<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بوى خاك و بلوط &#187; 2003 &#187; اکتبر &#187; 14</title>
	<atom:link href="http://mehransw.ir/2003/10/14/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mehransw.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Feb 2012 07:56:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>لخت شدم توی سرما!!</title>
		<link>http://mehransw.ir/1382/07/in-the-cold/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1382/07/in-the-cold/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Oct 2003 10:19:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ سابق]]></category>
		<category><![CDATA[توی سرما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=307</guid>
		<description><![CDATA[وای بر من ، گر تو آن گم کرده ام باشی &#160; که بس دور است بین ما &#160; که این سو ، پیرمردی با سپیدی های مو &#160; و هزاران بار مردن ، رنج بردن &#160; با خمی در قامت از ، این راه دشوار &#160; که این سو دستها خشکیده ، دل مرده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">وای بر من ، گر تو آن گم کرده ام باشی</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">که بس دور است بین ما</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">که این سو ، پیرمردی با سپیدی های مو</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">و هزاران بار مردن ، رنج بردن</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">با خمی در قامت از ، این راه دشوار</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">که این سو دستها خشکیده ، دل مرده</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">به ظاهر خنده ای بر لب</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">وای بر من ، گر تو آن گم کرده ام باشی</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">که بس دور است بین ما</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">که آن سو نازنینی ، غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">دلی گهواره ی عشقی ، که چندی بیش نیست شاید</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">و از بازیچه بودن سخت بیزار است</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">وای بر من ، گر تو آن گم کرده ام باشی</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">که بس دور است بین ما</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">***********</p>
<p dir="rtl">نکته : لیلا وجود خارجی نداشته و ندارد &#8230; او تنها آنیمایی بود که در ذهنم وجود داشت</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">برگرداندم سرم را تا نبیند توی چشمهایم خیس است ، برایش . خواستم حالا که می روم ، با فراغ بال بروم پیشش ، کمی دورتراز این دنیا.سوزش پای چشمهایم و سنگینی بغض گلویم سبک تر است ، از بار <strong>نگاهی عاشق</strong> که جواب می خواهد ، جواب &#8230;</p>
<p dir="rtl">جوابش معلوم است &#8230;من میروم دورتر ازبودن ، آنجا که نابودن احاطه ام کند ، مثل &#8230;</p>
<p dir="rtl">هیچ نمی گفت . <strong>چشمان آبیش</strong> ، داشتند خردم می کردند زیر سنگینی چراها. آغوشش مثل همیشه بود ، باز و درانتظار گرمای وجودم . وجودم دیگر معنی نمی دهد برای بودن ، نابودن آخرین راه بود دیگر برای من&#8230;</p>
<p dir="rtl">&#8230;و من ایستاده بودم روبرویش و پوزخند می زدم به گذشته ها . گذشته ای که باز برایم زجر آورست تداعی اش . لرزشی خفیف روی لبهایش می لغزید و گریه &#8230;اشکهایش میزدند دشنه ای تیز به قلب سوخته ام &#8230;. و من باز سکوت را می قبولاندم به خود .</p>
<p dir="rtl">رفت ، آرام مثل همیشه که آرام می آمد و آرام هم می رفت.سرم درد می کرد. تصمیمش مال الآن نبود &#8230;صد سال ؟، دویست سال ؟ یا شاید یک عالم بودن ؟ رفتن بوده است و خواهد بود حال چه امروز و چه &#8230;(&#8230;.)</p>
<p dir="rtl">غصه هاست که می سوزاندند درونم را .برای لحظه ای نبودن ، ندیدن و شاید فرازی ازآغوش عشق.نه این نبود دلیلش. سرخورده بودم از روزگار . خسته از این زندگی که تکرارش دردی بود توی شریانهایم. حسی بود عجیب ، عشقی مضاعف. <span style="text-decoration: underline;">آری من، گم کرده ام را ،باز گم کرده بودم</span> .  می سوختم از درون ، همچون شعله های آتشی که مهارش ناممکن است مگر با آتش&#8230;. گرفته بودم تصمیمم را . چاره اش فقط آتش بود ، آتشی که از درونم شعله ور تر باید می بود برای رفتن تا او&#8230;</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">لخت شدم توی سرما . برف می بارید توی چله ی زمستان و من&#8230;</p>
<p dir="rtl">&#8230;.و من آرام پیت بنزین را خالی می کردم روی دوشهایم . گرمای محسوسی بدنم را فرا گرفت ، ولی دیری نپایید . بادی آرام وزید و سرما را به مغز استخوانم کشاند. حالا کجاست لیلا تا مرا اینچنین ببینند. سفید بود همه جا. برعکس آیینه دلم من . دلهره ای داشتم که لیلا نیاید و نبیند مرا اینچنین . بوی تند بنزین شامه ام را اذیت    می کرد . دستم را توی جیبم بردم و آرام کبریت را بیرون کشیدم . سرد بود . کبریت را تا روشن کردم و جلوی صورتم گرفتم گرمایی پوست صورتم را نوازش داد. دور سری زدم . نه ، لیلا نیامده بود . کبریت روشن توی دستم بود و زیر گوشه ی پایینی پیرهنم که بنزین از آن میچکید گرفتمش&#8230;</p>
<p dir="rtl">&#8230;. شعله ای تند خزید جلوی چشمانم ، و دیگر هیچ نفهمیدم &#8230;&#8230;&#8230;.به خود که آمدم روی تخت بیمارستان بودم . هیچ جایم درد نمی کرد ، آخر نسوخته بودم !&gt; . آتش درونم بیشتر بود از آن آتشی که خود ساخته بودم برای خود. همه کسانی که دوروبرم بودند ، آرام آرام رفتند پی کارشان . یکی یکی که می رفتند فضای اتاق برایم سبک تر میشد. اتاق که خالی شد ، تنها یکی باقی ماند کسی که جز من هیچکس     نمی دیدش. لیلا بود ، که آرام گریه می کرد برایم. لرزش خفیفی لب سرخ و با طراوتش را هر آن برایم زیباتر جلوه می داد ، و <strong>چشمهایش</strong> همچنان خیس بود از گریه . مدتها میشد که حرف نزده بود ، یعنی از آن زمانی که رفت برای همیشه. آرام آمد کنارم روی تخت نشست . سعی کردم بلند شوم جلویش ، ولی دستی علم کرد روبروی سینه ام و مرا از بلند شدن باز داشت . خوب که به <strong>چشمهایش</strong> نگاه می کنم می بینم بیشتر از پیش دوستش دارم . نگاهش مثل لالایی های دوران کودکیست . آرام چشمانم را بستم و روی تخت لم دادم . خسته بودم و فرتوت . نای حرکت نداشتم . گرمای وجودش را حس می کردم که هر آن به من نزدیکتر میشد . چشمهایم را که باز کردم دیدم صورت زیبایش درست آمده بود روبروی صورتم . هر چه نزدیکتر می آمد چشمهایش خمارتر از پیش میشد . لبش می لرزید و من&#8230;.</p>
<p dir="rtl">&#8230;.و من خسته تر از پیش می شدم . چشمهایم را دوباره بستم و در انتظار گرمای <strong>لبانش</strong> ، بی حرکت ماندم .</p>
<p dir="rtl">سکوت</p>
<p dir="rtl">سکوت&#8230;..سکوتی محض بر فضا حکم می راند و هیچ&#8230;.هیچ چیز نبود . آرام که چشمانم را باز کردم رفته بود مثل همیشه که آرام می آمد و آرام هم می رفت و اینبار<strong> </strong>،<strong> لبهایم</strong> <strong>طراوتی</strong> خاص یافته بودند &#8230;&#8230;</p>
<p dir="rtl"><strong> ادامه دارد&#8230;</strong></p>
<p dir="rtl">ببخشید دوستان کامپیوترم رو با اصرار برادرم بردم گذاشتم در شرکت ، آخه می خواد یه کارت گرافیکی ۱۲۸ مگ بزاره روی کامپیوترم.آخه یکی نیست بگه بابا ۱۲۸ برای چیمونه !!!!! خلاصه چی کنیم از کامپیوتر محرومم برای چند روز . از روی اجبار هم اومدم خونه هری (حامد) آپدیت کنم. تا بعد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1382/07/in-the-cold/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

