دو دلى
نوشته شده توسط مهران در ۰۹ / ۱۱ / ۱۳۹۰ – 9:36 ق.ظ -چند روزى هست که تمام فکرم رو یک مساله درگیر خودش کرده … موندم سر یک دوراهى … البته دو راهى که هیچ ربطى به زندگى احساسى نداره تنها جنبه کاریه … از یک طرف آرامش هست و یک کار ساده بدون آینده و از طرف دیگه کلى دردسر و آرامش شاید در آینده … نمی خوام وارد جزئیات بشم …

این روزها دارم روى یک سایت کار میکنم که تقریبا بخش زیادى ازش تموم شده … سایت انگلیسى زبانش تموم شده تقریبا و دارم فارسیش رو هم تموم میکنم … شبهای زیادى رو تا دم دمای صبح وقت گذاشتم که تمومش کنم …
همش دلم میخواست که چشمامو روى هم بذارم و وقتى باز کنم که همه دردسر ها تموم شده باشه و بهترین راه رو رفته باشم ولی خب مشخصه که هیچوقت اینطور نیست …
اینم آدرس همون سایته : www.arasang.com
برچسب ها:خصوصى،روزمرگی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۱۳ نظر
برگشتم
نوشته شده توسط مهران در ۰۱ / ۱۱ / ۱۳۹۰ – 9:14 ق.ظ -برگشتم … نه فقط برای اینکه برگشته باشم
نه …
فقط دلتنگ نوشتن های آرام … نوشتن های بی حوصلگی های روزمره … دلتنگ روزهایی هستم که میشد بهتر باشد … بسیار بهتر از اینی که هست
و این شد که برگشتم …
من … مهران … از عمق لحظه هایی با بوی خاک و بلوط دارنده اولین قلب آبی دنیا از همین نقطه … نقطه ای که شاید صفر ترینه صفر باشد شروع خواهم کرد …باز … خواهد بود …
برچسب ها:بازگشت
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۳ نظر
صدای گلوله
نوشته شده توسط مهران در ۱۹ / ۰۶ / ۱۳۹۰ – 12:55 ب.ظ -
همیشه عادت داشتم از بچگی مهمترین زمان خوابیدنم همون اولش بود … یعنی اگه اون اولش خوب شروع میشد تا آخر تخته گاز می خوابیدم و فرداش سرحال بودم و البته اگه اولش خوب نخوابیده بودم تا صبح بد خواب و فرداش هم که خودتون بهتر میدونید
دیشب هم ازون شب ها بود …
به قول خانومم کاش همون اول زنگ میزدیم پلیس بعدش هم خودش تندی میزد زیر خنده که آره می دونم می دونم … البته منظورشم این بود که قبول داره که من میخواستم زنگ بزنم و اون نمیذاشت … خوشم ازش میاد وقتی هم میخواد دست پیش رو بگیره خودش اعتراف میکنه و خنده ش میگیره
از دیروزش کلی صدای آهنگشون بلند بود … راستی نگفتم از اول … این همسایه کوچه پشتیمون که درست پشت خونه ماست عروسی داشتن … کلی هم باند و ازین بند و بساط سر و صدا گذاشته بودن وسط کوچه و خلاصه شلوغش کرده بودن … حالا مشکل ما هم که صدای نکره و زنگ دار آقای خواننده نبود که تا دو محله اونورتر می رفت … خب آدم خوششم میاد … همچین این قری که توی کمر آدم گیر کرده فقط اذیت میکنه که اونم به یه چرخش صد و چند درجه ای موقع رفتن اونور اتاق حل میشه …
… طبق عادت همیشگی عصرای جمعه پای کامپیوترم بودم … البته فوتبال هم نزدیک بود شروع بشه و دائم حواسم به ساعت بود …. طرفای عصر بود که صدای تیر اومد… از جام پریدم دو متر … خانومم که ترسیده بود از آشپزخونه پرید توی حال و گفت فکر کنم ترقه بود … البته بماند که اینا ته ترقه رو در آوردن تا شب … ولی به نظرم به اندازه یه انبار مهمات گلوله کلت و کلاشینکوف از خودشون در وکردن /// … تلفن رو برداشتم که زنگ بزنم پلیس که خانومم نذاشت … برگشته میگه عروسیه بذار خوشحال باشن … و جالبه گلایه هم کرد چرا توی عروسی من کسی تیر هوایی ننداخت … متاسفانه این رسمای عجیب شهر ما تمومی نداره و نمیدونم تا کی ادامه داره این مردم آزاری ها … آخه یکی نیست بگه لامصب یکی میخواد عروسی بکنه و اون یکی میخواد دومادی … به شما چه مربوط با این صداهای وحشتناک آدمو می ترسونید … از همه مهمتر اینکه همسایه سر کوچه ای درست دم عصری تموم کرده بود و مرده بود در اصطلاح … حالا انتظار ندارم توی این دوره زمونه هر کی برای خودش به احترام همسایه عزادار جشنتون رو خراب کنید ولی لااقل این همه تیری که هوایی در کردین یه حسابی کتابی چیزی باید داشته باشه … ما که زنگ نزدیم پلیس … فکر هم نکنم هیچکدوم از همسایه ها هم این کار رو کرده باشن آخه تا ساعت ۲ هنوز صدای گلوله می اومد … قبلا زیاد ازین چیزا دیده بودم ولی خدائیش نه در این حجم انبار مهمات …
قبلا هم یه متنی توی این مایه ها نوشتم با عنوان کیو کیو بنگ بنگ که برام اتفاق افتاده بود
خلاصه اینکه بد خواب شدیم رفت … تا صبح هم چشمم به ساعت بود که قبل از زنگ خوردنش خودم زنگشو خاموش کنم و برم سر کار …
مهران
برچسب ها:اسلحه،بنگ بنگ،خصوصی،روزمرگی
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۱۹ نظر


در






آسمان نقره اى
آسمان من
داستان و نقد – ويدا شفاف
اسپيكفا