<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بوى خاك و بلوط</title>
	<atom:link href="http://mehransw.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mehransw.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Feb 2012 07:56:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>دو دلى</title>
		<link>http://mehransw.ir/1390/11/doubt/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1390/11/doubt/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 06:06:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[بوی خاک و بلوط]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصى]]></category>
		<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mehransw.ir/?p=859</guid>
		<description><![CDATA[چند روزى هست که تمام فکرم رو یک مساله درگیر خودش کرده &#8230; موندم سر یک دوراهى &#8230; البته دو راهى که هیچ ربطى به زندگى احساسى نداره تنها جنبه کاریه &#8230; از یک طرف آرامش هست و یک کار ساده بدون آینده و از طرف دیگه کلى دردسر و آرامش شاید در آینده &#8230; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند روزى هست که تمام فکرم رو یک مساله درگیر خودش کرده &#8230; موندم سر یک دوراهى &#8230; البته دو راهى که هیچ ربطى به زندگى احساسى نداره تنها جنبه کاریه &#8230; از یک طرف آرامش هست و یک کار ساده بدون آینده و از طرف دیگه کلى دردسر و آرامش شاید در آینده &#8230; نمی خوام وارد جزئیات بشم &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter  wp-image-861" style="border: 1px solid black;" title="دو دلى" src="http://mehransw.ir/wp-content/uploads/2012/01/b-w-11.jpg" alt="" width="450" height="337" /></p>
<p>این روزها دارم روى یک سایت کار میکنم که تقریبا بخش زیادى ازش تموم شده &#8230; سایت انگلیسى زبانش تموم شده تقریبا و دارم فارسیش رو هم تموم میکنم &#8230; شبهای زیادى رو تا دم دمای صبح وقت گذاشتم که تمومش کنم &#8230;</p>
<p>همش دلم میخواست که چشمامو روى هم بذارم و وقتى باز کنم که همه دردسر ها تموم شده باشه و بهترین راه رو رفته باشم ولی خب مشخصه که هیچوقت اینطور نیست &#8230;</p>
<p>اینم آدرس همون سایته : <a href="http://www.arasang.com" target="_blank">www.arasang.com</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1390/11/doubt/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برگشتم</title>
		<link>http://mehransw.ir/1390/11/return-back-2/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1390/11/return-back-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 05:44:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[بازگشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mehransw.ir/?p=833</guid>
		<description><![CDATA[برگشتم &#8230; نه فقط برای اینکه برگشته باشم نه &#8230; فقط دلتنگ نوشتن های آرام &#8230; نوشتن های بی حوصلگی های روزمره &#8230; دلتنگ روزهایی هستم که میشد بهتر باشد &#8230; بسیار بهتر از اینی که هست و این شد که برگشتم &#8230; من &#8230; مهران &#8230; از عمق لحظه هایی با بوی خاک و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برگشتم &#8230; نه فقط برای اینکه برگشته باشم</p>
<p>نه &#8230;</p>
<p>فقط دلتنگ نوشتن های آرام &#8230; نوشتن های بی حوصلگی های روزمره &#8230; دلتنگ روزهایی هستم که میشد بهتر باشد &#8230; بسیار بهتر از اینی که هست</p>
<p>و این شد که برگشتم &#8230;</p>
<p>من &#8230; مهران &#8230; از عمق لحظه هایی با بوی خاک و بلوط دارنده اولین قلب آبی دنیا از همین نقطه &#8230; نقطه ای که شاید صفر ترینه صفر باشد شروع خواهم کرد &#8230;باز &#8230; خواهد بود &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1390/11/return-back-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صدای گلوله</title>
		<link>http://mehransw.ir/1390/06/shot-noise/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1390/06/shot-noise/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 08:25:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[اسلحه]]></category>
		<category><![CDATA[بنگ بنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=831</guid>
		<description><![CDATA[همیشه عادت داشتم از بچگی مهمترین زمان خوابیدنم همون اولش بود &#8230; یعنی اگه اون اولش خوب شروع میشد تا آخر تخته گاز می خوابیدم و فرداش سرحال بودم و البته اگه اولش خوب نخوابیده بودم تا صبح بد خواب و فرداش هم که خودتون بهتر میدونید دیشب هم ازون شب ها بود &#8230; به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="RTL"><img src="http://blogs.riverfronttimes.com/dailyrft/shoot-yourself-gun_tfxnt_6648.jpg" alt="" width="300" height="231" /></p>
<p dir="RTL">همیشه عادت داشتم از بچگی مهمترین زمان خوابیدنم همون اولش بود &#8230; یعنی اگه اون اولش خوب شروع میشد تا آخر تخته گاز می خوابیدم و فرداش سرحال بودم و البته اگه اولش خوب نخوابیده بودم تا صبح بد خواب و فرداش هم که خودتون بهتر میدونید</p>
<p dir="RTL">دیشب هم ازون شب ها بود &#8230;</p>
<p dir="RTL">به قول خانومم کاش همون اول زنگ میزدیم پلیس بعدش هم خودش تندی میزد زیر خنده که آره می دونم می دونم &#8230; البته منظورشم این بود که قبول داره که من میخواستم زنگ بزنم و اون نمیذاشت &#8230; خوشم ازش میاد وقتی هم میخواد دست پیش رو بگیره خودش اعتراف میکنه و خنده ش میگیره</p>
<p dir="RTL">از دیروزش کلی صدای آهنگشون بلند بود &#8230; راستی نگفتم از اول &#8230; این همسایه کوچه پشتیمون که درست پشت خونه ماست عروسی داشتن &#8230;  کلی هم باند و ازین بند و بساط سر و صدا گذاشته بودن وسط کوچه و خلاصه شلوغش کرده بودن &#8230; حالا مشکل ما هم که صدای نکره و زنگ دار آقای خواننده نبود که تا دو محله اونورتر می رفت &#8230; خب آدم خوششم میاد &#8230; همچین این قری که توی کمر آدم گیر کرده فقط اذیت میکنه که اونم به یه چرخش صد و چند درجه ای موقع رفتن اونور اتاق حل میشه &#8230;</p>
<p dir="RTL">&#8230; طبق عادت همیشگی عصرای جمعه پای کامپیوترم بودم &#8230; البته فوتبال هم نزدیک بود شروع بشه و دائم حواسم به ساعت بود &#8230;. طرفای عصر بود که صدای تیر اومد&#8230;  از جام پریدم دو متر &#8230; خانومم که ترسیده بود از آشپزخونه پرید توی حال و گفت فکر کنم ترقه بود &#8230; البته بماند که اینا ته ترقه رو در آوردن تا شب &#8230; ولی به نظرم به اندازه یه انبار مهمات گلوله کلت و کلاشینکوف از خودشون در وکردن /// &#8230; تلفن رو برداشتم که زنگ بزنم پلیس که خانومم نذاشت &#8230; برگشته میگه عروسیه بذار خوشحال باشن &#8230; و جالبه گلایه هم کرد چرا توی عروسی من کسی تیر هوایی ننداخت &#8230;  متاسفانه این رسمای عجیب شهر ما تمومی نداره و نمیدونم تا کی ادامه داره این مردم آزاری ها &#8230; آخه یکی نیست بگه لامصب یکی میخواد عروسی بکنه و اون یکی میخواد دومادی &#8230; به شما چه مربوط با این صداهای وحشتناک آدمو می ترسونید &#8230; از همه مهمتر اینکه همسایه سر کوچه ای درست دم عصری تموم کرده بود و مرده بود در اصطلاح &#8230; حالا انتظار ندارم توی این دوره زمونه هر کی برای خودش به احترام همسایه عزادار  جشنتون رو خراب کنید ولی لااقل این همه تیری که هوایی در کردین یه حسابی کتابی چیزی باید داشته باشه &#8230; ما که زنگ نزدیم پلیس &#8230; فکر هم نکنم هیچکدوم از همسایه ها هم این کار رو کرده باشن آخه تا ساعت ۲ هنوز صدای گلوله می اومد &#8230; قبلا زیاد ازین چیزا دیده بودم ولی خدائیش نه در این حجم انبار مهمات &#8230;</p>
<p dir="RTL">قبلا هم یه متنی توی این مایه ها نوشتم با عنوان <a href="http://www.mehransw.ir/1388/09/q-q-bang-bang/" target="_blank">کیو کیو بنگ بنگ</a> که برام اتفاق افتاده بود</p>
<p dir="RTL">خلاصه اینکه بد خواب شدیم رفت &#8230; تا صبح هم چشمم به ساعت بود که قبل از زنگ خوردنش خودم زنگشو خاموش کنم و برم سر کار &#8230;</p>
<p dir="RTL">مهران</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1390/06/shot-noise/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماژیک مارکر</title>
		<link>http://mehransw.ir/1390/06/marker/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1390/06/marker/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Sep 2011 07:36:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[ماژیک]]></category>
		<category><![CDATA[گیجی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=819</guid>
		<description><![CDATA[از صبح گزارش کار رو داشتم مرور می کردم و روی مطالب مهمش با ماژیک مارکر  نارنجی خط میکشیدم فکر و خیال بدجوری ورم داشته بود &#8230; دائم توی فکر خیلی چیزها بودم &#8230; از آینده و مشتری که باید باش تماس میگرفتم و البته حوصله ش رو نداشتم و حتی فیش ناقابل  ۷۵ هزار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.mehransw.ir/1390/06/marker/confused/" rel="attachment wp-att-820"><img class="size-full wp-image-820 aligncenter" title="confused" src="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2011/09/confused.png" alt="" width="242" height="223" /></a></p>
<p dir="RTL">از صبح گزارش کار رو داشتم مرور می کردم و روی مطالب مهمش با ماژیک مارکر  نارنجی خط میکشیدم</p>
<p dir="RTL">فکر و خیال بدجوری ورم داشته بود &#8230; دائم توی فکر خیلی چیزها بودم &#8230; از آینده و مشتری که باید باش تماس میگرفتم و البته حوصله ش رو نداشتم و حتی فیش ناقابل  ۷۵ هزار تومنی برق که خدا میدونه کجای خونه دو نفره ما مصرف میشه &#8230; فکر کنم یه جایی چکه میکنه &#8230; باید بگردم پیداش کنم</p>
<p dir="RTL">غرق در فکر بودم که یکی از همکارام ازم خواست که  در مورد یک مطلب توی یک سایت براش توضیح بدم  &#8230;</p>
<p dir="RTL">داشتم مطلب رو میخوندم براش و ترجمه  کردم و توضیح میدادم که دیدم اون همکارم و یکی دیگه که کنارش وایساده بود یواشکی دارن می خندن &#8230; راستش به خودم کمی شک کردم &#8230; دستی کشیدم به موهام  که شاید احیانا جایی از موهام سیخ نشده باشه &#8230; آخه صبحی که می اومدم سر کار توی سرویس یه چرتی هم رفته بودم و بعید به نظر نمیرسید که جریان به مو ها مربوط باشه &#8230; چند بار تست کردم &#8230; ولی به نظر همه چیز مرتب بود &#8230; توضیحات رو ادامه دادم &#8230; بازم خندیدن &#8230; دیگه اعصابم داشت به هم میریخت &#8230; یقه رو هم چک کردم و  از شما چه پنهون حتی زیپ شلوار رو  &#8230;. ولی انگار نه انگار &#8230;.</p>
<p dir="RTL">غرق در فکر بودم که یک لحظه به خودم اومدم و دیدم تموم مانیتور نارنجی شده &#8230; آره &#8230; زیر تموم مطالب مهم توی مانیتور رو هم با ماژیک مارکر هایلایت کرده بودم &#8230; خب دیگه اینه عاقبت فکر و خیال زیاد&#8230;.</p>
<p dir="RTL">پی نوشت : ببخشید که مقداری کم کار شدم &#8230; توی خونه اینترنت ندارم فعلا و مجبورم که توی شرکت بیام و البته در حین کار فرصت خیلی کمی دارم برای فکر کردن و نوشتن &#8230;</p>
<p dir="RTL">مهران <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/wink.png' alt=';-)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1390/06/marker/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاید راهی باشد</title>
		<link>http://mehransw.ir/1390/05/if2/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1390/05/if2/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Aug 2011 13:14:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[بوی خاک و بلوط]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=816</guid>
		<description><![CDATA[شاید راهی که رفتم درست بوده و شاید هم نه &#8230;. این را روزگار خودش روشن خواهد کرد ولی این را می دانم که همیشه در زندگی باید بگذرد تا بگذرد &#8230;&#8230;&#8230;.. پس در انتظار آن روزم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید راهی که رفتم درست بوده و شاید هم نه &#8230;.</p>
<p>این را روزگار خودش روشن خواهد کرد</p>
<p>ولی این را می دانم که همیشه در زندگی باید بگذرد تا بگذرد &#8230;&#8230;&#8230;..</p>
<p>پس در انتظار آن روزم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1390/05/if2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای هانی</title>
		<link>http://mehransw.ir/1390/05/honey-hamed/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1390/05/honey-hamed/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2011 04:10:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[اختصاصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=811</guid>
		<description><![CDATA[وقتی یاد نگاه های معصومانه و ساده ش می افتم ناخواسته در بین تداعی لبخند های کودکانه ش &#8230;در بین صدایی که در عین بچگی شبیه یک آدم بزرگ محبت رو بهت می فهمونه &#8230; وقتی به پدرش میگفت (( باباش )) &#8230;درست اون موقعی که دلم قنج می رفت ازین همه بچه بودن &#8230; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://mehransw.persiangig.com/image/lroad.jpg" alt="little road" width="300" height="450" /></p>
<p dir="RTL">وقتی یاد نگاه های معصومانه و ساده ش می افتم ناخواسته در بین تداعی لبخند های کودکانه ش &#8230;در بین صدایی که در عین بچگی شبیه یک آدم بزرگ محبت رو بهت می فهمونه &#8230; وقتی به پدرش میگفت (( باباش )) &#8230;درست اون موقعی که دلم قنج می رفت ازین همه بچه بودن &#8230; از این همه معصومیت &#8230; حالا &#8230;. تمام سهم من از اون شده تنها چند تیکه کلیپ ساده که تولد یک سالگی و بعد کمی بعد از تولد دو سالگیش ازش گرفتم &#8230; و یک عکس سه در چهار که خودش بهم داد و گفت بذار توی کیفت &#8230;</p>
<p dir="RTL">نمیدونم الان کجاست و داره چکار میکنه &#8230; خوشه و یا خدای نکرده نه &#8230;. ولی امیدوارم &#8230;. امیدوارم حتی یک لحظه هم چشمای دوست داشتنیش حتی یک قطره اشک هم نبینه &#8230;</p>
<p dir="RTL">این وسط فقط من می مونم و دل شکسته ی بهترین دوستم &#8230; دوستی که باهاش پیمان برادری بستم و خدا بهتر میدونه که نزدیک ترین برادرمه &#8230; حامد رو میگم &#8230; اینکه با این دل شکسته چطور میتونم پیشش باشم در حالی که خودم از درون شکستم &#8230;</p>
<p dir="RTL">خدا ازت میخوام بهش صبر بدی &#8230; بهش این توفیق رو بده که باز هم بتونه دوباره با جیگر گوشه ش &#8230;با دخترش زندگی کنه و دوباره من زنده باشم و ببینم اون بوسه های شیرینی که وقتی میخواست خودش رو لوس کنه برای باباش از سر و صورتش میکرد &#8230;</p>
<p dir="RTL">هیچوقت فکر نمیکردم من که بارها و بارها دورتر از اون بچه و برادرم هستم اینقدر در این دوری بسوزم &#8230;</p>
<p dir="RTL">دوستان من &#8230;</p>
<p dir="RTL">خواهش میکنم هر کدوم که اینو میخونید براشون دعا کنید &#8230; چون من واقعا عشق واقعی یک پدر رو به دخترش دیدم &#8230;</p>
<p dir="RTL">من واقعا دیدم که این پدر از همه چیزش برای این دختر گذشته &#8230; مهر و محبتی که بینشون بود رو دیدم &#8230;</p>
<p dir="RTL">خدا &#8230; قسمت میدم به نور و دریا &#8230; قسمت میدم به تموم بیکران هایی که برای من بزرگتر هستند از ذهن سنگین و زخم خورده ام</p>
<p dir="RTL">این وصل را هجران نکن</p>
<p dir="RTL">تقدیم به برادرم <a href="http://blog.silversky.ir" target="_blank">حامد</a> که تنه ی بیشترین خاطرات جوانی منه</p>
<p dir="RTL">مهران</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1390/05/honey-hamed/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آبشار رویاها</title>
		<link>http://mehransw.ir/1390/04/water-fall/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1390/04/water-fall/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Jul 2011 04:55:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[رویایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=807</guid>
		<description><![CDATA[خودم رو کشوندم زیر آبشار &#8230; گذاشتم قطره های آب با شدتی دو چندان روی شونه هام بخوره و التیام بده این خستگی که این روزها توی تک تک شریانهام رسوخ کرده &#8230; گذاشتم خیس بشم &#8230; خیسه خیس &#8230;. سرد سرد &#8230; بعد آرام پاهام رو رها کردم توی آب مواجی که زیر آبشار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a rel="attachment wp-att-808" href="http://www.mehransw.ir/1390/04/water-fall/abshar_vark/"><img class="aligncenter size-full wp-image-808" title="abshar_vark" src="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2011/07/abshar_vark.jpg" alt="" width="299" height="400" /></a></p>
<p>خودم رو کشوندم زیر آبشار &#8230; گذاشتم قطره های آب با شدتی دو چندان روی شونه هام بخوره و التیام بده این خستگی که این روزها توی تک تک شریانهام رسوخ کرده &#8230; گذاشتم خیس بشم &#8230; خیسه خیس &#8230;. سرد سرد &#8230; بعد آرام پاهام رو رها کردم توی آب مواجی که زیر آبشار پر خروش میرفت تا سنگ چینی که کمی پائین تر بود &#8230; صدای آبشار و قدرتش مجذوبم کرده بود &#8230; همه چیز به نظر عالی می رسید &#8230; صدای پرنده ها از لای شاخه های پر برگ درخت بید مجنون به گوش می رسید . درختی  که شاخه هاش تا توی آب حوضچه زیر آبشار کشیده شده بود و با آب و باد عشقبازی میکردن &#8230;</p>
<p>یه لحظه احساس کردم که تموم دنیا مال منه &#8230; حس خوبی داشتم &#8230;. تا اینکه صدای زنگ ساعت بلند شد &#8230; ساعت رو نگاه کردم وقت رفتن سر کاره &#8230; باز هم یک روز دیگه کاری و گرمای طافت فرسای تابستون بی رحم و من موند بودم با یک رویای نیمه کاره</p>
<p>مهران</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1390/04/water-fall/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تابستون و هندونه</title>
		<link>http://mehransw.ir/1390/04/hendooneh/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1390/04/hendooneh/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Jun 2011 10:30:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=800</guid>
		<description><![CDATA[هوا اونقدر گرم شده که آدمو کلافه میکنه &#8230;. ولی یک چیز قشنگ وجود داره &#8230; خاطرات دوران بچگی &#8230;. آب تنی و هندونه خنک خوردن &#8230; آخ که چقدر دلم میخواد که به اون روزا برگردم &#8230; روزهایی که حقیقتا نمیدونستیم دنیا دست کیه &#8230; فقط بازی و بازی و باز هم بازی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوا اونقدر گرم شده که آدمو کلافه میکنه &#8230;. ولی یک چیز قشنگ وجود داره &#8230; خاطرات دوران بچگی &#8230;. آب تنی و هندونه خنک خوردن &#8230; آخ که چقدر دلم میخواد که به اون روزا برگردم &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://mehransw.persiangig.com/image/hendooneh.jpg" target="_blank" rel="lightbox[800]" title="تابستون"><img class="aligncenter" title="تابستون" src="http://mehransw.persiangig.com/image/hendooneh.jpg" alt="" width="450" height="338" /></a></p>
<p>روزهایی که حقیقتا نمیدونستیم دنیا دست کیه &#8230; فقط بازی و بازی و باز هم بازی و آخرش یه بشقاب پر گیلاس و زردآلو  و چند تیکه یخ و یک قاچ بزرگ هندونه قرمز &#8230;</p>
<p>وای که چقدر دلم تابستون بچگی هام رو می خواد</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پی نوشت: دوستان با عرض شرمندگی به دلیل خرابی سرور سایت مجبور شدم بک آپی که خودم قبلا تهیه کرده بودم رو برگردونم و متاسفانه پست آخرم با نظراتش رفت روی هوا &#8230; در هر صورت مهم نیست &#8230;. همگی موفق باشید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1390/04/hendooneh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آرامش</title>
		<link>http://mehransw.ir/1390/02/peace/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1390/02/peace/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 May 2011 11:17:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=794</guid>
		<description><![CDATA[&#160; در قیاس بین سختی هاست که آرامش ها مشخص میشه &#8230; قیاس بین سختی هایی که مسلسل وار تمام شریانهای حیاتی روحم رو به رگباری نابرابر گرفته بود سختی در پس سختی &#8230;. نا آرامی و تشویش در پس یکدیگر &#8230; الآن آرامم &#8230; شاید هیچگاه تصور نمیکردم که به این نقطه برسم &#8230; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="آرامش" src="http://mehransw.persiangig.com/image/Peace.jpg" alt="" width="433" height="433" /></p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p>در قیاس بین سختی هاست که آرامش ها مشخص میشه &#8230;</p>
<p>قیاس بین سختی هایی که مسلسل وار تمام شریانهای حیاتی روحم رو به رگباری نابرابر گرفته بود</p>
<p>سختی در پس سختی &#8230;. نا آرامی و تشویش در پس یکدیگر &#8230;</p>
<p>الآن آرامم &#8230; شاید هیچگاه تصور نمیکردم که به این نقطه برسم &#8230; شاید دست از همه چیز شسته و در انتظار پایانی بس سخت بودم &#8230; و اما امروز &#8230;</p>
<p>هرچند میدونم سختی ها دست از سر من بر نخواهد داشت ولی آرامشی دوست داشتنی تمام وجودم رو فراگرفته &#8230; امروز آروم آرومم و لحظه شماری میکنم که زودتر کارم تموم بشه و برگردم و دوباره سیر تماشا کنم که چه زیبا توی چشمهام زل میزنه و محبت رو بهم میفهمونه &#8230;.</p>
<p>خواستیم فراموش کنیم و امیدواریم که بتونیم &#8230; هر چند &#8230;</p>
<p>گلهای باغچه های کارخونه انگار دست به دست دل من دادن و دارن عشق بازی میکنن &#8230; تا جایی که چشم کار میکنه توی حیاط بسیار پهناور کارخونه گل رز و یاس هم آغوش هم تموم فضای محوطه رو پر از عطری مست کننده میکنن و تمام فضای اتاق کارم رو با حالتی بی دریغ محسور&#8230;</p>
<p>از همه دوستانی که برام دعا کردن و توی روزهای سخت دلداریم دادن ممنون &#8230;. ازونایی که تا نیمه شب برای پیام گذاشتن و اونایی که هر چند روزی از اون طرف کشور جویای احوال من شدن ممنونم &#8230; از اونایی که کارهای زیادی برام کردن ممنونم &#8230; شای درست نباشه اسم بیارم &#8230; ولی خودشون بهتر میدونن &#8230; دوست من ازت ممنونم &#8230;.</p>
<p>احساس سبکی میکنم &#8230; امروز وقت کردم چند خط از دیوان شعر فرخی یزدی که مدتهاست میخوام بخونمش و نتونستم بخونم &#8230;</p>
<p>شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم               ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1390/02/peace/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عید و اینترنت</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/12/new-year-in-the-net/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/12/new-year-in-the-net/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Mar 2011 16:28:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[بوی خاک و بلوط]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=765</guid>
		<description><![CDATA[واژه غریبی نیست &#8230; از وقتی بوده ام بوده و شاید اگر بگذارند بعد از من هم خواهد بود &#8230; اگر بگذارند همیشه آخر سال که میشد به اینکه ناراحت گذشت عمر و تمام شدن سال باشم تقویم شمار روزهای باقی مانده می شدم و لحظه ها را به عشق اینکه سال تمام بشود میگذراندم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-766" href="http://www.mehransw.ir/1389/12/new-year-in-the-net/nightmelody-com-100/"><img class="size-full wp-image-766 aligncenter" title="رؤیای عید" src="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2011/03/nightmelody-com-100.jpg" alt="" width="436" height="348" /></a></p>
<p style="text-align: justify;"><a rel="attachment wp-att-766" href="http://www.mehransw.ir/1389/12/new-year-in-the-net/nightmelody-com-100/"></a>واژه غریبی نیست &#8230; از وقتی بوده ام بوده و شاید اگر بگذارند بعد از من هم خواهد بود &#8230; اگر بگذارند<br />
همیشه آخر سال که میشد به اینکه ناراحت گذشت عمر و تمام شدن سال باشم تقویم شمار روزهای باقی مانده می شدم و لحظه ها را به عشق اینکه سال تمام بشود میگذراندم &#8230;<br />
بعد سال تحویل میشد و انگار نه انگار که اتفاقی می بایست بیافتد &#8230; حس خاصی نبود &#8230; پدر عیدی میداد &#8230; همدیگر رو می بوسیدیم &#8230; تلفن زنگ میزد و هر کسی که خودش رو نزدیک تر احساس میکرد عید رو تبریک میگفت &#8230; بعد خیلی زود خانه شلوغ میشد &#8230; همین &#8230;<br />
این سالهای آخر یک چیز برای من فرق کرده &#8230;<br />
درست لحظه تحویل سال میزدم زیر گریه &#8230; چه اون زمانهایی که در انتطار این بودم تا عید پیشم باشه و حتی سال پیش که پیشم بود &#8230; باز گریه کردم &#8230; دلیلش رو هم نمیدونم<br />
امسال خیلی فرق داره &#8230; هفت سین ندارم &#8230; یعنی قرار نیست که سال تحویل بیدار باشم &#8230; و البته بیدار خواهم بود &#8230; با خودم قرار گذاشتم لحظه سال تحویل آنلاین باشم و بی خیال تمام رسوم &#8230;<br />
امسال باز هم پیشم نیست &#8230; هنوز نمیدونم که گریه خواهم کرد &#8230; یا نه<br />
هنوز نمیدونم عید برای من عید هست یا نه &#8230;<br />
حس خاصی ندارم &#8230;<br />
دلم میخواست میزدم بیرون و نیمه شبی میرفتم سراغش &#8230; ولی میدونم که عاقلانه نیست &#8230;<br />
دلم میخواست خیلی کارهای دیگه بکنم و خب &#8230; نمیشه<br />
دیشب با یکی از دوستان چت میکردم &#8230; خوشحال شدم که دیدم کسان دیگه ای هم هستند که مثل من توی عالم خودشون زندگی میکنن و براشون مهم نیست اطرافشون چی میگذره &#8230; واقعا عاشقن<br />
دوست عزیز من مرسی<br />
میخوام عید امسال رو تقسیم کنم با محیط مجازی که این روزها دنیا منه &#8230;<br />
وعده من با خودم باشه ساعت شب &#8230; موقع عید &#8230; حتی اگه کسی هم آنلاین نباشه<br />
عیدتون مبارک &#8230;. کاش میشد آرزو کرد سال خوشی داشته باشید و در حد یک آرزو نمی موند<br />
مهران</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/12/new-year-in-the-net/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دانلود آهنگ من لعنتی از بنیامین</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/12/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%d9%84%d8%b9%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/12/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%d9%84%d8%b9%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Mar 2011 20:18:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانلودستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=754</guid>
		<description><![CDATA[دانلود آهنگ (من لعنتی) از بنیامین با فرمت mp3 و کیفیت ۱۲۸ با حجم : ۱MB لینک دانلود (لطفا کلیک کنید) رمز فایل زیپ شده : www.mehransw.ir &#160; &#160; &#160; &#8212;- &#8212;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دانلود آهنگ (من لعنتی) از بنیامین<a href="www.mehransw.ir"><img class="alignleft" title="من لعنتی - از بنیامین" src="http://mehransw.persiangig.com/image/downloads/benyamin.jpg" alt="" width="180" height="218" /></a></p>
<p>با فرمت mp3 و کیفیت ۱۲۸</p>
<p>با حجم : ۱MB</p>
<p><span id="more-754"></span></p>
<p><strong><a title="دانلود آهنگ بنیامین" href="http://mehransw.persiangig.com/audio/Man-e-La_nati(www.mehransw.ir).zip" target="_blank">لینک دانلود (لطفا کلیک کنید)</a></strong></p>
<p>رمز فایل زیپ شده : www.mehransw.ir</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&#8212;-</p>
<p>&#8212;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/12/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%d9%84%d8%b9%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آهنگ (یکی هست) مرتضی پاشایی</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/12/%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d9%be%d8%a7%d8%b4%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/12/%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d9%be%d8%a7%d8%b4%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Mar 2011 15:18:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانلودستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود آهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=728</guid>
		<description><![CDATA[دانلود آهنگ بسیار زیبا و دوست داشتنی یکی هست از مرتضی پاشایی با کیفیت۱۲۸ برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید لینک دانلود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://mehransw.persiangig.com/image/Morteza-Pashaeii.jpg" rel="lightbox[728]" title="آهنگ (یکی هست) مرتضی پاشایی"><img class="alignleft" src="http://mehransw.persiangig.com/image/Morteza-Pashaeii.jpg" alt="" width="168" height="182" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">دانلود آهنگ بسیار زیبا و دوست داشتنی یکی هست از مرتضی پاشایی</p>
<p style="text-align: justify;">با کیفیت۱۲۸</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-728"></span></p>
<p style="text-align: justify;">برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید</p>
<p><a href="http://goo.gl/z5C8w" target="_blank"><span style="color: #ff0000;"><strong>لینک دانلود</strong></span></a> <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/teeth.png' alt=':-D' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/12/%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d9%be%d8%a7%d8%b4%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه دنیای عجیبیه</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/12/donyaya-ajib/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/12/donyaya-ajib/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Mar 2011 17:10:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=719</guid>
		<description><![CDATA[روزها به سرعتی باور نکردنی میگذرند و این درحالیه که من نمیخوام از دستشون بدم و اما ناخواسته اینجور میشه روزهای کار روزهای خستگی های یکنواخت روزهای که بدجوری کمر بسته به در هم تنیده شدن عقده بزرگی که بی مهابا داره تموم حیطه ی ذهنم رو فرا میگیره &#8230;. و اما من &#8230; هر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-720" href="http://www.mehransw.ir/1389/12/donyaya-ajib/899_154152_404/"><img class="size-full wp-image-720 aligncenter" title="899_154152_404" src="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2011/03/899_154152_404.jpg" alt="دلم شکست" width="368" height="276" /></a></p>
<p>روزها به سرعتی باور نکردنی میگذرند و این درحالیه که من نمیخوام از دستشون بدم</p>
<p>و اما ناخواسته اینجور میشه</p>
<p>روزهای کار</p>
<p>روزهای خستگی های یکنواخت</p>
<p>روزهای که بدجوری کمر بسته به در هم تنیده شدن عقده بزرگی که بی مهابا داره تموم حیطه ی ذهنم رو فرا میگیره &#8230;.</p>
<p>و اما من &#8230;</p>
<p>هر روز بیشتر از پیش آرزو میکنم (( کاش فردا نیاد ))</p>
<p>از فرداهایی که در پس فرداست میترسم &#8230; از روزگاری که میگذره می ترسم</p>
<p>از تقویمی که آروم آروم باطل میشه &#8230;. از روزی که به حتم برام میشماری روزهای بی بو تو بودن رو &#8230;</p>
<p>می ترسم &#8230;.</p>
<p>می ترسم از از اون لحظه ای که بگی چند شبه که بی من سرت رو روی بالشت گذاشتی و حتما نخواهی فهمید که من بی تو نخوابیدم &#8230;.</p>
<p>بیشتر از ده روزه که شبها نمیتونم بخوابم &#8230; و حیف که تو نخواهی فهمید &#8230;حیف</p>
<p>راستش نمیدونم چطور باید وصف کنم وسعت تنهایی هایی که در برم گرفته &#8230;</p>
<p>ولی یک چیز رو میدونم &#8230;.</p>
<p>خیلی تنهام</p>
<p>خیلی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/12/donyaya-ajib/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خیابان باران زده</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/11/rainy-street/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/11/rainy-street/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Jan 2011 15:07:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[باران]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[غمگین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=700</guid>
		<description><![CDATA[باران می آید باران می آید و  تمام لحظه های سپری شدن های بی تو را به دریغی آه گونه با خود می برد &#8230; خیابان خیسه تک تکه قدم های تنهایی من است &#8230; چتر سیاهم خانه نشین شوق بغضی شگرف است که بی مهابا می بایست همین لحظه زیر اولین باران تنهایی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a rel="attachment wp-att-701" href="http://www.mehransw.ir/1389/11/rainy-street/baran-chatr-mehransw/"><img class="aligncenter size-full wp-image-701" title="باران - چتر - مهران" src="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2011/01/baran-chatr-mehransw.jpg" alt="" width="507" height="316" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">باران می آید</p>
<p style="text-align: justify;">باران می آید و  تمام لحظه های سپری شدن های بی تو را به دریغی آه گونه با خود می برد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">خیابان خیسه تک تکه قدم های تنهایی من است &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">چتر سیاهم خانه نشین شوق بغضی شگرف است که بی مهابا می بایست همین لحظه زیر اولین باران تنهایی که از پس خاطره های نمور چشم سوزم می آید به صدایی شاید گم در وجود خودم در پس غروری که حالا ترک برداشته بشکند و باران &#8230;..</p>
<p style="text-align: justify;">و باران حالا بشود سر پوش قطره هایی که وقیحانه از گونه ام سر می خورد و باکشان نیست خیابانی را که دو چشمی مرا پاید &#8230;.</p>
<p style="text-align: justify;">آه</p>
<p style="text-align: justify;">کاش کلمه تاب می آورد تا بریزم بیرون این داغ سوختن را &#8230; کاش کلمه تاب می آورد &#8230; کاش</p>
<p style="text-align: justify;">پی نوشت : فی البداهه نوشتم &#8230;. شاید بشه سنجید آتشی که درونم زبانه میکشه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/11/rainy-street/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره های خاکستری</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/10/gray/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/10/gray/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 Jan 2011 08:27:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[خاکستری]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=686</guid>
		<description><![CDATA[حس خوبی ندارم &#8230; احساس میکنم روزهای سختی در راه است &#8230; شاید روزهایی که برای تقلای با تو بودن باید دستخوش خاطره هایی شوم که خاکستری تر از پیشند احساس میکنم روزهای سختی در راه است &#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حس خوبی ندارم &#8230;</p>
<p>احساس میکنم روزهای سختی در راه است &#8230;</p>
<p>شاید روزهایی که برای تقلای با تو بودن باید دستخوش خاطره هایی شوم که خاکستری تر از پیشند</p>
<p>احساس میکنم روزهای سختی در راه است &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/10/gray/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چهل روز سخت</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/10/40days/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/10/40days/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Jan 2011 14:22:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[بچه]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[غم انگیز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=647</guid>
		<description><![CDATA[یک کف دست از آسمان می خواهم به اندازه یک پا کشیدن روی شنهای کنار دریا آرامش &#8230; به حرمت تمام لحظه هایی که بی تو بودن را به جان خریدم &#8230; به حرمت اشکهایی که امیدوارانه در پس لحظه های تنهایی چه ساده ریخت و برای منی که بی من بودنت را چه ساده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><a href="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2011/01/dreaming-of-the-deceased.jpg" rel="lightbox[647]" title="dreaming-of-the-deceased"><img class="size-medium wp-image-648 alignleft" title="dreaming-of-the-deceased" src="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2011/01/dreaming-of-the-deceased-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p style="text-align: right;">یک کف دست از آسمان می خواهم</p>
<p style="text-align: justify;">به اندازه یک پا کشیدن روی شنهای کنار دریا آرامش &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">به حرمت تمام لحظه هایی که بی تو بودن را به جان خریدم &#8230; به حرمت اشکهایی که امیدوارانه در پس لحظه های تنهایی چه ساده ریخت و برای منی که بی من بودنت را چه ساده به با من بودن ترجیح دادی &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">غرق در سکوتم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">چشم هام می شمردند لحظه ها را و پیچ کوچه خیره ی من آشفته حال ، هنوز هم متداعی آن آخرین خداحافظی ات است که گفته بودی &#8230; دوباره بر میگردم &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">امروز تنها تر از پیشم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی تنها تر &#8230;..</p>
<p style="text-align: justify;">صبح فردا درست چهل روز از آن روز تلخ می گذرد &#8230;. روز سکوت های سرد &#8230; فریاد های زخم خورده و اشک های گم &#8230;. فردا درست چهل روز است که آرتین من زیر خاک رفته است&#8230; پسرم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">دلتنگی های رفتن او هنوز تمام نشده بود که کمتر از دو هفته پیش &#8230; پدر هم رفت &#8230; هیچ وقت نمی توانم اشک های پدرم را درست لحظه ای که آرتینم را توی خاک می گذاشتم فراموش کنم &#8230; پدر گفت : &#8230; کمرم خم شد &#8230; پسرم رفت و بغضش ترکید &#8230;. (این را پدر گفت )</p>
<p style="text-align: justify;">کاش پدر هنوز هم بود تا شانه اش را مرحم اشک هام می کردم</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">ببخشید که نمیتونم بیشتر بنویسم &#8230; حالم خوب نیست &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/10/40days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازگشت</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/10/return-back/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/10/return-back/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Dec 2010 10:55:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[بوی خاک و بلوط]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=5</guid>
		<description><![CDATA[بازگشتم &#8230;. هر چند دیر]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بازگشتم &#8230;. هر چند دیر</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/10/return-back/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند سال از امشب بگذره؟</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/03/several-years-pass-tonight/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/03/several-years-pass-tonight/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Jun 2010 05:55:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[تولد]]></category>
		<category><![CDATA[نون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=613</guid>
		<description><![CDATA[یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم امسال برای اولین شروع &#8230; رکورد ها رو شکستم صفر دقیقه برای صفر تا کلمه &#8230;. هیچی نگفتم و هیچی ننوشتم و حتی هیچی نخوندم &#8230; همیشه به این فکر میکنم که هیچ ((هیچی)) وجود نداره &#8230;. همیشه یک چیزی هست حتی درست زمانی که فکر میکنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم</p>
<p>امسال برای اولین شروع &#8230; رکورد ها رو شکستم</p>
<p>صفر دقیقه برای صفر تا کلمه &#8230;. هیچی نگفتم و هیچی ننوشتم و حتی هیچی نخوندم &#8230;</p>
<p><img class="alignleft" src="http://shabestan.files.wordpress.com/2007/11/cat-gun.jpg" alt="" width="370" height="347" /></p>
<p>همیشه به این فکر میکنم که هیچ ((هیچی)) وجود نداره &#8230;. همیشه یک چیزی هست حتی درست زمانی که فکر میکنی هیچی نیست &#8230; شبیه دستهای من که وقتی از حالت مشت شده باز میشن و در نظر هیچی توش نیست و شاید هم واقعا نیست &#8230;. اما همیشه یک چیزی هست که باشه &#8230; شاید چندتا گوله خیس عرق &#8230; شاید نم نم باقی مونده از زخمی که پوست دستمو از تیزی وقیحانه خراشی که دیشب طول دستم رو خط کشی کرده بود &#8230; و شاید تداعی خاطره ی گرمای محسوسی که سالهاست هنوز روی پوست سرد دستم به یادگار مونده &#8230; خوب به یاد دارم &#8230; اونموقع هم هنوز همه چیز هیچ بود &#8230;</p>
<p>قطره اشکی که حلقه زده بود توی چشمهاش هیچی نیست</p>
<p>تموم لحظه هایی که از زندگیت خاطره مونده هیچی نیست</p>
<p>هیچ نیست &#8230;.</p>
<p>هیچ..</p>
<p>دیروز توی بانک با خانومم نشسته بودیم و منتظر بودیم تا نریتور شماره ۱۷۳ لعنتی که مدتها منتظر نگهمون داشته بود رو صدا بزنه &#8230; جوون روی صندلی جلوی باجه ۷ نشسته بود و داشت فرم واریز یا چیزی شبیه این رو پر میکرد  &#8230; زیاد دقت نمیکردم &#8230; آخه مهم هم نبود تا اون لحظه ای که پیرمرد کلاه بر سر خودشو چسبوند به جوون دو تا جمله که رد و بدل شد صدای کشیده (پق) پیچید توی سالن .. همه ساکت شدند &#8230; جوون از سر جاش پرید و داد زد حاجی مگه من دخترم که آستین کوتاه نپوشم &#8230;</p>
<p>تازه متوجه شده بودیم جریان چیه &#8230; حاجی انگار جو گیر اوضاع شده بود و به قول پدرم فکر کرده بود علی آباد هم شهریه (البته پدرم میگه &#8230;توهین نشه) &#8230;</p>
<p>یکی از اون طرف با حالتی خنده دار داد زد : نکنه حاجی ا.س.ل.ا.م توی خطره &#8230; و بعد همه خندیدن .. مامور بانک هم انگار چیزی شده باشه پرید وسط و دنبال یکی میگشت که بهش گیر بده &#8230; رئیس بانک که از باجه خودش داشت همه چیز رو میدید با تکون دادن سر مامور رو سر جاش نشوند &#8230;</p>
<p>کمی حالم بهم خورد &#8230; فقط کمی &#8230;. ولی عمده حال به هم خوردنم دیشب بود که یه نیمچه ب.س.ی.ج.ی با تابلوی ایستی که دستش بود درست زمانی که در حال حرکت روی موتور بودم چنان زد روی سینه م که عینک آفتابی که روی یقه ام آویزون کرده بودم جوری شکست که تیکه های شیشه ش رفت توی پوست سینه م &#8230; (ببخشید اینقدر گفتم که .. آخه مجبور بودم  ;)  )</p>
<p>اومدم پائین و تا جایی که میخورد زدمش &#8230; بعد هم فرماندشون که از شانس ما رفیق دوران مدرسه بود رو کلی گرفتم به باد فحش &#8230; اونم حرفی نزد و آخرش روی ما رو بوسید و رفتیم &#8230; زده بودم به سیم آخر &#8230;  <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/film.png' alt='(~)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>یه جورایی حالم به هم میخوره از این اوضاع و زندگی &#8230;این چند روز ثبت نام وام خود اشتغالی بود &#8230; شرکت ما هم یه جورایی خط پر سرعت اینترنت داره جون عممون   <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/embarassed.png' alt=':$' class='wp-smiley' /> &#8230; کلی آدم ریخته بودن برای ثبت نام &#8230;. ولی حتی یک نفر هم نشد &#8230; اصلا ایراد داشت &#8230; یک سر کاری بزرگ دیگه از خدمات آقایان &#8230; به امید خدا همه چیز درست بشه &#8230; حالا با صغری یا کبری &#8230; هر چی هست به نفع مردم باشه &#8230;  <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/thumbs_down.png' alt='(n)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>راستی تا یادم نرفته دو تا تبریک بگم &#8230;. اول اینکه <a href="http://blog.silversky.ir" target="_blank">حامد ما (آسمون نقره ای )</a> که لینکش همین بغل سمت راست هست امروز نمیدونم چند ساله شده &#8230; البته منو حامد همسنیم &#8230;</p>
<p>اگه دوست داشتین می تونید برید به سایتش و بهش تبریک بگید &#8230;  <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/present.png' alt='(g)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>حام جان هم منو ببخشه که به صورت اختصاصی براش پست تولد نزدم  <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/smile.png' alt=':o)' class='wp-smiley' />  &#8230; آخه فکر کردم امکان داره خوش خوشانت  بشه فکر کنی دنیا بر وقف مراده و  یادت بره که به اندازه تموم عمرمون موضوع داریم برای غم خوردن &#8230;.  <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/rose.png' alt='(f)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>تبریک دوم هم برای اینه که نون گرون شد &#8230; ملت ضعیف هم میتونن برن گاز شهری و آب لوله کشی با سوبسید بخورن  (y)   <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/thumbs_down.png' alt='(n)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>در هر صورت &#8230;. اعصابم برای موضع دیشب کمی به هم ریخته &#8230;منو ببخشید &#8230;..</p>
<p>مهران  <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/rose.png' alt='(f)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/03/several-years-pass-tonight/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>او خودش بود</title>
		<link>http://mehransw.ir/1389/02/he-was-himself/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1389/02/he-was-himself/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 May 2010 15:34:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[بوی خاک و بلوط]]></category>
		<category><![CDATA[اختصاصی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[شبح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=603</guid>
		<description><![CDATA[دلم می لرزید دستانم همچنین دوباره نگاه کردم باید خودش می بود &#8230; ولی &#8230; ولی او که سالها می شود که رفته است از اینجا دلم می لرزید&#8230; کف دستهام عرق کرده بود &#8230;  هیجانی دلهره مانند ته دلم را می سوزاند &#8230; یعنی می شد که برگشته باشد ؟ یعنی امکان داشت که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignleft" src="http://i1.tinypic.com/nx3wjr.ipg" alt="" width="295" height="290" /></p>
<p>دلم می لرزید</p>
<p>دستانم همچنین</p>
<p>دوباره نگاه کردم</p>
<p>باید خودش می بود &#8230; ولی &#8230; ولی او که سالها می شود که رفته است از اینجا</p>
<p>دلم می لرزید&#8230; کف دستهام عرق کرده بود &#8230;  هیجانی دلهره مانند ته دلم را می سوزاند &#8230; یعنی می شد که برگشته باشد ؟</p>
<p>یعنی امکان داشت که بشود برگشت &#8230; عینکم را جابجا کردم &#8230; با پشت دست نم گوشه ی چشمم را گرفتم و سعی کردم دوباره نگاه کنم &#8230;</p>
<p>خودش بود &#8230; با همان لبخند همیشگی اش &#8230; حتی با وجود فاصله زیاد می توانستم بوی عطرش را که مصرانه ازش استفاده می کرد تشخیص بدهم &#8230; همان بوی شیرین و خنکی که این سالهای آخر قبل از رفتنش همیشه ماندگار حضورش بود &#8230;</p>
<p>خودش بود &#8230; با همان قد بلند و بالاپوش قهوه ای اش که بار ها گفته بود تنها رنگی است که میشود او را در آن هاله دید &#8230;</p>
<p>سعی کردم نزدیک تر بروم و سوالی که با حالتی جنون وار تمامی وجود را فرا گرفته بود ازش بپرسم &#8230;</p>
<p>سعی کردم در بین آدمهای دلسرد بی خیالی که طول پیاده رو با حالتی سترگ پر کرده بودند خودم را بکشانم جلو &#8230; او دورتر و دورتر میشود و گویی جمعیت بیشتر و بیشتر &#8230;</p>
<p>تا به خودم آمدم قهوه ای لباسش در بین رنگهایی که در پیاده رو غوطه می خوردند گم شد</p>
<p>او رفته بود &#8230;</p>
<p>دلم می لرزید</p>
<p>دستانم همچنین</p>
<p>بدون حتم خودش بود &#8230;. حسش کردم &#8230;</p>
<p>ولی</p>
<p>چطور میشود باور کرد &#8230;</p>
<p>آخر &#8230; او &#8230; سه سال پیش &#8230; در یک تصادف رانندگی به همراه همه اعضای خانواده اش و صدها خاطره برای همیشه رفته بود &#8230;.</p>
<p>و من هنوز از یک چیز مطمئنم</p>
<p>بدون حتم او &#8230; خودش بود &#8230;</p>
<p>مهران  <img src='http://mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/rose.png' alt='(f)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1389/02/he-was-himself/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تیتراژ</title>
		<link>http://mehransw.ir/1388/11/titraj/</link>
		<comments>http://mehransw.ir/1388/11/titraj/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Jan 2010 07:18:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[تیتراژ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=597</guid>
		<description><![CDATA[این روزها فقط دارم میگذرونم روزها رو &#8230; فقط صبح ها ازخواب که بیدار میشم یک سره میرم شرکت و پشت میزم میشینم و تا شب به (( هیچی )) فکر میکنم &#8230; شب ها هم دلم رو خوش کردم به سریالی که به قول یک از دوستان ادامه اون شاید تنها دلیل این باشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">این روزها فقط دارم میگذرونم روزها رو<span> </span>&#8230; فقط صبح ها ازخواب که بیدار میشم یک سره میرم شرکت و پشت میزم میشینم و تا شب به (( هیچی )) فکر میکنم &#8230; شب ها هم دلم رو خوش کردم به سریالی که به قول یک از دوستان ادامه اون شاید تنها دلیل این باشه که خودکشی نمیکنه و نمیکنم &#8230; این درست یعنی اگه امید و میل به زندگی رو توی به فرمول ساده قرار بدی مثل اینکه </span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" dir="ltr">a+b=c</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> و اینجاست که بدون شک همیشه متغیر ( </span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" dir="ltr">c</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> ) برابر با صفر در میاد &#8230;. یعنی صفر مطلق &#8230; و شاید معنی این کلمات رو گم میکنم توی هر لحظه و دیگه مجالی برای</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> معادله ای &#8230; شاید &#8230;.. نباشه</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><a href="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2010/01/TRUE_BLOOD.jpg" rel="lightbox[597]" title="TRUE_BLOOD"><img class="size-medium wp-image-617 alignleft" title="TRUE_BLOOD" src="http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2010/01/TRUE_BLOOD-268x300.jpg" alt="" width="268" height="300" /></a><br />
</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">این روزها بدجوری درگیر دیدن سریال </span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: red;" dir="ltr">true blood</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> شدم هر چند به نظرم ضرب آهنگ متناسبی نداره ولی توی </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">دوره ای از دگردیسی پریشان حالی و بی حالی و حتی بی مجالی من ؛ نقطه عطفی باشه برای گذروندن &#8230;. و نموندن توی این منجلاب نا امیدی &#8230; دوست دارم بگذارم و بگذرم &#8230;.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">ولی چیزی که در واقع انگیزه شد برای نوشتن اینه که تیتراژ ابتدایی این سریال رو خیلی پسندیدم &#8230; هر چند چیزی در مایه های اره برقی تگزاسه &#8230;(البته از دید من) ولی با حالتی طعنه وار موسیقی کلاسیک دهه هفتاد رو با تمی جدید و با تصاویری از مرگ و فحشـ*ـا قاطی کرده و به گونه هارمونی خاص رسیده که به نظر من رگه هایی از متافیزیک هم توش هست &#8230;. پیچش ندم &#8230; در هر صورت ازش خوشم میاد و قبل از هر بار دیدن یک قسمت جدیدش دو بار تیتراژ رو میبینم &#8230;&#8230; </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">پی نوشت ۱ : &#8230;. یه مطلب دیگه آماده کرده بودم ولی زمانی که برای عکس گرفتن از اون مورد رفتم با برخورد بد یک نفر که البته در مورد همون داستانه برخورد کردم &#8230; شاید بعدا فرصت بشه ..شاید</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">پی نوشت ۲ : ازون دوستانی که تند تند می اومدن و میخواستن بنویسم ممنونم &#8230; مطمئنا تنها دلیلشون زنده موندن اینجا بوده &#8230;. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><span> </span>و در آخر ممنون یادهای خوب شما /&#8230;.. مهران و فقط همین</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mehransw.ir/1388/11/titraj/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

