چند سال از امشب بگذره؟

نوشته شده توسط مهران در ۲۲ / ۰۳ / ۱۳۸۹ – 10:25 ق.ظ -

یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم

امسال برای اولین شروع … رکورد ها رو شکستم

صفر دقیقه برای صفر تا کلمه …. هیچی نگفتم و هیچی ننوشتم و حتی هیچی نخوندم …

همیشه به این فکر میکنم که هیچ ((هیچی)) وجود نداره …. همیشه یک چیزی هست حتی درست زمانی که فکر میکنی هیچی نیست … شبیه دستهای من که وقتی از حالت مشت شده باز میشن و در نظر هیچی توش نیست و شاید هم واقعا نیست …. اما همیشه یک چیزی هست که باشه … شاید چندتا گوله خیس عرق … شاید نم نم باقی مونده از زخمی که پوست دستمو از تیزی وقیحانه خراشی که دیشب طول دستم رو خط کشی کرده بود … و شاید تداعی خاطره ی گرمای محسوسی که سالهاست هنوز روی پوست سرد دستم به یادگار مونده … خوب به یاد دارم … اونموقع هم هنوز همه چیز هیچ بود …

قطره اشکی که حلقه زده بود توی چشمهاش هیچی نیست

تموم لحظه هایی که از زندگیت خاطره مونده هیچی نیست

هیچ نیست ….

هیچ..

دیروز توی بانک با خانومم نشسته بودیم و منتظر بودیم تا نریتور شماره ۱۷۳ لعنتی که مدتها منتظر نگهمون داشته بود رو صدا بزنه … جوون روی صندلی جلوی باجه ۷ نشسته بود و داشت فرم واریز یا چیزی شبیه این رو پر میکرد  … زیاد دقت نمیکردم … آخه مهم هم نبود تا اون لحظه ای که پیرمرد کلاه بر سر خودشو چسبوند به جوون دو تا جمله که رد و بدل شد صدای کشیده (پق) پیچید توی سالن .. همه ساکت شدند … جوون از سر جاش پرید و داد زد حاجی مگه من دخترم که آستین کوتاه نپوشم …

تازه متوجه شده بودیم جریان چیه … حاجی انگار جو گیر اوضاع شده بود و به قول پدرم فکر کرده بود علی آباد هم شهریه (البته پدرم میگه …توهین نشه) …

یکی از اون طرف با حالتی خنده دار داد زد : نکنه حاجی ا.س.ل.ا.م توی خطره … و بعد همه خندیدن .. مامور بانک هم انگار چیزی شده باشه پرید وسط و دنبال یکی میگشت که بهش گیر بده … رئیس بانک که از باجه خودش داشت همه چیز رو میدید با تکون دادن سر مامور رو سر جاش نشوند …

کمی حالم بهم خورد … فقط کمی …. ولی عمده حال به هم خوردنم دیشب بود که یه نیمچه ب.س.ی.ج.ی با تابلوی ایستی که دستش بود درست زمانی که در حال حرکت روی موتور بودم چنان زد روی سینه م که عینک آفتابی که روی یقه ام آویزون کرده بودم جوری شکست که تیکه های شیشه ش رفت توی پوست سینه م … (ببخشید اینقدر گفتم که .. آخه مجبور بودم  Wink  )

اومدم پائین و تا جایی که میخورد زدمش … بعد هم فرماندشون که از شانس ما رفیق دوران مدرسه بود رو کلی گرفتم به باد فحش … اونم حرفی نزد و آخرش روی ما رو بوسید و رفتیم … زده بودم به سیم آخر … (~)

یه جورایی حالم به هم میخوره از این اوضاع و زندگی …این چند روز ثبت نام وام خود اشتغالی بود … شرکت ما هم یه جورایی خط پر سرعت اینترنت داره جون عممون  :$ … کلی آدم ریخته بودن برای ثبت نام …. ولی حتی یک نفر هم نشد … اصلا ایراد داشت … یک سر کاری بزرگ دیگه از خدمات آقایان … به امید خدا همه چیز درست بشه … حالا با صغری یا کبری … هر چی هست به نفع مردم باشه … (n)

راستی تا یادم نرفته دو تا تبریک بگم …. اول اینکه حامد ما (آسمون نقره ای ) که لینکش همین بغل سمت راست هست امروز نمیدونم چند ساله شده … البته منو حامد همسنیم …

اگه دوست داشتین می تونید برید به سایتش و بهش تبریک بگید … (g)

حام جان هم منو ببخشه که به صورت اختصاصی براش پست تولد نزدم  Shock) … آخه فکر کردم امکان داره خوش خوشانت  بشه فکر کنی دنیا بر وقف مراده و  یادت بره که به اندازه تموم عمرمون موضوع داریم برای غم خوردن …. (f)

تبریک دوم هم برای اینه که نون گرون شد … ملت ضعیف هم میتونن برن گاز شهری و آب لوله کشی با سوبسید بخورن (y)  (n)

در هر صورت …. اعصابم برای موضع دیشب کمی به هم ریخته …منو ببخشید …..

مهران (f)


برچسب ها:،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۱۲ نظر