<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بوى خاك و بلوط &#187; 2009 &#187; می &#187; 31</title>
	<atom:link href="http://mehransw.ir/2009/05/31/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mehransw.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Feb 2012 07:56:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>راهروی بیمارستان</title>
		<link>http://mehransw.ir/1388/03/hospital-way/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1388/03/hospital-way/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 May 2009 07:39:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[راهروی بیمارستان - مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=3</guid>
		<description><![CDATA[توی راهروی بیمارستان داشتم قدم می زدم تا کمی خواب از سرم بپره &#8230;. بد جوری خسته بودم باور کنین حتی به خاطرم هم نمیرسید که بعد از یک روز بسیار خسته کننده به جای استراحت کردن باید طول این راهروی سرد و سفید رو قدم میزدم صبحش بعد از کار دعوت بودیم خونه پدر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="background: white; margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; color: #444545; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"><a rel="attachment wp-att-22" href="http://www.mehransw.ir/1388/03/hospital-way/rahro-2/"><img class="alignnone size-full wp-image-22" title="rahro" src="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2009/05/rahro.jpg" alt="rahro" width="265" height="300" /></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="background: white; margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; color: #444545; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">توی راهروی بیمارستان</span></p>
<p class="MsoNormal" style="background: white; margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; color: #444545; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"><br />
داشتم قدم می زدم تا کمی خواب از سرم بپره &#8230;. بد جوری خسته بودم<br />
باور کنین حتی به خاطرم هم نمیرسید که بعد از یک روز بسیار خسته کننده به جای استراحت کردن باید طول این راهروی سرد و سفید رو قدم میزدم<br />
صبحش بعد از کار دعوت بودیم خونه پدر خانومم و عصر هم بنا به اصرار دایی خانومم رفتیم خونه اونا و تا آخرای شب اونجا بودیم &#8230; تقریبا ساعت یازده بود که زن امین داداش کوچیکم زنگ زد و با حالتی بد گفت که امین توی خیابون حالش بهم خورده و آوردیم اورژانس &#8230;<br />
هول شده بودم &#8230; نمی دونستم چیکار کنم &#8230; جوری که دایی نفهمه به خانومی علامت دادم که سریع آماده بشن تا بریم &#8230; خانومی و خواهرش که همراهمون بود رو رسوندم خونه پدرش که تقریبا نزدیک خونه حامد ایناست(حامد آسمان نقره ای) و حرکت کردم &#8230;میشه گفت از خونه اونا که میشه شمال شهر تا بیمارستان توی تقریبا مرکز شهر رو با سرعتی اومدم که میشه گفت جلوی خودم رو نمیتونستم خوب بینم &#8230;<br />
امین مسموم شده بود و حالش توی خیابون بهم خورده بود &#8230; زیاد کشش ندم &#8230; معده شو شستشو دادن و مجبور شد که یک شب بیمارستان بمونه &#8230; همه تا ساعت یک بعد از نیمه شب بودن ولی انگار نخوان همه یکی یکی رفتن و من تنها موندم &#8230; امین هم با آمپولایی که بهش زده بودن برای خودش گرفت خوابید &#8230;<br />
من مونده بودم و کلی خستگی ، کلی سرو صدا توی بیمارستانی که عکس دختر خانوم کوچولو دائم داشت روی دیوار به مردم دلسرد بیخیال میگفت هیسسسس<br />
رفتم توی اتاق و نشتم پائین تخت امین &#8230;<br />
چند دقیقه ای به دستگاه پوز که دائم جیک جیک میکرد و ضربان قلب یا به قولی نبض امین رو نشون میداد زل زدم &#8230;<br />
صدایی از توی راهرو بلند شد &#8230;<br />
دو نفر با که به نظر راننده آمبولانس بودن گوشه یک برانکارد چرخدار رو گرفته بودند و سریع دویدن توی راهرو &#8230;<br />
یکشون رفت جلوی میز پرستاری میز اورژانس و شروع کرد به امضا کردن چند تا فرم &#8230; حدودا پنج دقیقه ای طول کشید &#8230;بعد هم راهشون رو پیش کشیدن و رفتن &#8230;<br />
جوون بلند قدی بود شاید در حدود ۱۹۰ و شاید هم بیشتر &#8230; به قول یه خانوم مسن خیلی هم خوش چهره بود &#8230; با حالتی شبیه به بیهوشی آروم و ساکت روی برانکارد دراز کشیده بود .. با یه ملحفه تا روی سینه ش رو پوشونده بودن &#8230; به نظر پاهاش شکسته بود چون تیزی آتل از زیر ملحفه زده بود بیرون &#8230;من از آغاز این قصه ازت چیزی نفهمیدم<br />
نمیدونم چرا حالا &#8230; چرا اینجا &#8230; تو رو دیدم<br />
چقدر دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه<br />
تو آرومی &#8230; نمیدونی چقدر دیوونگی خوبه<br />
تمام قصه بازی مون تموم شد &#8230; هیچ رازی نیست &#8230; کسی که روبروشی تو از اینجا مرد بازی نیست<br />
فقط حرفامو باور کن تقاص عشق تو کم نیست &#8230;&#8230;..به خودم که اومدم شاید ده دقیقه ای میشد که جوون به همون حالت روی برانکارد توی فضای سرد و بی روح راهروی بیمارستان داشت انگار نفسهای آخرش رو می کشد &#8230;<br />
حتما کسی براش مهم نبود &#8230; شاید مرگ آدمها اینقدر تکراری شده که دیگه برای رفعش حتی حرکتی از روی اجبار هم نمیکنن &#8230;پیرزن داد کشید &#8230; دختر جوون اون ور داد کشید و من هم نفهمیدم که چرا و کی یقه ی خانوم سوپروایزر رو چسبیدم و کشیدم بالای سر جوون<br />
اتاق </span><span style="font-size: 10pt; color: #444545; font-family: Tahoma;" dir="ltr">CPR</span><span style="font-size: 10pt; color: #444545; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> &#8230; چند تا پزشک &#8230; آمپول و بعد هم شوک &#8230;&#8230;&#8230;اتاق سی پی آری که درش چاکاچاک باز بود و من &#8230;..<br />
شاید برای خودم اشک میریختم &#8230; جوون تمام کرد &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;همین<br />
بعدا فهمیدم اسمش احمده درست همسن من &#8230; با همسرش که سه ماه قبل ازدواج کردن داشته با یه ماشین پراید داشته از شوش میرفته تهران برای کار که نزدیکای دورود تصادف میکنن و در اثر جراحت بسیار زیاد اعزامش میکنن اینجا &#8230;&#8230;. ولی امان از نرسیدن ها به به موقع &#8230;&#8230;<br />
جوون جلوی چشمهای اشک آلود من ، پیرزن و دختر جوان آرام پرید &#8230;<br />
نفهمیدم چقدر وقت گذشت ولی تا به خودم اومدم دکتر ها رفته بودن و دوتا خدمه داشتن زیپ کیسه مشکی را میکشیدن بالا &#8230;<br />
چون کسی نبود و و دو تا خدمه ضعیف اندام نمی تونستن هیکل درشت احمد رو بذارن روی برانکارد از من کمک خواستن و من هم در حالی که ملول افکار درهم شده بودم رفتم کمک &#8230; به خودم که اومدم داشتیم کیسه مشکی رو میگذاشتیم توی سرد خونه &#8230;<br />
حالم اصلا خوب نبود &#8230; بوی مرگ رو استشمام میکردم &#8230; شاید چیزی شبیه به یک اتاق بی اکسیژن سرد &#8230;.شاید مثل اینکه بخوای زیر آب یک نفس عمیق بکشی &#8230;<br />
هر چقدر سعی میکنم انگار نمیتونم تمام حس واقعی اون لحظه رو بیان کنم &#8230;.<br />
این ماجرا یه قسمت دوم همراه با طنز هم داره که توی پست بعدی می نویسم &#8230;.<br />
 فعلا  تا بعد</span></p>
<p> </p>
<p>مهران</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1388/03/hospital-way/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

