اگر یک اسلحه داشتم
نوشته شده توسط مهران در ۰۱ / ۰۵ / ۱۳۸۸ – 12:14 ب.ظ -
اگر یک اسلحه داشتم
تازگی ها از خیلی چیزهایی که دور و برم اتفاق میافته اوقم میگیره … دلم میخواد چند ساعت مداوم روش بالا بیارم… بعد بذارم برم جایی که هر جایی باشه الا اینجا ….
دل زده شدم از سکوت … سرخرده از حرف زدن … پا پس کشیده از هر رقم عشق ، به نظرم دیگه کسی منو درک نمیکنه … کسی برای من اشک نمیریزه … کسی به یاد من نمیخنده … کسی در فکر من نیست … البته اینها در نظرم اتفاق می افتن … در حد یک آن چشم بهم زدن .. یک آن خیره شدن به نقطه ای نامعلوم از اتاق … بعد سوزشی که نشون میده دقیقه های زیادی رو خیره در پس تنهایی هایی که در برم گرفته اند سپری کردم …
تیک نقطه ام زده بالا …. دلم میخواد هزار تا نقطه بزارم بعد هر جمله کوتاه ……………………………………………… ………………………………….. ……………………… ……………. ………………………… ………………………………. …………………………
اصلا دلم میخواد بزنم به کوه … یا اصلا نزنم به کوه … یک آن دلم میخواد زیر آب یک آبشار سرد سر پا وایسم تا آب خستگی شونه هامو التیام بده …
ملولم … گیج افکار در همی هستم که در طوئمان اشک و نگاه ، پاکی و صداقی که پایمال لگد های اطراف شده رو به ضرب دشنه ای در دم کشته ام … تازگی ها هر وقت حرصم میگیره خودم رو پشت دوربین اسلحه تک تیرانداز حس میکنم که دارم پیشونی دنیا رو هدف میگیرم … کابوس شبهام ، رویای بعد از ظهر داغ تابستونی ، آمال شیرینم و همه و همه که انگار به حکم ابدیت مهر حرام بر پیشانی ام زده باشه …. من مرددم … مرتدم (اشتباه نکنید مرتد) … از همه چیز بریده ام … سالهاست که رد کرده ام هر چه میبایست بر من نوشته میشد … رد کردم و شاید ردم کردند …
کاش یک اسلحه داشتم … یک کلت کمری …و بی شک به تعداد گلوله هاش آدم میکشتم …
دلم میخواست اول از همه خودم را بکشم .. زیر گلو … درست همینجا.. اینجا ….. ماشه را بفشارم و تمام کنم این شالوده ی مزخرف مرگ و زندگی را … سرخی خونی که لای سبزی برگ پنهان است ..
شاید اول خودم را میکشتم …. و شاید بعد از اینکه همه را کشتم خودم را …..
همه را میزدم با تیر … آنهایی که دوستشان داشتم … آنهایی که دوستشان دارم و آنهایی که ازشان بدم می آید …. همه را میکشتم … آنهایی که دوستشان دارم را با گلوله ای سریع در سر … برای اینکه خیلی زود بدون درد از کثافت دنیا رها شوند … و آنهایی که ازشان بدم می آید را با گلوله ای در شکم که بمیرند تا بمیرند . و آنهایی که دوستشان داشتم … شاید آنها را نخواهم کشت … میگذارم تا همیشه این نکبت دنیا را تحمل کنند و ذره ذره بمیرند و بسوزند و بیشتر ببازند …
پنج سال گذشته است از آن روزی که کنتور این نکبت زندگی ام دوباره صفر شد … بازگشتم به دنیا
شاید همین روزها نزدیک باشد برای دوباره رفتن … هر چند من ۵ سال پیش مرده ام ….
اگر یک اسلحه داشتم …
برچسب ها:اسلحه،روزمرگی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۲۳ نظر


در
در






آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا