عروسی

نوشته شده توسط مهران در ۲۱ / ۰۹ / ۱۳۸۷ – 9:24 ق.ظ -

00000بعضی چیزها هست که آدم نمیتونه نگه
بعضی حرفها هست که شاید خصوصی باشن … ولی نمیشه نگفت
یه حس تازه دارم …. یه حس که اگه بخوام براش کلید واژه تعریف کنم بگم :
خنک …
مثل هوای بالای کوه ، رقیق …
مثل صدای شرشر آب ، وقتی از یه چشمه کوچیک میزنه بیرون …
یا مثل بوی نم خاک..
و شاید مثل تموم رؤیاهای ساده و
cool زندگیم ، ساده و کمی آبی ////////
ولی هرچه که هست برام خیلی خوبه …
دوستش دارم …
دوشنبه شب یعنی شب عید قربان یه جشن گرفتیم …
یه جشن مهم …
عروسی …

البته بمونه که برام هنوز سواله چرا میگن عروسی و نه جشن دامادی و شاید چیزی
شبیه به این ولی به هر صورت برام خیلی مهم بود …شاید بهتر می بود که میتونستم چیز بیشتری بنویسم .. ولی نمیدونم چرا نمی تونم..
وقتی توی لباس سفید دیدمش باورم شد که بیشتر از پیش دوستش دارم … اینو مطمئنم
کلی سر و صدا و نور و تاریکی های سبز و سیاه …
باید دل رو دریایی کرد تا بشه واقعا از صدای چشمه لذت برد …
باید از یه ارتفاع بلند پرید پائین تا که فهمید کبوتر موقع پرواز چه حــــــالی داره ..
یه حس تازه دارم … یه حس که شاید نشه با کلمات وصفش کرد ..
فقط میدونم ملایمه … نه خیلی تند و نه آروم آروم /…
همین …

مهران


برچسب ها:
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | نظرات غیر فعال