عادت

نوشته شده توسط مهران در ۲۰ / ۰۲ / ۱۳۹۱ – 8:52 ق.ظ -

شب دلهره های من به حرف های تو عادت دارد …

سرشارم از دلهره های هیجان های جوانی … انگار دوباره زده است به سرم … میخواهم جوانی کنم ….

دیشب تا صبح بارها طول کوچه را دویدم … خندیدم … گریه کردم … باز خندیدم و باز …. صبح که از خواب بلند شدم پاهام درد میکرد … شاید روح در پرواز من از دویدن بدش نیامده بود …

این روزها شامه ام را عادت داده ام به بوی رز های سرخ و زردی که وقیحانه هوش از سرم می برند … گویا تصمیم گرفته اند به دیوانه کردن من …

امروز چهارشنبه است … سه روز دیگر که به حتم شنبه خواهد بود من پدر خواهم شد … اینبار هیجان من بیشتر از دلهره است …

نمیدانم گاه به خودم نهیب میزنم کاش یک بطری بزرگ اینجا …

خودم را مست تا نفهمم می گذرد و اما …

خب … میدانم من را هیچ مست نخواهد کرد مگر یک دوستت دارم ساده …


برچسب ها:،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۴ نظر

دنیای خاکستری

نوشته شده توسط مهران در ۲۳ / ۱۱ / ۱۳۹۰ – 5:44 ب.ظ -

شاید نشود گفت … اینکه میگویم کاش دنیا عاری از رنگ می بود شاید نشود گفت … شاید

شاید این حس امروز من است و فردا رنگی دیگر باشد … ولی کاش دنیا بی رنگ بی رنگ بود …

همه یک شکل … همه اگر بودیم ؛ خاکستری … بی رنگ … سفید و سیاه …

آن وقت بی شک ……آن قرمزی لبهات دنیایم را به حتم به باد نمیداد … گم نمیشدم در میان قهوه ای لرزان چشمهات و خاطراتم لابد آسمانی نبود که آن غروب شیرین ،‌ تک درخت سبز بالای تپه ای که به دشت می انجامید و  من و تو را و قابی که از لحظه ساخته بودیم …

شاید اگر دنیا عاری از رنگ بود اینهمه دلهره نبود … این همه هیجان … شاید برای یک بار هم که میشد آرام می خوابیدم … هر چند خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد


برچسب ها:،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۳۴ نظر

دو دلى

نوشته شده توسط مهران در ۰۹ / ۱۱ / ۱۳۹۰ – 9:36 ق.ظ -

چند روزى هست که تمام فکرم رو یک مساله درگیر خودش کرده … موندم سر یک دوراهى … البته دو راهى که هیچ ربطى به زندگى احساسى نداره تنها جنبه کاریه … از یک طرف آرامش هست و یک کار ساده بدون آینده و از طرف دیگه کلى دردسر و آرامش شاید در آینده … نمی خوام وارد جزئیات بشم …

این روزها دارم روى یک سایت کار میکنم که تقریبا بخش زیادى ازش تموم شده … سایت انگلیسى زبانش تموم شده تقریبا و دارم فارسیش رو هم تموم میکنم … شبهای زیادى رو تا دم دمای صبح وقت گذاشتم که تمومش کنم …

همش دلم میخواست که چشمامو روى هم بذارم و وقتى باز کنم که همه دردسر ها تموم شده باشه و بهترین راه رو رفته باشم ولی خب مشخصه که هیچوقت اینطور نیست …

اینم آدرس همون سایته : www.arasang.com


برچسب ها:،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۱۳ نظر