر است</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">، ولی با خوشرویی نامه را آرام از دستش می گیرم و نگاهی گذرا به کلٌ کاغذ می اندازم</span></span> . <span dir="rtl" lang="AR-SA">مثل همیشه چند خط توی هم رفته و ناخواناست ، روی یک کاغذ اعلاء ، که آرم دولتی</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">بالایش خود نمایی می کند</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">با عرض سلام خدمت مادر عزیز تر از جانم</span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">نگاهی به</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">پیرزن می اندازم . چاک دهانش درامتداد با همان لبخند همیشگی اش ، دارد باز تر می</span> <span dir="rtl">شود و ترک های لبش نمایان تر</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">صدایی از پشت سرم می آید . سریع سرم را برمی</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">گردانم و نگاهی می کنم . برادر کوچکتر لیلا دوان دوان به این سو می آید . با چهره</span> <span dir="rtl">معصومی که اشک روی گونه های کثیفش راهی به پائین یافته و اثرش مانده است . می دود</span></span> . <span dir="rtl" lang="AR-SA">چنان که گویی کسی توی کوچه نیست ، از کنار ما رد می شود و به آن سوی کوچه روانه</span> . <span dir="rtl" lang="AR-SA">بدون شک دنبال لیلاست . من می دانم لیلا کجا رفته ، ولی تا می آیم به او بگویم ،</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">دور و دور تر شده است . نامه را ادامه می دهم</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">مادر جان ، می بخشی که این برج</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">پولت دیر به دستت رسیده . آخر</span></span><br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">مواجبمان را دیر دادند . البته حالا هم که داده</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">اند یک تومان اضافه تر</span></span><br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">شده که پنج ریالش را برایت توی این نامه فرستاده ام</span> .</p>
<p><span dir="rtl" lang="AR-SA">باز از پشت سر صدا می آید. توی این یک هفته ای که هوا گرفته است ، خیلی</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">چیزها اتفاق افتاده . می گویند ارباب لیلا را برای پسرش خواسته . گفته اند آخر هفته</span> <span dir="rtl">، می آییم و می بریمش . یعنی امشب . ولی لیلا ، می دانم دلش با من است . سرم را بر</span> <span dir="rtl">می گردانم . مادر لیلا با چهره ای آشفته ، که چند تار مویش افشان از زیر روسری اش</span> <span dir="rtl">بیرون زده اند و در میان باد و قطرات اشکی که روی گونه هایش لغزانند و به این سو و</span> <span dir="rtl">آن سو می روند ، توی چهار چوب در ایستاده است. فریاد خفته ای دارد که آبرویش اجازه</span> <span dir="rtl">نمی دهد رهایش بسازد . توی چشمهای سرخش که دائم این طرف و آن طرف را دید می زند</span> <span dir="rtl">حرفی سنگینی می کند . ناگهان پدر لیلا، با آن چهره زمخت و خشنش که حالا نفس نفس</span> <span dir="rtl">زنان ، چشمهایش گشاده تر و چشم غرٌه هایش نثار زن بیچاره می شود ، پشت سر مادر لیلا</span> <span dir="rtl">، پیدایش می شود و او را آرام از در چوبی خانه به داخل می کشد</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">کنجکاوی ام دو</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">چندان شده است . راستی چرا لیلا توی باغ متروک و قدیمی ارباب رفت ، و آن چیزی که با</span> <span dir="rtl">خود برد &#8230;؟</span></span><br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">نگاهی به ادامه نامه می اندازم . همان سخن های همیشگی است . پیرزن</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">که سواد ندارد . چیزی که باید از نامه می فهمید ، حالا می داند ، پس خلاصه اش می</span> <span dir="rtl">کنم</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">مادر جان دستت را از راه دور می بوسم . خدا نگهدار</span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">صدای جیغ بلندی می</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">آید . مادر لیلا از در خانه بیرون می زند و جیغ کشان ، بی تابی می کند . طولی نمی</span> <span dir="rtl">کشد ، که کوچه پر از آدم می شود و همه دور مادر لیلا جمع . صدایی بلند می شود. بوی</span> <span dir="rtl">سوختگی می آید ، دود، توی باغ است . چیزی دارد می سوزد . همه نگاه ها به هاله دودی</span> <span dir="rtl">که از فراز دیوار کاه گلی باغ ، لول می خورد و بالا می رود، دوخته می شود</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">آنهایی که به در باغ نزدیکترند سریعاً تو می روند و با اولین نگاه از ته دل</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">فریادی بلند سر می دهند</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">حدث می زنم چه شده . ولی نمی خواهم قبولش کنم</span> .</p>
<p><span dir="rtl" lang="AR-SA">در یک چشم بهم زدن مردم به سوی باغ روانده شده اند و نظاره گر چیزی که</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">هضمش برایم غیر ممکن است . با اینکه توی پاهایم احساس سنگینی می کنم ، ولی راه می</span> <span dir="rtl">افتم و به طرف باغ می روم . از بین خیل جمعیٌتی که ایستاده اند خودم را جلوتر می</span> <span dir="rtl">کشم</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">تله ای سوزان که توی هم جمع شده است ، بدجوری زبانه می کشد و دو چشم به</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">رنگ آبی در میان سرخی آتش با خیلی حرفهای نگفته ، توی چشمانم زل زده است. لرزشی</span> <span dir="rtl">شدید ، تمام اعضای بدنم را گرفته است . پاهایم توان نگه داشتن وزن بدنم را ندارند ،</span> <span dir="rtl">پس زانو می زنم</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">بوی سوختن لیلا، که حالا دست به گریبان برگ های زرد و خشکیده</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">کف باغ است که همراه با گُر گرفتن لیلا ، می سوزند و دودشان آرام لول می خورد و به</span> <span dir="rtl">دل آسمان می رود ، شامه ام را اذیٌت می کند</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">حالا تار می بینمش ، در بین اشکانی</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">که توی چشمهایم ، آخری تصویر لیلا را موهوم کرده ا ند ، شعله ها یکی پس از دیگری</span> <span dir="rtl">زبانه می کشند ، رو به آسمان</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">بغض سنگینی که روی گلویم فشار می آورد ، قدرت</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">فریاد زدن را در نزدم ربوده است . شعله ها بیشتر و بیشتر می شوند و تصویر چشمهای</span> <span dir="rtl">آبی لیلا ، موهوم تر. هاله دود آرام سر می کشد و به میان آسمان می رود . توان دیدن</span> <span dir="rtl">این صحنه را دیگر ندارم . پس به آسمان نگاه می کنم</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">رعدی در میان ابر ها می زند</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">و در یک چشم به هم زدن باران روی گونه ام می لغزد . بغض آسمان هم ترکید ، و حالا</span> <span dir="rtl">نوبت ترکیدن بغض من است . هیچ ابائی ندارم از اینکه کسی اشکانم را ببیند . سرم را</span> <span dir="rtl">بر می گردانم و پدر لیلا را پشت سرم ایستاده و با چشمانی خیس می بینم . آسمان</span> <span dir="rtl">همچنان می بارد و لیلا همچنان زبانه می کشد</span></span> .<br />
<span dir="rtl" lang="AR-SA">و من ایستاده ام ، روبروی آتش ،</span><span lang="AR-SA"> <span dir="rtl">زیر باران ، و درمسیر باد ، و همچنان با صدایی بلند گریه می کنم . </span></span></p>
<p><span style="font-size: 12pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;;"><span lang="AR-SA"><span dir="rtl">زمان نگارش داستان: شنبه ۱۷/۳/۱۳۸۲</span> </span></span></p>
<p><span style="font-size: 12pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;;"><span lang="AR-SA"><span dir="rtl"><br />
</span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1382/04/cheshmhaye-abi-story/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

