من خلاف شدم و دل نامه من ۲

نوشته شده توسط مهران در ۱۴ / ۰۷ / ۱۳۸۲ – 1:10 ق.ظ -

سرد است امروز

امروز باران بارید برای اولین بار توی پاییز ذهنم . امروز هوا جوری دیگر است . امروز ، امروز نبود روزی فراتر از باورم . ترنمی تازه که روی لبانم نشست و پاییز ….

و پاییز دارد از این نزدیکی ها دهن کجی میکند به گذشته هایم . گذشته …

خیابان خیس است از باران و گونه هایم خیستر . گذشته … ادامه در پایین صفحه

سلام مدتی میشه کلامی ساده نگفتم برای دوستان خودمونیم. یه تشکر دارم به وسعت دلم خدمت دوستانی که حمایت می کنن منو . دوستانی مثل آقا نیما (خانه دوست) ، هری (آسمان نقره ای) ، آقا حمیدرضا راد (فروغ لایزال) ، نوشین خانم(نوشته های پراکنده) ، صبا خانم (صبانت) و دوستانی که الآن حضور ذهن ندارم که البته کوچیک همشون هم هستم شدید .راستش یه مجموعه دارم می نویسم تحت عنوان دل نامه ی من که توی متن قبلی قسمتی ازشو خوندید خب یه تجربه می تونه باشه البته برای من که تجربه جدیدی نیست . می دونم شعر نمی گم توی این متنم ولی یه حالت خاص داره که مختص اینجور متن هاست . من نظری در مورد داستان های قبلیم که توی وبلاگم زدم از دوستان ندیدم . البته این داستان من باید نقد تخصصی داستان نویسی بشه که زیاد باب نیست بین عموم که خودم هم میدونم این قضیه رو .بگذریم . اصل مطلب اینجاست . ما هم به جرگه خلاف کارا پیوستیم. نه فکر بد نکنید نا خواسته بود به خدا. زیاد هم خلاف نیست (تا دوتا آدم کشی خلاف نمیگن ، میگن مجرم پیش پا افتاده و تازه کار«خنده») راستش طی یه فقره دعوای ساده یه نفرو راهی بیمارستان کردم . نه ، نه ، من اصلآ اهل دعوا نیستم به جون هری. بذارین قضیه رو براتون تعریف کنم. سر ظهری بود . حدودآ ساعت یک و نیم اونم روز چهار شنبه . پدرم دیر اومده بود خونه و مادرم هم حسابی دلواپس بود از قضا برادر بزرگم که دومین داداشه منه(ما چهار تا پسریم !!!!!!! و من سومی) و سنش از من خیلی هم بیشتره اومده بود خونموم . بیچاره خرمشهر زندگی می کنه و تازه اومده بود یه سری بزنه خونوادش . خلاصه پدر از سر کوچه پیداش شد . من که منتظرش بودم پریدم توی در خونه و داد زدم مامان ، بابا اومد . حواسم به توی حیاط خونه بود و خود شیرینی پیش مامان که صدایی وحشتناک اومد . رنگ مامانم برگشت و آروم گفت: مهران بابات . پاهام می لرزید . پریدم بیرون از خونه توی خیابون سر وصدا زیاد شد . من یه لحظه تصور کردم یه ماشینه زده به ماشین بابا و دیگه…دویدم تا سر کوچه . بابا آروم ماشینو داشت پارک می کرد یه گوشه . دوتا ماشین بد جوری تصادف کرده بودن . خیالم راحت شد . به خودم که اومدم دیدم داداش مسعود و امین داداش کوچیکترم که متولد ۶۳ و داره آش خور میشه اینور و اونورم ایستادن . دلم آروم گرفته بود دیگه . کمی جلوتر یکی از این جیپ آهو های درشت وایساده بود و اینطرف یه مزدا که یه ورش نابود شده بود . راننده جیپ یه پسر جوون بود که می شه گفت دو سه سالی از من بزرگتره .از ماشینش پایین پرید . مثل آدمایی که یه کار اشتباه کردن و می خوان بندازن گردن دیگری دور سری زد و پرید یقه بابای منو چسبید و گفت کارت ماشینتو بده تو مقصری ، داشت خندم می گرفت آخه بابای من سالهاست ماشینشو اینجا میزنه و هیچ اتفاقی نیفتاده تا حالا . تو فکر این موضوع بودم که یه لحظه به خودم اومدم . نه ولکن نبود . خونم به جوش اومد . جلو پریدم و هلش دادم اونطرف : «هی بسه دیگه »

نه انگار خیلی پررو تر از این حرفا بود شروع کرد به داد وهوار و حرفای نا مربوط زدن . قاط زدم یه دفه راستش چنان زدمش که هنوزم خودم دلم براش داره میسوزه . هرچی توی این هفت سال واندی که کاراته کار کردم ، یاد گرفته بودم سرش خالی کردم (از کاتای کربند زرد تا دان دو ، البته اگه لانچیکو یا چوب همرام بود که…) خلاصه چنان ولو شد کف خیابون که دو سه نفر اومدن جمعش کردن . یه سری درگیری و بحث و مجادله دیگه هم بود که فعلآ حوصله تعریف کردنش رو ندارم . گذشت تا روز پنجشنبه که اول صبح اومدن دم در خونموم . آقا این پسره الآن بیمارستانه . به چشش خونیه و سرخ ، فکش ….ودندش…  هیچی بیچاره شدیم رفت .البته نه کامل چون یارو از بس بد کتک خورده چهره من یادش نمونده و فقط میگه بلند قد بود . تازه لباس آبی تن منو قرمز دیده بدبخت . دلم براش میسوزه . خیلی بد زدمش با اینکه اصلآ دلم نمی خواد دعوا کنم و اصلآ اهلش هم نیستم اینبار به خاطر بی احترامی به پدرم مجبور شدیم یه علیل اضافه کنیم به جامعه (خنده) قراره امشب بیان با بابام حرف بزنن ببینن این پسره قل چماق که بروسلی شده کیه و با کمک ما زود تر پیداش کنن .راستی اگه شما میشناسینش ما رو هم خبر کنید تا یه خانواده از نگرانی در بیان (قسمت گمشدگان)(خنده)

فعلآ قسمت دوم دل نامه من رو بخونین تا دوباره که میام .

دل نامه ی من ۲

و جاده ….

و جاده ی سیاه و با ترنمی از جنس بلور ، ژاله ای از صبحدمی به جا مانده از عشق. تو در انتظار غروب قبل از طلوع و طلوع تنها در شریان زمان جای داشت . زمان به گذشته ، گذشت و ماند ما را خاطره ای آه گونه که تا به جاده می نگرم افسوسی پای چشمانم می لغزد  و می کشاندمرا به کام بغضی سنگین….

سنگین بار غم است در خاطره . به روزی بودن و شبی نابودن وکلامی از سر عشق که دو روزی بیش نپائید….

…. به روزگاری سخت آمدن و چه ساده رخت سفر بربستن . از ته تک کلام های عاشقانه ات حسی غریب به مشام می رسید که نترسیده به آن رسیدم . باکی نیست روزگار را . آمده ، رفته و باز هم خواهد آمد و خواهد رفت به سان بادی وزان که پوست صورتم را بارها نوازش داد بر سر پیچ    جاده ی انتظار  . یادشت بخیر شاید ، نمیدانم  . نگاهی از سر سادگی و صدها بار دل باختن عشق ساختن و کلامی که  « برو » آقا این اشتباهی راه دادنت . اینجا اجاره ایست . باید سر سال خالیش کنی !!!!!!!!!(چرا ؟؟؟؟؟) راستی مگر من ، من نبودم یا که از منی کمتر و دل از دلی کم…

سوختم و ساختم پس از آن گذشته که باز هم شیرین است به خاطره ، نه به تجربه که تابش دیگر نیست توی تن فرتوتم .                                                                     ادامه دارد…….

حرفهای امروز

سرد است امروز

امروز باران بارید برای اولین بار توی پاییز ذهنم . امروز هوا جوری دیگر است . امروز ، امروز نبود روزی فراتر از باورم . ترنمی تازه که روی لبانم نشست و پاییز ….

و پاییز دارد از این نزدیکی ها دهن کجی میکند به گذشته هایم . گذشته …

خیابان خیس است از باران و گونه هایم خیستر . گذشته …

از دوردستها چشمانم قدمی می بیند زیر باران که دارد اینطرفی می آید . توی دلم آشوب است ولی نه ،  او نیست . او رفته . او….. مرده ….. کسی آمد که درد دل را با ما گفت کسی آمد که عاشق بود ؟ نبود . عاشق نبود می دانم .

باران کف کوچه ها که می کوبد پخش می شود توی اعصابم صدایش . یاد یادهای گذشته می آید چمباتمه میزند جلویم و عین پاییز دهن کجی می کند به خاطره ها . یاد آن روزها بخیر شاید . می رفتیم  تا آخر بودن ، آنجا که نابودن خرد می شد بین لبهایمان….

(عجب آشفته بازاریست دنیا)

عاشق شدم به نگاهی

کی؟ کجا؟ نمی دانم . اصلآ توفیقی نداشت توی عشقبازی . فقط میدانم باران می بارید و پاییز…..

(تاب ادامه ندارم پس تمامش می کنم)

وبلاگم رو بی نظر نذارین . راستی کیلومتری شد لابد باز حواسم پرت شده و رفتم تو حس . خب ماهم اینجوریم دیگه . حرف دل زدن سخته ولی اگه دهان باز کنی به گفتن قصه سر درازپیدا خواهد کرد . تا بعد …..

یه سوال :

کدومتون پاییز رو پر از رمز و راز می بینین ؟ پر از حادثه های ناگهانی زیر باران و عشق…

کدومتون این تجربه رو داشتین . فضولی نیست برام مهمه خیلی هم مهم .


برچسب ها:
مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاه‌ها خاموش

به تازه شدن یک وجب باقیست

نوشته شده توسط مهران در ۰۹ / ۰۷ / ۱۳۸۲ – 10:32 ق.ظ -

حالاکه دنیا رنگش دارد آن جوری می شود که باید باشد ، پس چرا مانده ای و روبرویت را به تماشا نشسته ای ، ساکت و بی تحرک در انتظار هیچ ، هیچ و هیچ فکر کرده ای در پس نگاهت چه ها می گذرد ؟ گفته ها دارد این نگاهت برای گفتن ولی تو حتی یکبار هم سعی نکردی بگوید نگاهت با من.

چه می گوید این خیره ی نگاهت با من عزیز دل

کرشمه ها گرفته است بین من و تو را . تو چرا آفتاب هیچگاه نویدت نمیدهد به تازه شدن برای لحظه ای با من بودن و تنها در کلامی عاشقانه معنی شدن ، و آن …

دوستت دارم است .

با من ، بی من و بر من ،

با من و بی من و بر من همگی من بودند با یکی بودن و از آن دگری نابودن یا که از بر من و بر این همگی شوریدن

تو باش که هم با من بودنت شیرین است هم بر من . ولی نه ، بی من ، نشاید که تاب دیدنش ندارم به جانت قسم ; عزیز دل . دلم سرشار شوق بوسیدن است زیر باران ایستادن . خنده از لبانت بگذرد و بلغزد روی لبهای من . شوق شیرین بوسیدنت زیر باران جانا ، جانم ، دارد جانم می گیرد از نبودن و حسرت کشیدن زیر سنگینی نگاهت دارم کمر خم می کنم . بیا . بیا آغوشم بوی تو را می خواهد به تازه شدن یک وجب باقیست .

…و تنهایی تنها دلیل با تو نبودن بوده است و حالا نه من،من مانده ام نه دل. نه من،من مانده ام نه آمالم بی تو که سینه مالامال درد ندیدنت بوده و تا حالا که حال از بی حالی دم می زند …

دم زن ….

….دم زن که بانگم تا دوش بسان ندای برگهای پاییزی میزد فریادی از سر مرگ می کوبید بر در دروازه ی دل ….

و حالا

تو

و من

و خیره نگاهی که بین دو جفت چشم رد وبدل می شوند خبر از چه خواهد داد؟….

…. دم زن

دم زن که آفتاب از پشت نگاهت دارد طلوع را غروب می کند به بودن با تو . و چراست با چراهای دیگر که چرا نمی آیی و در برم نمی گیری …. ای همیشه در باورم باقی . باقی بمان تا نروی از این دل که به قولی از دل برود هر آنکه از دیده رود . رفتنت ، و رفتن اصل از مردن است به عشق گفتن که آفتابت رنگی مهتابی گرفت در شب ، و ماه تو را در خود به معنا می کشاند زیر طاق آسمانها . و دگر مردن

نرو خاموش نشو تو نمیر زندگی را به کامم سخت مگیر دل به سودای عشقت دم می زند دم از بوسه ات به ماتم می زند

که باز است راه و دراز است روزگار از پس پس کوچه های گمشده صدایی ست ونوایی ست که فریادی خفته می جود توی کام روزگارش گاه به گاه است وگاه بیگاه ضربه در دل میزند و کلامی بی از دل بردن است بی تو بودن تلخ و با تو مردن شیرین . شیرین روزگاری بود به گذشته ، حسرتی وافر ، تکه ای از زندگی بوده و مرد . مردم از نبودن و مرگ را بسان پاییزی که می آید و آمد و در بر گنجاند خودش را و من…….

…….و من کشته داغی از نگاهت که چرا نمی آیی و در برم نمی گیری ؟

که چرا نمی بوسی لبم را که دل پر از شوق بوسیدن است زیر باران ، بردن از عشق کلامی ، به جان در برکشیدن و آغوش و آغوش و آغوش که آغوش بویت را به فراموشی سپرد بیا دلم تو را می خواهد به تازه شدن یک وجب باقیست……………..


برچسب ها:
مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاه‌ها خاموش