ماجرای بیمارستان۲
نوشته شده توسط مهران در ۲۰ / ۰۴ / ۱۳۸۸ – 7:41 ب.ظ -با سلام ….
بهتر دیدم قبل از نوشتن چیزی یک خبر رو بیان کنم
قسمت دانلود سایت راه اندازی شد … که البته طبق معیارهای پلاگین و یا برنامه ی خاصی نیست … تنها صفحه ای مجزا از برگه ی نخسته که میتونید با مراجعه به اون مطالب مورد نظر رو دانلود کنید ….. البته در حال حاضر بدلیل تصمیمی که مدتهاست گرفتم این قسمت فقط مربوط به دانلود داستانهای خودمه که صورت کتاب الکترونیکی یا همون PDF خودمون قابل دریافت خواهد بود … این آثار مربوط به مجموعه های مختلف ادبی هستن که در حال حاضر تنها به ارائه آثار خودم در این قسمت بسنده خواهم کرد .. این کارها در قالب داستان کوتاه بوده و مربوط به نگاشته هایی هستند که در جشنواره های متفاوت کشوری حائز مقام شده و یا در مجموعه ای معتبر به چاپ رسیده باشند … امیدوارم شما هم یکی از مخاطبین این آثار باشید …
شما می تونید با مراجعه به لینک داستانهای من در منوی بالای صفحه اخبار سایت به این صفحه مراجعه کنید … در صورت تمایل می تونید نظرات خودتون را بوسیله پست الکترونیکی (همون ایمیل خودمون) با من در میون بذارید ….
Email : mehran.manouchehri@gmail.com
در حال حاضر چون این صفحه به صورت کاملی عرضه نمیشه با یک اثر تا این لحظه شروع کردم که به امید یزدان در آینده سایر موارد رو اضافه خواهم کرد .
با تشکر : مهران منوچهرآبادی (مدیر سایت) (e)
ماجرای بیمارستان ۲

بهتر دیدم بازم سلام کنم ….پس
سلام
امیدوارم که حال همتون خوش باشه … هر چقدر توی افزونه های(پلاگین) وردپرس (سیستم مدیریت محتوایی که روی این سایته ) گشتم به نظرم سیستم کامل و خوب که در عین حال کم دردسر باشه برای شمارنده و یا همون کنتور خودمون پیدا نکردم … پس مجبور شدم که دست به دامن همون سیستم وبگذر بشم که چند وقت پیش روی وبلاگ سابقم بود … البته قبل از اون یک اسکریپت ASP داشتم که روی سایت ۱asp آپلود شده بود که بعد از مدتی از دست دادمش … کنتور سابق اونجا از مرز ۱۲۵ هزار گذشته بود ولی خب به دلایلی از دست دادمش و در اواخر وبلاگ نویسی در پرشین بلاگ دست به دامن وبگذر شدم که الان هم دارم از اون توی سایت استفاده میکنم … نکته ی اصلی که میخواستم به اون اشاره کنم این بود که توی آمار دفعات حضور دوستان عدد مراجعه اصلا تناسبی با تعداد کامنت ها نداره … تعداد بازدید ها زیاده مدت باز نگه داشتن صفحه هم جالب و طولانیه ولی دوستان زحمت یک کامنت رو به خودشون نمیدن … شاید مشکل از من باشه که البته امیدوارم همین باشه … از دوستی پرسیدم که چرا کامنت نذاشتی برای فلان پست گفت که حرفت رو فهمیدم ولی چیزی به نظرم نرسید و یا اینکه نخواستم چیزی بنوسیم که ربطی به موضوع نداره و یا دردسر ساز بشه … در جواب باید بگم که ممنون میشم که حرفهای شما رو بخونم … هر چند درباره موضوع آپدیت شده هم نباشه … دوستان خواهشا کامنت ها و نظرات مربوط پست ها رو همین توی سایت جواب بدن و از زدن ایمیل در این موارد خود داری کنید … البته شرمنده که اینو میگم ولی به نظرم وقتی چیزی رو توی صفحه اول سایت مینویسم برای اینه که ابائی از گفتنش ندارم و برام مهم نیست که آقایان درباره من چی فکر میکنن پس کامنت مخفی هم ندارم … باز هم از اون دوستانی که روزی دو سه تا ایمیل به من میزنن عضر میخوام …..
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم … بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
هر حرفی که گفته میشه جز حقیقت نیست و خواستن حقیقت جرأت می خواد نه محافظه کاری
به قول زرتشت : همه می خواهند به بهشت بروند … اما نمی خواهند بمیرند…بهشت رفتن جرات مردن می خواهد…
بگذریم (i)
اگه مطالب رو دنبال کرده باشید چند وقت پیش یک مطلبی نوشتم به عنوان راهروی بیمارستان که در اواخر اون شاره کردم به قسمت تقریبا طنز ماجرا … چون توی اون پست نمیشد نوشت پس اینجا ادامه اونو می نویسم …
خسته بودم … حوصله سر و صدای زیادی که توی راهروی اورژانس پیچیده بود رو نداشتم … به خاطر بارونی که زده بود هوا کمی سرد شده بود و باد نسبتا سردی از درد پنجره می اومد تو … بی حوصلگی کلافه م کرده بود … در حالی که با تکون دادن سر وانمود میکردم که دارم حرفهای پیرزن رو گوش میکنم آروم به بهونه کمک کردن به جوونی که سرش شکسته بود و از در راهرو داخل می اومد کمی دور شدم … از توی راهرو که اومدم بیرون و پا به حیاط گذاشتم انگار از یه جای خیلی گرم بپری توی استخر آب سرد تموم بدم لرزید … بیرون باد نمدار خیلی سردی می اومد … ساعت از نیمه شب هم گذشته بود … مادر احمد مرحوم که تازه از شهرستان رسیده بود و جنازه احمد رو دیده بود با صدای بلند توی حیاط گریه و زاری میکرد و به عربی با خودش حرف میزد … فقط یوما یوما رو میفهمیدم که به معنی مادر مادر بود … خیلی بی تاب بود … منم که تازه از بالای سر احمد اومده بودم تقریبا سرد شده بودم و حس خاصی نداشتم … درست عین لحظه ای که جنازه رو توی قبر میذارن و دعاش رو میخونن یه سکوت مرگباری همه فضا رو میگیره ..
باد سردی وزید و روی گونه م رو سوزوند … جوونی که چند دقیقه ای بود دوشادوش من وایساده بود و من رو نگاه میکرد آخرین پکش رو به سیگاری که تقریبا به فیلتر رسیده بود زد و پرتش کرد جلوی پاهام درست وسط افکار پیچیده م که داشت توی لحظه ها منگ در حال سپری شدنم لول می خورد …
به خودم اومدم … مثل همیشه توی این موارد سریع رفت سر اصل مطلب که آره آقام دو ماهه که همینجا مرده و هر شب به یادش میام اینجا … به نظرم دنبال گوش بیکار میگشت … من سپردم بهش تا هر چی میخواد بگه … چند لحظه ای بیشتر نگذشته بود که زنی با هیکلی ریز و که البته اگه صورتش رو فاکتور می گرفتی شبیه دختر ۱۷ تا ۲۰ سال میشد … اومد جلو ایستاد روبروم .. آروم پرسید اینجا بیمارستانه … گفتم آره … بعد پر چادرش رو با دقتی خاص جمع کرد و غش کرد و ولو شد کف زمین … بعد در حالی که روی زمین بود چادرش رو کشوند روی پاهاش … توی اون حالت ناراحتی چیزی نمونده بود من و اون پسر با صدای بلند بزنیم زیر خنده … جرات نکردم بهش دست بزنم … گفتم شاید یه ایرادی داره کارش ما هم که شانس نداریم … مرد میان سالی که قسمتی از موهاش جو گندمی بود دوید به طرفم و گفت که یه خانوم رو ندیدین اینوری بیاد … پسر جوون با حالتی که عین بمب خنده آماده ترکیدن بود با انگشت اشاره کرد به زن که ولو شده بود جلومون … مرد زد زیر بغلش و بلندش کرد … زن انگار نه انگار که مثلا همین چند دقیقه پیش غش کرده بود سریع بلند شد و با عشوه ای خاص گفت اییی دست نزن …
اصولا روحیه جالبی داشت وقتی حرف میزد خوش خندش میگرفت … اول هم حدس زدم خل میزنه ولی خب اگه اینجوری باشه که نیمی از خانومایی که به صورت کاملا DEMO
از حال میرن شیرین میزنن … مرد گفت که به دلتون نگیرین دختر عمومه دیوونس از خونه فرار کرده … شک کردم …. چرا پسر عمو و چرا اینکه همین پسر عمو وقتی حرف میزد لبخندی شیطانی روی لباش بود و بعد هم فهمیدم وقتی پلیس اورژانس اومد پسر عمو غیب شد … زن رو خابوندن روی تخت … دو تا دختر جوون که بد رغم شیطون میزدن بالای سرش اومدن و مخش رو گرفتن به کار … رفتم نزدیک تر .. میگفت شوهرم میخواد منو بکشه .. میخواسته رگ دستم رو بزنم … ((وااای اگ بدونی ازش چی دیدم . ….)) بعد میگفت که اومده با برادرهام هم دستش توی یک کاسه س … ولی از برادرام یکیشون خوبه که مرده بعد یک عکس کوچیک سه در چهار در آورد که انگار توی ماشین لباس شویی بوده و نیم ساعت شسته شده باشه … بعد خودش میخندید … سر پرستار بخش از پسر عموش خواست که برای بستری کردنش پول وسیقه بذاره ولی ون میگفت که فعلا نداره و البته کارت شناساییش رو هم گرو نذاشت … وقتی مامور توی بخش اومد با سرعتی که انگار دزدی کرده باشه از در اورژانس فرار کرد …
دخترا نمیدونم چی توی مخش کرده بودن دائم به میگفت داداش تو بمون پیشم هیکل داری قدت بلنده اگه شوهرم بیاد منو بکشه تو بزنش … نمیدونستم باید به حالش میخندیدم یا گریه می کردم
بهش آرام بخش زدند … از پرستارش که دوستم بود خواهش کردم که بذاره تا صبح بمونه بعد تحویلش بدن … خوابید )OC( … دم دمای صبح چند تا مامور اومدن و بردنش و برای من معما موند که اون کی بود و جریان چی شد …
مهران (f)
برچسب ها:بیمارستان 2،دانلودستان،پسر عموی قلابی،کامنت ها
مربوط به دسته ی بوی خاک و بلوط | ۸ نظر


در
در






آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا