<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بوى خاك و بلوط &#187; 2009 &#187; آوریل &#187; 19</title>
	<atom:link href="http://mehransw.ir/2009/04/19/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mehransw.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Feb 2012 07:56:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>استخوان ها و جدیدی که قدیمی شده</title>
		<link>http://mehransw.ir/1388/01/osteoids/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1388/01/osteoids/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Apr 2009 07:40:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[اجداد]]></category>
		<category><![CDATA[استخوان ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=16</guid>
		<description><![CDATA[تعجب کردم نمیدونم باید خوشحال می شدم یا ناراحت &#8230; اولین تجربه شاید به اندازه ی تمام تجربه های بعدی باشه &#8230; از اینکه بترسی &#8230; متنفر بشی &#8230; خوشحال و یا اینکه بری توی یک فکر عمیق وقتی برای اولین بار تکه های باقی مونده از تاریخ خودم رو دیدم نمیدونستم که باید چی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="background: white; margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; color: #444545; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">تعجب کردم<br />
نمیدونم باید خوشحال می شدم یا ناراحت &#8230;<br />
اولین تجربه شاید به اندازه ی تمام تجربه های بعدی باشه &#8230; از اینکه بترسی &#8230; متنفر بشی &#8230; خوشحال و یا اینکه بری توی یک فکر عمیق<br />
وقتی برای اولین بار تکه های باقی مونده از تاریخ خودم رو دیدم نمیدونستم که باید چی بکنم و یا چه حرفی بزنم &#8230;.<br />
همون طور که توی عکس مشخصه اینها تکه ها باقی مونده از استخانهائیه که روزی جد من بوده &#8230;<br />
حتما اون روزها برای خودش کسی بوده &#8230;برو بیایی داشته &#8230;. میگن پدرش که میشه تقریبا شش نسل قبل از من مالک نیمی از املاکی بوده که الان شهر ما روش بنا شده &#8230; ولی حالا جز تلی از خاک براش چیزی نمونده &#8230;. وقتی برای اولین بار دیدمش نمیدونستم باید از چی حرف بزنم &#8230; از این بگم که روزگار مثل لجن میمونه &#8230; یا بگم با اون همه ابهتت نسل های بعدت چی کردن&#8230;. شاید برای یک لحظه به خاطر تموم اشتباهات قبلی ها من خجالت کشیدم &#8230;<br />
حالا من شاید چیزی باشم شبیه بخشی از هـــیچ ممتد که به آخر همه چیز کشیده شده</span><span style="color: #444545; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"><span style="font-size: small;"> </span></span><span style="font-size: 10pt; color: #444545; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">پر خاک و این وسط ما مثل &#8212; می گردیم </span></p>
<p>شاید سلام&#8230;. البته نه برای اینکه باید حتما بگم سلام &#8230; نه &#8230;. فقط برای اینکه کسی فکر نکنه من هنوز با خودم قهرم یا از کسی بیزار &#8230;<br />
بالاتر گفتم روزگار مثل لجن می مونه &#8230; کسی هست که اینو باور نداشته باشه ؟&#8230;اتفاقا لجن بسیار مفیده ! &#8230; یه عمویی توی یکی از این شبکه های در پیت تلویزیون وطنی میگفت لجن از لحاظ غذایی پنج برابر بهتره از از علف کاشتن برای گاو ها &#8230; لابد خودش امتحان کرده دیگه &#8230;. شاید هم دیگه نمیدونن چی بگن از این اراجیف می کنن توی مخ ملت<br />
همه چیز تکراری شده &#8230;<br />
از آسمون به جای بارون خاک و گل می باره &#8230; یادم نمیاد هیچ سالی اینقدر آسمون گند زده باشه به زمین &#8230; شاید اون هم داره جاشو با زمین عوض میکنه &#8230; زمین لخت و پتی &#8230;.<br />
آسمون</p>
<p>عید اومد و رفت &#8230; امسال سر سال تحویل به جای عید و عید دیدنی بالای سنگ قبر خاله نشستم و با اون سال جدید رو نو کردم &#8230; شاید این بهتر بود /&#8230;. شاید هم نه &#8230; ۲۶ فروردین و روز تولدم هم رفت و درست روز چهلم خاله مصادف شد و من برعکس تموم این سالهای وب نویسی چیزی ننوشتم &#8230;. راستی اگه کمی متنهای قبلی رو بخونین فکر کنم درباره خاله نوشته بودم &#8230; وقتی که برای زیارت رفتش مکه و اون اتفاقی که اونجا براش افتاد &#8230; جونش رو روی همین سفر گذاشت &#8230;. جای گلایه نیست ..اتفاقیه که افتاده &#8230;. فقط برام سخته هضم کنم که اون آدم نماهایی که زیر پا لگدش کردن آیا حجشون قبوله ؟&#8230;..</p>
<p>حج&#8230;//&#8230;&#8230;&#8230; نمیدونم &#8230; یک دو بیتی از خیام سالهاست ذهنم رو مشغول کرده &#8230;</p>
<p>حامد (آسمان نقره ای) توی پست ۲۷ فروردینش درباره اون روزها و حالاتمون نوشته &#8230;. آره &#8230; همون جوون مایل به مسیحیت من بودم &#8230; ولی شاید دنیا چیز دیگه ای باشه &#8230;..<br />
شاید چیزی بین هیچ و هیچ &#8230;<br />
شاید<br />
حضرت خیام میگه :<br />
قومی متحیرند اندر ره دین<br />
قومی به گمان فتاده در راه یقین<br />
می ترسم از آن که بانگ آید روزی<br />
کای بیخبران راه نه آنست و نه این</p>
<p>من نمی ترسم &#8230; شاید روزی من به جای بارون از آسمون ببارم &#8230; مطمئنم اون روز ذره ای دریغ نخواهم کرد لطف و صفای ترنم را</p>
<p>فعلا&#8230;.<br />
مهران</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1388/01/osteoids/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

