به تازه شدن یک وجب باقیست

نوشته شده توسط مهران در ۰۹ / ۰۷ / ۱۳۸۲ – 10:32 ق.ظ -

حالاکه دنیا رنگش دارد آن جوری می شود که باید باشد ، پس چرا مانده ای و روبرویت را به تماشا نشسته ای ، ساکت و بی تحرک در انتظار هیچ ، هیچ و هیچ فکر کرده ای در پس نگاهت چه ها می گذرد ؟ گفته ها دارد این نگاهت برای گفتن ولی تو حتی یکبار هم سعی نکردی بگوید نگاهت با من.

چه می گوید این خیره ی نگاهت با من عزیز دل

کرشمه ها گرفته است بین من و تو را . تو چرا آفتاب هیچگاه نویدت نمیدهد به تازه شدن برای لحظه ای با من بودن و تنها در کلامی عاشقانه معنی شدن ، و آن …

دوستت دارم است .

با من ، بی من و بر من ،

با من و بی من و بر من همگی من بودند با یکی بودن و از آن دگری نابودن یا که از بر من و بر این همگی شوریدن

تو باش که هم با من بودنت شیرین است هم بر من . ولی نه ، بی من ، نشاید که تاب دیدنش ندارم به جانت قسم ; عزیز دل . دلم سرشار شوق بوسیدن است زیر باران ایستادن . خنده از لبانت بگذرد و بلغزد روی لبهای من . شوق شیرین بوسیدنت زیر باران جانا ، جانم ، دارد جانم می گیرد از نبودن و حسرت کشیدن زیر سنگینی نگاهت دارم کمر خم می کنم . بیا . بیا آغوشم بوی تو را می خواهد به تازه شدن یک وجب باقیست .

…و تنهایی تنها دلیل با تو نبودن بوده است و حالا نه من،من مانده ام نه دل. نه من،من مانده ام نه آمالم بی تو که سینه مالامال درد ندیدنت بوده و تا حالا که حال از بی حالی دم می زند …

دم زن ….

….دم زن که بانگم تا دوش بسان ندای برگهای پاییزی میزد فریادی از سر مرگ می کوبید بر در دروازه ی دل ….

و حالا

تو

و من

و خیره نگاهی که بین دو جفت چشم رد وبدل می شوند خبر از چه خواهد داد؟….

…. دم زن

دم زن که آفتاب از پشت نگاهت دارد طلوع را غروب می کند به بودن با تو . و چراست با چراهای دیگر که چرا نمی آیی و در برم نمی گیری …. ای همیشه در باورم باقی . باقی بمان تا نروی از این دل که به قولی از دل برود هر آنکه از دیده رود . رفتنت ، و رفتن اصل از مردن است به عشق گفتن که آفتابت رنگی مهتابی گرفت در شب ، و ماه تو را در خود به معنا می کشاند زیر طاق آسمانها . و دگر مردن

نرو خاموش نشو تو نمیر زندگی را به کامم سخت مگیر دل به سودای عشقت دم می زند دم از بوسه ات به ماتم می زند

که باز است راه و دراز است روزگار از پس پس کوچه های گمشده صدایی ست ونوایی ست که فریادی خفته می جود توی کام روزگارش گاه به گاه است وگاه بیگاه ضربه در دل میزند و کلامی بی از دل بردن است بی تو بودن تلخ و با تو مردن شیرین . شیرین روزگاری بود به گذشته ، حسرتی وافر ، تکه ای از زندگی بوده و مرد . مردم از نبودن و مرگ را بسان پاییزی که می آید و آمد و در بر گنجاند خودش را و من…….

…….و من کشته داغی از نگاهت که چرا نمی آیی و در برم نمی گیری ؟

که چرا نمی بوسی لبم را که دل پر از شوق بوسیدن است زیر باران ، بردن از عشق کلامی ، به جان در برکشیدن و آغوش و آغوش و آغوش که آغوش بویت را به فراموشی سپرد بیا دلم تو را می خواهد به تازه شدن یک وجب باقیست……………..


برچسب ها:
مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاه‌ها خاموش