راهروی بیمارستان
نوشته شده توسط مهران در ۱۰ / ۰۳ / ۱۳۸۸ – 12:09 ب.ظ -توی راهروی بیمارستان
داشتم قدم می زدم تا کمی خواب از سرم بپره …. بد جوری خسته بودم
باور کنین حتی به خاطرم هم نمیرسید که بعد از یک روز بسیار خسته کننده به جای استراحت کردن باید طول این راهروی سرد و سفید رو قدم میزدم
صبحش بعد از کار دعوت بودیم خونه پدر خانومم و عصر هم بنا به اصرار دایی خانومم رفتیم خونه اونا و تا آخرای شب اونجا بودیم … تقریبا ساعت یازده بود که زن امین داداش کوچیکم زنگ زد و با حالتی بد گفت که امین توی خیابون حالش بهم خورده و آوردیم اورژانس …
هول شده بودم … نمی دونستم چیکار کنم … جوری که دایی نفهمه به خانومی علامت دادم که سریع آماده بشن تا بریم … خانومی و خواهرش که همراهمون بود رو رسوندم خونه پدرش که تقریبا نزدیک خونه حامد ایناست(حامد آسمان نقره ای) و حرکت کردم …میشه گفت از خونه اونا که میشه شمال شهر تا بیمارستان توی تقریبا مرکز شهر رو با سرعتی اومدم که میشه گفت جلوی خودم رو نمیتونستم خوب بینم …
امین مسموم شده بود و حالش توی خیابون بهم خورده بود … زیاد کشش ندم … معده شو شستشو دادن و مجبور شد که یک شب بیمارستان بمونه … همه تا ساعت یک بعد از نیمه شب بودن ولی انگار نخوان همه یکی یکی رفتن و من تنها موندم … امین هم با آمپولایی که بهش زده بودن برای خودش گرفت خوابید …
من مونده بودم و کلی خستگی ، کلی سرو صدا توی بیمارستانی که عکس دختر خانوم کوچولو دائم داشت روی دیوار به مردم دلسرد بیخیال میگفت هیسسسس
رفتم توی اتاق و نشتم پائین تخت امین …
چند دقیقه ای به دستگاه پوز که دائم جیک جیک میکرد و ضربان قلب یا به قولی نبض امین رو نشون میداد زل زدم …
صدایی از توی راهرو بلند شد …
دو نفر با که به نظر راننده آمبولانس بودن گوشه یک برانکارد چرخدار رو گرفته بودند و سریع دویدن توی راهرو …
یکشون رفت جلوی میز پرستاری میز اورژانس و شروع کرد به امضا کردن چند تا فرم … حدودا پنج دقیقه ای طول کشید …بعد هم راهشون رو پیش کشیدن و رفتن …
جوون بلند قدی بود شاید در حدود ۱۹۰ و شاید هم بیشتر … به قول یه خانوم مسن خیلی هم خوش چهره بود … با حالتی شبیه به بیهوشی آروم و ساکت روی برانکارد دراز کشیده بود .. با یه ملحفه تا روی سینه ش رو پوشونده بودن … به نظر پاهاش شکسته بود چون تیزی آتل از زیر ملحفه زده بود بیرون …من از آغاز این قصه ازت چیزی نفهمیدم
نمیدونم چرا حالا … چرا اینجا … تو رو دیدم
چقدر دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه
تو آرومی … نمیدونی چقدر دیوونگی خوبه
تمام قصه بازی مون تموم شد … هیچ رازی نیست … کسی که روبروشی تو از اینجا مرد بازی نیست
فقط حرفامو باور کن تقاص عشق تو کم نیست ……..به خودم که اومدم شاید ده دقیقه ای میشد که جوون به همون حالت روی برانکارد توی فضای سرد و بی روح راهروی بیمارستان داشت انگار نفسهای آخرش رو می کشد …
حتما کسی براش مهم نبود … شاید مرگ آدمها اینقدر تکراری شده که دیگه برای رفعش حتی حرکتی از روی اجبار هم نمیکنن …پیرزن داد کشید … دختر جوون اون ور داد کشید و من هم نفهمیدم که چرا و کی یقه ی خانوم سوپروایزر رو چسبیدم و کشیدم بالای سر جوون
اتاق CPR … چند تا پزشک … آمپول و بعد هم شوک ………اتاق سی پی آری که درش چاکاچاک باز بود و من …..
شاید برای خودم اشک میریختم … جوون تمام کرد ……………همین
بعدا فهمیدم اسمش احمده درست همسن من … با همسرش که سه ماه قبل ازدواج کردن داشته با یه ماشین پراید داشته از شوش میرفته تهران برای کار که نزدیکای دورود تصادف میکنن و در اثر جراحت بسیار زیاد اعزامش میکنن اینجا ……. ولی امان از نرسیدن ها به به موقع ……
جوون جلوی چشمهای اشک آلود من ، پیرزن و دختر جوان آرام پرید …
نفهمیدم چقدر وقت گذشت ولی تا به خودم اومدم دکتر ها رفته بودن و دوتا خدمه داشتن زیپ کیسه مشکی را میکشیدن بالا …
چون کسی نبود و و دو تا خدمه ضعیف اندام نمی تونستن هیکل درشت احمد رو بذارن روی برانکارد از من کمک خواستن و من هم در حالی که ملول افکار درهم شده بودم رفتم کمک … به خودم که اومدم داشتیم کیسه مشکی رو میگذاشتیم توی سرد خونه …
حالم اصلا خوب نبود … بوی مرگ رو استشمام میکردم … شاید چیزی شبیه به یک اتاق بی اکسیژن سرد ….شاید مثل اینکه بخوای زیر آب یک نفس عمیق بکشی …
هر چقدر سعی میکنم انگار نمیتونم تمام حس واقعی اون لحظه رو بیان کنم ….
این ماجرا یه قسمت دوم همراه با طنز هم داره که توی پست بعدی می نویسم ….
فعلا تا بعد
مهران
برچسب ها:راهروی بیمارستان - مرگ
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۴ نظر


در
در







آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا