وقتی کلاغها
نوشته شده توسط مهران در ۰۲ / ۱۱ / ۱۳۸۷ – 3:24 ب.ظ -چند وقتی می شود از پائیز جسته و گریخته ناگزیر رد شده ایم و چه بسا هنوز رد پای خزان شاید به قیمت جان هنوز تداعی می شود در هر غروب در میان
(( خیابان شهید مطهری…!!!! ))
وقتی کلاغها خودشان را راحت میکنند …
آماجی از کلاغها همچون توده ای سیاه با تعدادی به تقریب شاید یک کلاغ برای یک نفر و یک نفر برای یک کلاغ ، هر عصر حیطه ای غریب می گسترانند بر (( خیابان شهید مطهری )) …غبطه می خورم بر جایگاه خداوند که چرا می توانست و نکرد ..شاید ذره ای شعور می بایست که کلاغی بفهمد وقتی خودش را راحت میکند …. شاید بچه ای بستنی در دست یا سوئیت کورن خوران می آید از دور ….شاید آن جوان رعنا که با حجمی از فکر که فردا در پی عشقش چه خواهد کرد … و البته که حتما آن کلاغ شعورش نمی رسد حتما و حتما که دارد رد می شود آن سرهنگ کرار سه قپه بر دوش …
وقتی کلاغها خودشان را راحت می کنند ؛ به حتم که برایشان مهم نیست که من هم در پی خویشم … گرداگرد حلقه ای بی منتها در ذهن و غوطه می خورم در فکر و فقط برای یک لحظه به اجبار کلاغی پی می برم که هنوز هم کسی هست من را در برابر با کسی دیگر بیاندیشد …شاید بهتر می بود از این موضوع لطیفه ای میساختم خواندنی و بهتر دیدم که استعاره ببرم در کار …
شما با سلیقه خودتان برداشت کنید …
مهران ….
برچسب ها:خیابان شهید مطهری،کلاغ
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | نظرات غیر فعال
محرم – حج – بیماری
نوشته شده توسط مهران در ۱۵ / ۱۰ / ۱۳۸۷ – 9:22 ق.ظ -سلام … باور کنین الان اشکم دراومد …. دو صفحه تایپ کردم … این وورد لعنتی ارور داد همش پرید … هیچ مدله هم نتونستم ریکاوریش کنم….سعی میکنم همون ها رو تکرار کنم ولی شاید نشه …. به هر حال عذر میخوام …نمیدونم چرا هر موقع که میخوام بنویسم یه موضوعی پیش میاد که نشه … این چند مدت اتفاق های زیادی افتاده که مهمترینش که بزرگترین عامل نبودن منه بیماری بسیار سخت و سنگینی بود که سرم اومد ..ارمغان حجاج گرامی بودش … منظورم ویروس آنفولانزای جدیده که از طریق حاجی ها وارد ایران شد .میگن درمانش حداقل یکماه طول میکشه …با یه روبوسی ساده افتاد به جون ما و ولمون نمی کنه …راستی حجاج برگشتن ایران …. چیزی که برام خیلی جالب بودش این بود که تبلیغات خیلی وسیعی برای حج امسال کرده بودن … به نظرم شوق زیادی داشتن که پول مملکت رو بریزن توی حلق عرب ها …به خدا ظلمه … همینجوری ارز کوفتی رو از مملکت خارج می کنن میزیزن توی جیب این عربایی که پادشاه کشور به ظاهر مسلمونش توی یه مجلس با بوش رئیس جمهور آمریکا (( م ش ر وب ))میخوره … کلی تبلیغ … کلی زلم زیمبو … به خدا دیگه شک ندارم کله گنده ها با اونا دستشون توی یه کاسه س برای سرکیسه کردن مردم کم شعور ///….ببخشید … چند شب پیش خونه حامد (آسمان نقره ای) مهمون بودیم یه لطیفه ای گفت که بی ربط به این ماجراها نبود …. میگه پیرزنه می ره حج و برمیگرده … بچه هاش میریزن سر ساکش ببینن چی آورده سوغاتی که کلی شیشه (( م ش ر و ب )) از ساکش میرزه بیرون … با تعجبب میگن ننه این چیه ؟ …. پیرزنه میگه که ننه جون من که پا نداشتم دور خونه خدا بگردم … یکی از اینا می خوردم خونه خدا دور سر من می چرخید …. اوضاع این چند وقت من هم بی شباهت به این پیرزنه نبود …. از بس حالم بد بود دنیا دور سرم می چرخید …. دکتر بردن برام هفت هشت تا آمپول پنی سیلین و از این آت و آشغالا برام نوشت … تازه بعد از زدن ۶ تا پنی سیلین شبونه حالم بد شد …بردن اورژانس دکتره تشخیص دادش که بدنم به پنی سیلین واکنش نشون داده و ششم در حال مسدود شدن بوده …. با یازده تا آمپول و یک عدد سرم دیگه درست شدم جون عمم ….///////……… راستی تا یادم نرفته یه موضوع مهم رو بگم …خاله م که برای حج رفته بود مکه رو دیپورتش کردن … بیچاره سنش کمی بالاس .. اونجا میخوره زمین ..کلی آدم از روش رد میشن و لگدش میکنن … بیچاره هم از ترس سکته میزنه …
نیم ساعت تموم روی زمین دراز به دراز می افته کسی هم کمش نمی کنه … یکی نیس بگه لامصبا مثلا مسلمونین … اصلا ایرانی هایی که اطرافش بودن هم کسی زیر بغلشو نگرفته بلندش کنه از زیر دست و پا … تا کلی بعد یه همشهری که میشناسه میاد برش میداره میبره بیمارستان که اونجا هم یک شب میمونه و زنگ زدن که میخوایم پسش بفرستیم …بیاین فرودگاه تحویلش بگیرین … خدا میدونه چه حالتی داشتیم … صبح هم فرستاده بودش اصفهان به جای تهران … اونم شد کلی دردسر … با آمبولانس که آوردنش عین یه جنازه بود .. تموم بدنش زخم بود بیچاره …
آدم نمیدونه چی بگه … آخه بی معرفتا شما مثلا رفتین حج که به خدا برسین یا ببینین یه آدم جلوی چشاتون زیر دست و پا بمیره و براتون مهم نباشه … حجتون به خدا قبول نیست … آخه از حاجی هایی که سر موز و پرتغال با هم دعوا میکنن و فحش ناموسی میدن بعید نیست این کارا …. دلم پره از همه چیز میگم …کار و کاسبی ما هم که به خاطر محرم نیمه تعطیله …مردم ما دنبال بهونه میگرن به خدا …ما شرکت تبلیغاتی هستیم و اصل بازارمون همین زمستونه که اینم صدقه سری
محرم تعطیله …همونجوری که جلوی شرکت حامد یک خیمه به طول ۸۰ متر زدن مجتمع ما هم فرقی نداره … بیشتر مغازه های مجتمع مربوط به مزون و خنچه عقدن و همگی این دو ماهه مرخصن … اون چندتایی هم که هستن یه نوار نوحه با صدای بلند گذاشتن که از بس تکراری شده شبا توی خواب با خودم زمزمش میکنم … به خدا عین اراجیفو …. این رسمش نیست … یه نوحه گذاشتن که همش سر جمع کفر خالصه … که خدام علیه و قبلم حسینه و قرآن و دینم حسینه …. ملت گیج به خدا این راهش نیست .. ما عادت کردیم همه چیزو برعکس بفهمیم … آخه دیوانه اگه معتقدی به دین .. چرا حد بین خدا و پیغمبر و امام رو میشکنی … خدا جای خوش .. پیغمبر و کتاب جای خودش … حسین هم جای خودش ….به خدا اینا همش کفر خالصه … به قول حامد چند روز دیگه هم به رسم عجیب غریب این شهر ما حوضچه های گل درست میکنن و مردم خودشون رو سر تا پا گلی میکنن … نمیدونم چی درسته …
ولی عقل سلیم به من میگه این راهش نیست …
به خدا راهش نیست …..
مهران
برچسب ها:بیماری،حج،محرم
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | نظرات غیر فعال


در







آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا