دنیای خاکستری

نوشته شده توسط مهران در ۲۳ / ۱۱ / ۱۳۹۰ – 5:44 ب.ظ -

شاید نشود گفت … اینکه میگویم کاش دنیا عاری از رنگ می بود شاید نشود گفت … شاید

شاید این حس امروز من است و فردا رنگی دیگر باشد … ولی کاش دنیا بی رنگ بی رنگ بود …

همه یک شکل … همه اگر بودیم ؛ خاکستری … بی رنگ … سفید و سیاه …

آن وقت بی شک ……آن قرمزی لبهات دنیایم را به حتم به باد نمیداد … گم نمیشدم در میان قهوه ای لرزان چشمهات و خاطراتم لابد آسمانی نبود که آن غروب شیرین ،‌ تک درخت سبز بالای تپه ای که به دشت می انجامید و  من و تو را و قابی که از لحظه ساخته بودیم …

شاید اگر دنیا عاری از رنگ بود اینهمه دلهره نبود … این همه هیجان … شاید برای یک بار هم که میشد آرام می خوابیدم … هر چند خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد


برچسب ها:،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۹ نظر

صدای گلوله

نوشته شده توسط مهران در ۱۹ / ۰۶ / ۱۳۹۰ – 12:55 ب.ظ -

همیشه عادت داشتم از بچگی مهمترین زمان خوابیدنم همون اولش بود … یعنی اگه اون اولش خوب شروع میشد تا آخر تخته گاز می خوابیدم و فرداش سرحال بودم و البته اگه اولش خوب نخوابیده بودم تا صبح بد خواب و فرداش هم که خودتون بهتر میدونید

دیشب هم ازون شب ها بود …

به قول خانومم کاش همون اول زنگ میزدیم پلیس بعدش هم خودش تندی میزد زیر خنده که آره می دونم می دونم … البته منظورشم این بود که قبول داره که من میخواستم زنگ بزنم و اون نمیذاشت … خوشم ازش میاد وقتی هم میخواد دست پیش رو بگیره خودش اعتراف میکنه و خنده ش میگیره

از دیروزش کلی صدای آهنگشون بلند بود … راستی نگفتم از اول … این همسایه کوچه پشتیمون که درست پشت خونه ماست عروسی داشتن …  کلی هم باند و ازین بند و بساط سر و صدا گذاشته بودن وسط کوچه و خلاصه شلوغش کرده بودن … حالا مشکل ما هم که صدای نکره و زنگ دار آقای خواننده نبود که تا دو محله اونورتر می رفت … خب آدم خوششم میاد … همچین این قری که توی کمر آدم گیر کرده فقط اذیت میکنه که اونم به یه چرخش صد و چند درجه ای موقع رفتن اونور اتاق حل میشه …

… طبق عادت همیشگی عصرای جمعه پای کامپیوترم بودم … البته فوتبال هم نزدیک بود شروع بشه و دائم حواسم به ساعت بود …. طرفای عصر بود که صدای تیر اومد…  از جام پریدم دو متر … خانومم که ترسیده بود از آشپزخونه پرید توی حال و گفت فکر کنم ترقه بود … البته بماند که اینا ته ترقه رو در آوردن تا شب … ولی به نظرم به اندازه یه انبار مهمات گلوله کلت و کلاشینکوف از خودشون در وکردن /// … تلفن رو برداشتم که زنگ بزنم پلیس که خانومم نذاشت … برگشته میگه عروسیه بذار خوشحال باشن … و جالبه گلایه هم کرد چرا توی عروسی من کسی تیر هوایی ننداخت …  متاسفانه این رسمای عجیب شهر ما تمومی نداره و نمیدونم تا کی ادامه داره این مردم آزاری ها … آخه یکی نیست بگه لامصب یکی میخواد عروسی بکنه و اون یکی میخواد دومادی … به شما چه مربوط با این صداهای وحشتناک آدمو می ترسونید … از همه مهمتر اینکه همسایه سر کوچه ای درست دم عصری تموم کرده بود و مرده بود در اصطلاح … حالا انتظار ندارم توی این دوره زمونه هر کی برای خودش به احترام همسایه عزادار  جشنتون رو خراب کنید ولی لااقل این همه تیری که هوایی در کردین یه حسابی کتابی چیزی باید داشته باشه … ما که زنگ نزدیم پلیس … فکر هم نکنم هیچکدوم از همسایه ها هم این کار رو کرده باشن آخه تا ساعت ۲ هنوز صدای گلوله می اومد … قبلا زیاد ازین چیزا دیده بودم ولی خدائیش نه در این حجم انبار مهمات …

قبلا هم یه متنی توی این مایه ها نوشتم با عنوان کیو کیو بنگ بنگ که برام اتفاق افتاده بود

خلاصه اینکه بد خواب شدیم رفت … تا صبح هم چشمم به ساعت بود که قبل از زنگ خوردنش خودم زنگشو خاموش کنم و برم سر کار …

مهران

 


برچسب ها:،،،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۱۹ نظر

شاید راهی باشد

نوشته شده توسط مهران در ۳۰ / ۰۵ / ۱۳۹۰ – 5:44 ب.ظ -

شاید راهی که رفتم درست بوده و شاید هم نه ….

این را روزگار خودش روشن خواهد کرد

ولی این را می دانم که همیشه در زندگی باید بگذرد تا بگذرد ………..

پس در انتظار آن روزم


برچسب ها:
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۱۵ نظر