صدای گلوله

نوشته شده توسط مهران در ۱۹ / ۰۶ / ۱۳۹۰ – 12:55 ب.ظ -

همیشه عادت داشتم از بچگی مهمترین زمان خوابیدنم همون اولش بود … یعنی اگه اون اولش خوب شروع میشد تا آخر تخته گاز می خوابیدم و فرداش سرحال بودم و البته اگه اولش خوب نخوابیده بودم تا صبح بد خواب و فرداش هم که خودتون بهتر میدونید

دیشب هم ازون شب ها بود …

به قول خانومم کاش همون اول زنگ میزدیم پلیس بعدش هم خودش تندی میزد زیر خنده که آره می دونم می دونم … البته منظورشم این بود که قبول داره که من میخواستم زنگ بزنم و اون نمیذاشت … خوشم ازش میاد وقتی هم میخواد دست پیش رو بگیره خودش اعتراف میکنه و خنده ش میگیره

از دیروزش کلی صدای آهنگشون بلند بود … راستی نگفتم از اول … این همسایه کوچه پشتیمون که درست پشت خونه ماست عروسی داشتن …  کلی هم باند و ازین بند و بساط سر و صدا گذاشته بودن وسط کوچه و خلاصه شلوغش کرده بودن … حالا مشکل ما هم که صدای نکره و زنگ دار آقای خواننده نبود که تا دو محله اونورتر می رفت … خب آدم خوششم میاد … همچین این قری که توی کمر آدم گیر کرده فقط اذیت میکنه که اونم به یه چرخش صد و چند درجه ای موقع رفتن اونور اتاق حل میشه …

… طبق عادت همیشگی عصرای جمعه پای کامپیوترم بودم … البته فوتبال هم نزدیک بود شروع بشه و دائم حواسم به ساعت بود …. طرفای عصر بود که صدای تیر اومد…  از جام پریدم دو متر … خانومم که ترسیده بود از آشپزخونه پرید توی حال و گفت فکر کنم ترقه بود … البته بماند که اینا ته ترقه رو در آوردن تا شب … ولی به نظرم به اندازه یه انبار مهمات گلوله کلت و کلاشینکوف از خودشون در وکردن /// … تلفن رو برداشتم که زنگ بزنم پلیس که خانومم نذاشت … برگشته میگه عروسیه بذار خوشحال باشن … و جالبه گلایه هم کرد چرا توی عروسی من کسی تیر هوایی ننداخت …  متاسفانه این رسمای عجیب شهر ما تمومی نداره و نمیدونم تا کی ادامه داره این مردم آزاری ها … آخه یکی نیست بگه لامصب یکی میخواد عروسی بکنه و اون یکی میخواد دومادی … به شما چه مربوط با این صداهای وحشتناک آدمو می ترسونید … از همه مهمتر اینکه همسایه سر کوچه ای درست دم عصری تموم کرده بود و مرده بود در اصطلاح … حالا انتظار ندارم توی این دوره زمونه هر کی برای خودش به احترام همسایه عزادار  جشنتون رو خراب کنید ولی لااقل این همه تیری که هوایی در کردین یه حسابی کتابی چیزی باید داشته باشه … ما که زنگ نزدیم پلیس … فکر هم نکنم هیچکدوم از همسایه ها هم این کار رو کرده باشن آخه تا ساعت ۲ هنوز صدای گلوله می اومد … قبلا زیاد ازین چیزا دیده بودم ولی خدائیش نه در این حجم انبار مهمات …

قبلا هم یه متنی توی این مایه ها نوشتم با عنوان کیو کیو بنگ بنگ که برام اتفاق افتاده بود

خلاصه اینکه بد خواب شدیم رفت … تا صبح هم چشمم به ساعت بود که قبل از زنگ خوردنش خودم زنگشو خاموش کنم و برم سر کار …

مهران

 


برچسب ها:،،،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۱۹ نظر

ماژیک مارکر

نوشته شده توسط مهران در ۱۴ / ۰۶ / ۱۳۹۰ – 12:06 ب.ظ -

از صبح گزارش کار رو داشتم مرور می کردم و روی مطالب مهمش با ماژیک مارکر  نارنجی خط میکشیدم

فکر و خیال بدجوری ورم داشته بود … دائم توی فکر خیلی چیزها بودم … از آینده و مشتری که باید باش تماس میگرفتم و البته حوصله ش رو نداشتم و حتی فیش ناقابل  ۷۵ هزار تومنی برق که خدا میدونه کجای خونه دو نفره ما مصرف میشه … فکر کنم یه جایی چکه میکنه … باید بگردم پیداش کنم

غرق در فکر بودم که یکی از همکارام ازم خواست که  در مورد یک مطلب توی یک سایت براش توضیح بدم  …

داشتم مطلب رو میخوندم براش و ترجمه  کردم و توضیح میدادم که دیدم اون همکارم و یکی دیگه که کنارش وایساده بود یواشکی دارن می خندن … راستش به خودم کمی شک کردم … دستی کشیدم به موهام  که شاید احیانا جایی از موهام سیخ نشده باشه … آخه صبحی که می اومدم سر کار توی سرویس یه چرتی هم رفته بودم و بعید به نظر نمیرسید که جریان به مو ها مربوط باشه … چند بار تست کردم … ولی به نظر همه چیز مرتب بود … توضیحات رو ادامه دادم … بازم خندیدن … دیگه اعصابم داشت به هم میریخت … یقه رو هم چک کردم و  از شما چه پنهون حتی زیپ شلوار رو  …. ولی انگار نه انگار ….

غرق در فکر بودم که یک لحظه به خودم اومدم و دیدم تموم مانیتور نارنجی شده … آره … زیر تموم مطالب مهم توی مانیتور رو هم با ماژیک مارکر هایلایت کرده بودم … خب دیگه اینه عاقبت فکر و خیال زیاد….

پی نوشت : ببخشید که مقداری کم کار شدم … توی خونه اینترنت ندارم فعلا و مجبورم که توی شرکت بیام و البته در حین کار فرصت خیلی کمی دارم برای فکر کردن و نوشتن …

مهران Wink


برچسب ها:،،،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۱۱ نظر

اگر یک اسلحه داشتم

نوشته شده توسط مهران در ۰۱ / ۰۵ / ۱۳۸۸ – 12:14 ب.ظ -

اگر یک اسلحه داشتم

تازگی ها از خیلی چیزهایی که دور و برم اتفاق میافته اوقم میگیره … دلم میخواد چند ساعت مداوم روش بالا بیارم… بعد بذارم برم جایی که هر جایی باشه الا اینجا ….

دل زده شدم از سکوت … سرخرده از حرف زدن … پا پس کشیده از هر رقم عشق ، به نظرم دیگه کسی منو درک نمیکنه … کسی برای من اشک نمیریزه … کسی به یاد من نمیخنده … کسی در فکر من نیست … البته اینها در نظرم اتفاق می افتن … در حد یک آن چشم بهم زدن .. یک آن خیره شدن به نقطه ای نامعلوم از اتاق … بعد سوزشی که نشون میده دقیقه های زیادی رو خیره در پس تنهایی هایی که در برم گرفته اند سپری کردم …

تیک نقطه ام زده بالا …. دلم میخواد هزار تا نقطه بزارم بعد هر جمله کوتاه ……………………………………………… ………………………………….. ……………………… ……………. ………………………… ………………………………. …………………………

اصلا دلم میخواد بزنم به کوه … یا اصلا نزنم به کوه … یک آن دلم میخواد زیر آب یک آبشار سرد سر پا وایسم تا آب خستگی شونه هامو التیام بده …

ملولم … گیج افکار در همی هستم که در طوئمان اشک و نگاه ، پاکی و صداقی که پایمال لگد های اطراف شده رو به ضرب دشنه ای در دم کشته ام … تازگی ها هر وقت حرصم میگیره خودم رو پشت دوربین اسلحه تک تیرانداز حس میکنم که دارم پیشونی دنیا رو هدف میگیرم … کابوس شبهام ، رویای بعد از ظهر داغ تابستونی ، آمال شیرینم و همه و همه که انگار به حکم ابدیت مهر حرام بر پیشانی ام زده باشه …. من مرددم … مرتدم (اشتباه نکنید مرتد) … از همه چیز بریده ام … سالهاست که رد کرده ام هر چه میبایست بر من نوشته میشد … رد کردم و شاید ردم کردند …

کاش یک اسلحه داشتم … یک کلت کمری …و بی شک به تعداد گلوله هاش آدم میکشتم …

دلم میخواست اول از همه خودم را بکشم .. زیر گلو … درست همینجا.. اینجا ….. ماشه را بفشارم و تمام کنم این شالوده ی مزخرف مرگ و زندگی را … سرخی خونی که لای سبزی برگ پنهان است ..

شاید اول خودم را میکشتم …. و شاید بعد از اینکه همه را کشتم خودم را …..

همه را میزدم با تیر … آنهایی که دوستشان داشتم … آنهایی که دوستشان دارم و آنهایی که ازشان بدم می آید …. همه را میکشتم … آنهایی که دوستشان دارم را با گلوله ای سریع در سر … برای اینکه خیلی زود بدون درد از کثافت دنیا رها شوند … و آنهایی که ازشان بدم می آید را با گلوله ای در شکم که بمیرند تا بمیرند . و آنهایی که دوستشان داشتم … شاید آنها را نخواهم کشت … میگذارم تا همیشه این نکبت دنیا را تحمل کنند و ذره ذره بمیرند و بسوزند و بیشتر ببازند …

پنج سال گذشته است از آن روزی که کنتور این نکبت زندگی ام دوباره صفر شد … بازگشتم به دنیا

شاید همین روزها نزدیک باشد برای دوباره رفتن … هر چند من ۵ سال پیش مرده ام ….

اگر یک اسلحه داشتم …


برچسب ها:،
مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۲۳ نظر